تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.23

my love ep.23

Writer :Mahi
date:1391/08/19-14:47

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.........من بالاخره اومدم........اول بیاین بغلممممممم.......دوم...خوبین ؟!!!!!!!خوشین؟!!!!
میدونم...میدونم هفته پیش نیومدم........به دلایلی نیومدم دیجه...در عوض این هفته...
نمیگم بعدا میفهمین......بفرمایین داستان...این پارت خیلی زیاده....یعنی هر کی نظر نده(مخاطب خااااص خودش میدونه کیه...)
یه نکته هم هست...راضیه جان خوش اومدی مادر...غضنفررررررررررررررررررر....شدی رفت....
زود...تند....سریع برین ادامهههههههه....
پ.ن:ماریا...ماریان...من فردا از جلو شما محو میشم...


http://img4up.com/up2/62655507578313375145.jpg


پارت23
به محض ورودشون به حیاط با صدای داد و بیدادی که از خونه میومد میخکوب شدن...با چشمهای گرد شده برگشتن و بهم نگاه کردن...
ماریان:الان جنگ شده؟!!!!!!!
کیو:نمیدونم اما اینو میدونم اگر الان نریم....میکشن همو....بدو...
ماریان و کیو سمت خونه دویدن...کیو سریع رمز زد و وارد شدن...با دیدن صحنه ی روبروشون خشکشون زد ...زمین از پر پوشیده شده بود...همسن طور از هوا پر بود که پایین می اومد...دنبال منبع صدا گشتن و دیدن پسرا با کوسن و متکا افتادن به جون جونگ مین...صدای خنده و داد و بیداد با هم قاطی شده بود برگشتن و دیدن دخترا یه گوشه نشستن فقط دارن میخندن...اصلا متوجه حضورشون نشده بودن...ماریان که شبیه همه نوع علامتی از جمله علامت سئوال و تعجب شده بود برگشت و به کیو نگاه کرد دید وضعش از اونم بدتره....یه سقلمه به کیو زد ...کیو از حال خودش بیرون اومد...
کیو:اینجا چه خبره؟!!!!!!!!!
جونگ مین سریع برگشت و حالت مظلومی به خودش گرفت....
جونگ مین:دادااااااااااااااااش....منو از دست اسنا نجات بدههههههه....
کیو:باز چی کار کردی؟!!!!!!!!!!!ولش کنین...
هیون :آخه تو نمیدونی که....
سرشو بالا آورد و به کیو نگاه کرد...همین حین چشمش به ماریان خورد دست از زدن برداشت...با دهن باز به کیو نگاه کرد انگار دنبال چیزی میگشت...
یونگ سنگ:هیون بزنش...چرا نمیزنی؟!!!!!!
هیون هیچ جوابی نمیداد اما سعی داشت با نگاهش بفهمه چی شده....پسرا دیدن هیون جواب نمیده واسه همین برگشتن و به هیون نگاه کردن...
هیونگ:داداش چی شدی؟!!!!!!چرا شدی عین مارمولکه تو رنگو؟!!!!!!(انیمیشنش رو دیدین دیگه...همون دختره که خشک میشد)
جونگ مین چشماشو ریز کرد و رد نگاه هیون رو دنبال کرد به ماریان رسید...اول واسش عجیب اومد که چرا داره به ماریان نگاه میکنه...اما یه لحظه انگار برق 3 فاز بهش وصل کرده باشن....دوباره نگاه کرد...سریع نشست...
جونگ مین:ش....م...
هیون سریع جلو دهن جونگ مین رو گرفت...جونگ مین هی تقلا میکرد...چیزی بگه اما هیون نمیذاشت...
دخترا اومدن و هاج و واج به هیون و جونگمین نگاه کردن....
ماریا:یااااااااا....ولش کن خفه کردی شوهرمو....
سریع دست هیون رو از رو دهن جونگ مین برداشت و سرشو تو بغلش گرفت...
