تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.22

my love ep.22

Writer :Mahi
date:1391/08/6-21:35

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....جا خالییییییییییییییییییییییییییییییییی.....
ماریاااااااااااااااااااااا......مادر .....چرا با بطری میخواستی بزنی منو ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
خب بچه ها جونم....خوبین ؟!!!!!!!!!!خوشین؟!!!!!!!!!سلامتین؟!!!!!!!!!!!!!
پارت 22 آوردم براتون....بچه ها این پارت رو توصیه میکنم....با این آهنگ  بخوانید ...مخصوصا اوایلش رو ....
dont let me go

زیاد نمیحرفم ....بفرمایید ادامه....
راستیییییییییییییییییییییییی.....نه ولش کن....که که که...بمونین تو خماری....
http://img4up.com/up2/62655507578313375145.jpg
پارت22
با شتاب زیادی به توپ ضربه میزد....با هر ضربه ای که میزد ناآروم تر میشد...عرق صورتش رو پر کرده بود....آخرین بار که ضربه زد نتونست ضربه رو بگیره و پخش زمین شد...دیگه نمیتونست سر پا بایسته...همونجور که رو زمین افتاده بود به پشت خوابید و به سقف خیره شد...تو چشمهاش غم بزرگی موج میزد...همراه این غم اشک چشمهاش رو مزین کرده بودن...با به یاد آوردن خاطراتی که داشت ...لبخند تلخی زد...اما وقتی به عدم حضورش پی برد بغضش ترکید...به اشکهاش اجازه جاری شدن داد...همونجور که گریه میکرد شروع کرد فریاد زدن...
-:هیچ میدونستی خیلی بی انصافی؟!!!!!!!!!میدونستییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!!!لعنتیییییییییی....بهم فرصت حرف زدن ندادی....
از حرص فریادی کشید و راکت رو پرتاب کرد....
-:لعنت به من....لعنت به من....چرا نگفتم...چرا بهت نگفتم...چراااااااااااااااااااا؟!!!!!!
صدای گریش شدت گرفت ...با کلافگی موهاش رو بهم ریخت....به نفس نفس افتاده بود...
-:دوست دارم....
اشک هاش دوباره جاری شدن....سرشو تکون داد و اینبار فریاد کشید....
-:دوستتتتتتتتتتتتت داررررررررممممممممم....
به زانو افتاد و گریه میکرد....همیشه از اینکه غرورش نمیذاشت کاری که میخواد انجام بده....ناراضی و ناراحت بود....به هق هق و سرفه افتاده بود...
-:هیون جونگ شی...تلفونتون داره زنگ میخوره...
سریع اشکهاشو پاک کرد و قیافه مصمم و جدی به خودش گرفت...به سمت دختری رفت که صداش کرده بود...گوشی رو ازش گرفت...به صفحه گوشی نگاهی انداخت جونگ مین بود...مطمئن بود اگر الان جواب بده جونگ مین میفهمید واسه همین جواب نداد و به رختکن رفت...گوشیش رو تو کمد انداخت و به سمت حمام رفت...با همون لباس ها زیر آب سرد ایستاد...دوباره به اشکهاش اجازه جاری شدن داد ...آب اشکهاش رو میشست و با خودش میبرد....
لباسش رو عوض کرد و حوله رو دور گردنش انداخت ...گوشیش رو برداشت 30 تا میسکال از طرف پسرا داشت...آهی کشید و با جونگ مین تماس گرفت...به بوق اول نکشید صدای نگران جونگ مین تو گوشی پیچید....
جونگ مین:کجایی تو؟!!!!!حالت خوبه؟!!!!!چرا جواب نمیدادی؟!!!!!!نمیگی قلبمون میاد تو دهنمون؟!!!!!...تو...
هیون:یه نفس بگیر ...تخت گاز میره بذار جواب سئوال اول رو بدم بعد ...مسلسلی بپرس بچه...
جونگ مین:کجایی؟!!!
هیون:باشگاه اسکواش...
جونگ مین:چرا جواب ندادی ؟!!!!همه نگرانت شدیم....
هیون:متاسفم...تو زمین بودم...حالا چی شده یه دفعه همتون یاد من افتادین؟!!!!!
جونگ مین:هیون خوبی؟!!!!
هیون:اوهوم ...چطور؟
جونگ مین:گریه کردی نه؟
هیون فیوزش پرید...نمیدونست چی بگه...میدونست که از دست جونگ مین نمیتونه در بره...
هیون:...
جونگ مین:هیون...چی شده؟
هیون:هیچی...
جونگ مین:چچچچچچچچچچ...هیچی...خیلی خب گیریم هیچی...هر برنامه ای داری کنسلش کن و بیا اینجا...
هیون:باید برم به رستوران سر بزنم...
جونگ مین:گفتم کنسلش کن...
هیون:حوصله ندارم جونگ مین....
جونگ مین:یااااااااااااا....وقتی میگم بیا یعنی بیا...پسرا هم اینجان....
هیون:چی شده؟!!چه خبره؟!!!!!!!
جونگ مین:مگه باید چیزی بشه؟
هیون:آخه دست و دلباز شدی...ولخرجی میکنی....
جونگ مین:یااااااااااا....اشتباه گرفتیا....بعدشم...چشت در بیاد...کیه پس همش خونه من چتره با پسرا؟!!!!!!
هیون:تو دیگه...همش چتری خونت....
جونگ مین:دیر کنی....یا نیای سقطط میکنم....فعلا...
هیون:یااااااااا گفتم کار دارم....یااااااا پارک جونگ مین....