ماریا:هویجمممممممم...خوبی؟!!!!!!!!(این محبت کجا بود؟!!!!!!!!!!....جای من خالیه اذیت کنم....)
هیون تک سرفه ای زد...
هیون:کجا بودین؟!!!!
کیو و ماریان بهم نگاه کردن...
کیو:ما؟!!!!!!
هیون:اوهوم...کجا بودین؟!!!!!!با هم بودین؟!!!!!!
جونگ مین چشماشو ریز کرده بود و به اون دو تا نگاه میکرد....(یا خدااااااااااااااااا)یونگ سنگ و هیونگ گیج شده بودن...چه معنی داشت که هیون همچین سئوالی بپرسه....هیون دست به سینه ایستاد ...
ماریا:چتون شده....چرا همچین میکنین؟!!!!!!!!
نیروانا:نچ یه جای کار میلنگه...
نیروانا برگشت سمت ماریان و کیو....با دیدن ماریان ...لپهاشو باد کرد و سرشو تکون داد...
برای چند لحظه همه بهم نگاه میکردن...با صدای جیغ مهدیس ...همه هنگ کردن...
مهدیس:جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ.....
ماریا در حالی که بدنش داشت میلرزید....
ماریا:کوفت....چتههههههههههه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ماریا داشتیم؟!!!!!)
مهدیس:س...سوووووووووووسسسسسسکککککککک....جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
دخترا جیغ کشیدن و رفتن بالای صندلی ...پسرا هم همین کار رو کردن...(نگاه کن...مردای خونه رو نگاه....خجالت بکشین....)
دخترا با چشمهای گرد شده به پسرا نگاه کردن....
ماریا:چرا رفتین بالا صندلی؟!!!!!!!!!!....بکشینش.....
پسرا:چی؟!!!!!!!!!!!!!
مهدیس:جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ....اوناهاش....اوپا بکشش..........
هی انگشتشو به اطراف اشاره میکرد....همه با چشم دنبال سوسک بودن....مهدیس نگاهی به نیروانا انداخت...
با چشمش اشاره کرد..نیروانا موضوع رو گرفت....
نیروانا:اااااااااااااا....اوناهاااااااااااااششششششششششششش.....جییییییییییییییییییییییییییییییغ
ماریا:جونگ مین.....بکشش.....تو زندگیم نمیتونم تحمل کنم....بکشش...
جونگ مین:کی من؟!!!!!!!
ماریا:پ ن پ من....بدووووووووووووووو.....
جونگ مین:من...من میترسم....هیونگ ....
هیونگ:نههههههههههههههه.....کیو....
کیو:امممممممممم....چیزه....یونگ سنگگگگگگگگگگگگگگ....
یونگ سنگ:من جوش میزنم ببینمش....هیون....
هیون:اااااااااااااا....من وحشت دارم.....
ماریان:ایییییییییییییییشششششششششششششششش...همتون همین الان بکشینش اون موجود رو.....
ماریا:مثلا مردین ها.....بکشینش....زود از رو صندلی بیاین پایییییییییین....
پسرا با ترس اومدن پایین ...با پنجه هاشون راه میرفتن هرکدوم هم یه دمپایی دستشون بود...
مهدیس و نیروانا مدام انگشتشونو به اطراف تکون میدادن....پسرا هی غر میزدن که چیزی نیست اما ماریا جیغ و داد میکرد....
خیلی شلوغ پلوغ شده بود و کسی حواسش به اطرافش نبود...مهدیس با چشم به نیروانا اشاره کرد...نیروانا هم دست ماریا رو گرفت....
نیروانا:اونییییییییییییییی....
ماریا:یااااااااااااا پارک جونگ مین....درست بگرد....
مهدیس از فرصت استفاده کرد و سریع با دستمال لب ماریان رو تمیز کرد...ماریان هنگ کرده بود اما وقتی دستمال رو تو دست مهدیس دید چشماش 4 تا شد پس بی دلیل نبود جونگ مین و هیون اونجوری نگاهش میکردن....از خجالت سرخ شد مهدیس به پهلوش زد و چشمکی زد ...شروع کرد جیغ کشیدن...
ماریان تو دلش مدام به کیو بد و بیراه میگفت....کاملا حرصش گرفته بود....از طرفی خوشحال بود که مهدیس و نیروانا نذاشتن بقیه بفهمن.....(که که که....هویج باید بهم بدی ماریان....)
مهدیس از تو جیبش یه دکمه در آورد و طوری که کسی نفهمه پرتش کرد رو زمین....
شروع کرد جیغ زدن....
مهدیس:اوناهاااااااااااااااااااااااااااااااااااش....بکشش....
پسرا همه با هم به سمتی که مهدیس اشاره کرد رفتن با هم اومدن بزنن که....دستشون رو هوا موند و چپ چپ نگاه مهدیس کردن....
هیون:الان ....یااااااااااااا....ما رو سر کار میذاری؟!!!!!!
مهدیس:هااااااااااااااااااا؟
جونگ مین در حالی که حرص میخورد دولا شد ....جیغ ماریا هوا رفت...
ماریا:چندششششششششششششش...
جونگ مین اهمیتی نداد و برش داشت....
جونگ مین:این الان سوسکه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نیروانا:ااااا...این بود من فکر میکردم سوسکه...
ماریان:حالا چیه؟!!!!
یونگ سنگ:دکمه....مهدیسسسسسسسسسسسسسس....میکشمتتتتتتتتتت....
پسرا:ما هم همراهیت میکنیم....(ااااا....مظلوم گیر آوردین...)
ماریان سریع مهدیس و برد پشتش....
ماریان:یاااااااا ....حالا که چی؟!!!!!!خب هرکس دیگه ای ام بود با سوسک اشتباه میگرفت....
ماریا نگاهی به ماریان و مهدیس انداخت و رو کرد به پسرا...
ماریا:حالا بچه اشتباه کرده....خوردینش تموم شد...جواب مهی رو چی بدم؟!!!!!
هیون با شنیدن اسم مهی اه از نهادش بلند شد...
کیو:آخهههههههههههههههه....
ماریان بهش اخمی کرد....کیو ساکت شد...
یونگ سنگ خودشو رو زمین ولو کرد و دستشو رو لپ هاش گذاشت....
یونگ سنگ:فک کنم آب شدن....تازه از استرس جوش نزنم خیلی....
همه برگشتن و نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختن...(الان منم همین کار رو دارم میکنم...)
ماریا سرشو به نشونه تاسف تکون داد برگشت به ماریان چیزی بگه که با دیدن حلقه تو دست ماریان جیغ کشید...
همه 6 متر پریدن....
جونگ مین:وااااااااااای...باز چی شده؟!!!!!
ماریا:ماریان...ماریان....ایننن؟!!!!!!!!!
ماریان خندید و سرشو به نشونه مثبت تکون داد....ماریا دوق زده شد و بالا پایین پرید(اهم...خانومم..احیانا...)و ماریان رو بغل کرد...
جونگ مین :عزیزم...چی کار میکنی؟!!!!!!!!بچم له شد...سقط شد....
همه:چییییییی؟!!!!!!!بچههههههههه؟!!!!!!!
ماریا و جونگ مین از قیافه ی بقیه خندشون گرفته بود...جونگ مین دست ماریا رو گرفت...
جونگ مین:آرهههههه....بچه ...اینقدر تعجب داشت؟
برای چند لحظه همه هنگ بودن اما با جیغ دخترا به خودشون اومدن...
پسرا بهم نگاه کردن....
هیون:من دلیل جیغ زدنای خانوما رو فقط کشف بکنم....
کیو دستاشو انداخت پشت گوشاش و گوشاش رو تکون داد....
کیو:احیانا گوشن اینا...ابزار شنوایی...که فک کنم با جیغ های شماها به زودی از کار بیوفتن...
نیروانا:وااااااااااااااای قربونش برمممممم...
یونگ سنگ:قربون گوشهای ما؟!!!!!!!!(این امروز قاط داره ها...)
نیروانا:هااااااا؟من چیکار گوشهای شما دارم...خواهر زادمو عشقه...خاله شدم...هوراااااااااا
پسرا به یونگ سنگ که ضایع شده بود غش غش میخندیدن....
ماریان:چوکاهههههههههههه....
مهدیس جلو رفت و ماریا رو بغل کرد...
مهدیس:اونی چوکاههههههه....دیدین حدس من درست بود...
ماریا:مرسیییییی....عزیزم...
هیون:یااااااااااا پارک جونگ مین...از الان دلم میسوزه...
جونگ مین:واسه چی؟!!!!!!!!
هیون:واسه اون بچه...
جونگ مین:چراااااااااا؟!!!!!!
هیون:چون باباش فردی مثل تو...
جونگ مین:مگه من چمه؟!!!!!!
هیونگ:هیچی فقط یه کوچولو...خلی(ماریا جان میانه...حساب هیونگ رو میتونی برسی)
جونگ مین:یااااااا کیم هیونگ جون...تقسیم ارثیه کن...
جونگ مین گذاشت دنبال هیونگ...بقیه به کارای اون دو نفر میخندیدن(دقت کردین این پارت سیرک بودیم؟)
ماریا:بسه دیگه...جونگ مین الان گشنت میشه هویج نمیدم بهت...ندو...
جونگ مین و هیونگ اومدن پیش هیون وایستادن...جونگ مین دستشو به کمرش زده بود و چپ چپ به هیونگ نگاه میکرد....
کیو:از شوخی گذشته....تبریککککککک....
هیون دستشو دور گردن جونگ مین انداخت و کشیدش پایین...با دست آزادش موهاشو بهم ریخت...
هیون:تبریک میگم پسر ...رسما بزرگ شدی...
جونگ مین:آآآآآآآآآآی ...نکن موهامو...نکن...آخه یه تبریک گفتن شکنجه داره؟!!!!!!
هیون خندید و جونگ مین رو ول کرد...یونگ سنگ با لبخند جلو اومد و جونگ مین رو بغل کرد...
یونگ سنگ:تبریک میگم جونگی پدر...
هیونگ:ااااا...گفتی جونگی پدر...بچشون میشه جونگی پسر....
ماریا:یاااااااا کی گفته بچه من پسره؟!!!!!!!
ماریان:چرا ذوق بچه رو کور میکنی؟!!!!!!!!!!
ماریا:کور که نیست چشم داره....بعدشم بچه من دختره....
جونگ مین:پسره...
ماریا:دخترهههههههه...
جونگ مین:نخیر پسرههههههه....
ماریا:جونگ مین کاری نکن ...دیگه بهت هویج ندم....
جونگ مین:غلط کردم...دختره....
پسرا از خنده منفجر شدن....
یونگ سنگ:خاااااااااااااااک بر سر زن ذلیلت....
هیون:نچ نچ نچ....هیچ امیدی بهت ندارم....
نیروانا:خاله فداش شه....دختره تا چشم بعضیا در بیاد....
ماریان:همینو بگو پسز بشه  که بشه کپی باباش؟!!!!!!!!!!!!
کیو:آهای مگه جونگی ما چشه؟!!!!!!!!!(ماشاا.. نیومده خاله جون جنگ به پا کردی....عاشقتم...)
مهدیس:چش نیست ابرو ....
یونگ سنگ:یه عیب داداشم رو بگو....
هیونگ:خوشتیپ نیست که هست.....
هیون:خوشگل نیست که هست....
کیو:خوش صدا نیست که هست....
یونگ سنگ:پولدار نیست...که هست...
نیروانا:بد اخلاق نیست که هست....
مهدیس:رو مخ نیست که هست....
ماریان:شکمو نیست که هست....
(من…جونگ مین....ماریا....)
هیون:از خدا تونم باشه...اصلا داداشم حیف شد ....
کیو:راست میگه....به جونگی انداختین ماریا رو....
(چی بگم ؟!!!!!!!!!....)
نیروانا:عجب رویی دارین.....ما باید اینو میگفتیم نه شما.....
ماریان:دیالوگ دزدیدن....یه ذره ابتکار داشته باشین....
مهدیس:والااااااااااااااااااااا....
یونگ سنگ:نه شما ها اصولا ...
نیروانا:چی؟!!!!!!!ما چی؟!!!!!!!!!!!
(میخواین بکشین همو راحت کنین همو....)
ماریا:بی تعارف بگین....
همه برگشتن و دیدن ماریا و جونگ مین تو آشپزخونه ایستادن و یه ظرف تخمه جلوشونه...دستشونونم گذاشتم زیر چونه اشون...دارن نگاه میکنن...
(الان منم بودم همین کار رو میکردم....)
جونگ مین:اااا...چرا وایستادین؟!!!!!!!ادامه بدین تازه داشت قشنگ میشد.....
همه:جانمممممممممممم؟!!!!!!!!!!!!!
ماریا یه بطری پرت کرد سمت ماریان ...ماریان رو هوا گرفتش....هنگ کرده بود....
ماریا:بزنشون با بطری.....هیجانش بیشتر میشه....
هیون:یااااااااااااا ما سر شما دو تا داریم دعوا میکنیم ....اونوقت شما دارین به ما به چشم فیلم سینمایی نگاه میکنین؟!!!!!!!!!
جونگ مین و ماریا ردن زیر خنده....
کیو:پسرا من اومدم داشتین چی کار میکردین؟!!!!!!!!!!
هیونگ:با متکا و بالشت افتاده بودیم به جونش میزدیمش....
کیو:اونوقت دلیلتون چی بود؟!!!!!!!!!!!!
هیون:دلیل خاصی نداشت....
کیو:خب من الان یه دلیل خوب دارم واسه ادامه اون کار....
یونگ سنگ:آقایون....بالشت ها آماده.....
پسرا هرکدوم یه کوسن برداشتن....جونگ مین آب دهنشو قورت داد ...
جونگ مین:آقا این نامردیه من سهمیه کتکمو خوردم...بسه دیگه....نوبتیم باشه نوبت کیو....
هیونگ:چراااااااااا؟!!!!!!!!!!
ماریا به ماریان نگاه کرد ....نیشخند شیطونی زد...ماریان سرشو تکون داد....
ماریا:راست میگه شوهرم...نوبتی هم باشه نوبت کیو....
هیون:چرا؟1
ماریان:ماریا نکنیااااااااا....
ماریا:نمیشه ...اینجوری در حق شوهرم نامردی شده....جونگ مین بیا....
جونگ مین جلو اومد ...ماریا کشیدش پایین و در گوشش شروع کرد چیزی گفتن....جونگ مین مدام نگاهش از کیو به ماریان از ماریان به کیو میچرخید...
..............................................................................................................................
با خاموش شدن چراغ کمربند هندزفری هاشو از گوشاش در آورد و کمربندشو باز کرد...کش و قوسی به بدنش داد....
-:ااااوووووووووو....همچین میکشه خودشو انگار کوه کنده....
-:پ چی فکر کردی؟!!!!!!!!نشستن به مدت 12 ساعت توی هواپیما....کمتر از کوه کندن نیست...اونم وقتی که تو همسفر باشی....
-:یاااااااااااا....کانگ هارااااااااااااااا!!!!!!!!!!!



post : My love