گوشی رو آورد پایین و خندید...
هیون:پسره خل چل...بیچاره ماریا....چی میکشه از دستت...
نگاهش به گوشی افتاد...خندش خشک شد...با دیدنش قلبش فشرده شد....گوشیشو بالاتر آورد....عکس دسته جمعی که روز پیک نیک گرفته بودن رو از نظر گذروند...با یادآوری خاطرات اون روز لبخند تلخی زد...
هیون:فقط 4 روزه رفتی اما انگار 100سال ندیدمت...
وسایلشو برداشت و سمت خونه اش حرکت کرد....
............................................................................
با لبخند به دختر کوچولو کنار خیابون نگاهی انداخت...سمتش رفت و به گلها نگاه کرد...چشمش به دسته گل رز سفید خورد ...با توجه به شناختی که ازش داشت...عاشق رز سفید بود...خم شد و یه دسته بزرگش رو انتخاب کرد....به دختر کوچولو نگاهی انداخت عینکشو برداشت و بهش لبخند زد...
-:خانم کوچولو...این گلها چقدر میشه؟
دختر بهش هاج و واج نگاه میکرد...بعد از چند لحظه با دستهاش عدد 50 رو نشون داد...بهش لبخندی زد و 1000وون بهش داد ...دختر همونجور بهش نگاه میکرد...خندید...
-:خب پول خرد همراهم نداشتم...اونجوری نگاه نکن...
همونجور داشت با گردن کج نگاهش میکرد....
-:اوووووووووم...خب چطوره من بیام هر روز ازت گل بگیرم؟
دختر چشمهاش از خوشحالی برقی زد و لبخند زد...سرشو به نشونه تائید تکون داد ...
-:من باید برم ....خداحافظ....
از دختر دور شد ...گلها رو بالا آورد و بو کرد ...گوشیش رو در آورد و یه پیغام براش فرستاد ...داشت میرفت تا سوار ماشین شه که کسی شلوارشو گرفت...برگشت و دید همون دختر بچه اس...لبخندی زد و زانو زد ....
-:چی شده خانوم کوچولو؟
دختر تاج گل قلب مانندی رو بهش داد و با لبخند بهش نگاه کرد ...
-:این مال منه؟...میدیش به من....
دختر سرشو به نشونه منفی تکون داد...چشمهاش گرد شد....
-:پس مال کیه؟   
دختر دستهای کوچولو شو روی قلبش گذاشت ...دستهاشو گرفت و با تعجب بهش نگاه کرد...
-:منظورت چیه؟قلبم؟!!!!!!
دختر لبخندی زد و دستهاشو بالا سرش برد و شکل قلب درست کرد...بعد انگشت اشارشو سمتش گرفت ....لبخندی زد...
-:منو دوست داری؟(واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....چقدر خنگه این....خب حق میدم درک این موضوع درک مطلب بالایی میخواد...)
دختر سرشو به نشونه نه تکون داد و به گلهای رز اشاره کرد...به گلها نگاه کرد و خندید ...
-:پس این قلبه واسه صاحب اون گلهاس؟
دختر سرشو به نشونه مثبت تکون داد....لبخندی زد...
-:ممنونم...میدونی امروز میخوام یه کاری کنم ....اما نمیدونم واکنشش چیه....میترسم...
دختر لبخندی زد و دستهاشو مشت کرد و به نشون فایتنیگ تکون داد...دستهاشو بالا آورد ...
-:فایتینگ...ممنونم ...اگر موفق بشم هر روز میام ازت گل میگیرم....
از دختر خداحافظی کرد و سمت محل قرار رفت...تو راه تمام مدت به کاری که میخواست انجام بده فکر میکرد...داشبورد رو باز کرد و از توش جعبه مخملی رنگ مشکی رو بیرون آورد....جعبه رو لمس کرد و لبخندی زد...
به رودخونه رسید ماشین رو نگه داشت و پیاده شد ...کمی چشم انداخت اما ندیدش...نفس عمیقی کشید ...استرس گرفته بود....تو ذهنش هی مقدمه چینی میکرد که چیکار کنه....تصمیمش رو گرفت و سریع از تو صندوق عقب وسایل رو در آورد و مشغول شد....
مدام به ساعتش نگاه میکرد....تو ترافیک گیر کرده بود....
-:اییییییییییییششششششششششش....الان چه موقع ترافیکه آخه....آجوشی...هیچ راه دیگه ای نیست؟!!!!!
-:نه خانوم...این راه اصلی...
آهی کشید و بیرون رو نگاه کرد....بعد از 30 مین ماشین ایستاد ...سریع کرایه رو پرداخت کرد و سمت رودخونه دوید...
به ساعتش نگاه کرد....استرسش بیشتر شده بود....مدام خودشو لعنت میکرد....گوشیش رو درآورد خواست تماس بگیره که دید داره با قیافه بهت زده میاد...لبخندی رو لبش نشست....
سریع در حال دویدن بود اما با دیدن صحنه پیش روش ....از حرکت ایستاد...یه راه با شمع های کوچیک...به روبهروش نگاه کرد ادامه داد...بهت زده شروع به حرکت بین شمع ها کرد...تو ذهنش نمیتونست این موضوع رو درک کنه...
کمی که پیشرفت با چهره خندونش  از دور مواجه شد ...اونم لبخندی رو لبش نقش بست...
تو فاصله دو قدمیش ایستاد و بهش لبخند زد...
-:اینجا...اینا کار تو ؟
-:اوهوم...ابتکار خودمه...چطوره؟
-:خیلی خشگله ...
-:دورت رو نگاه کن...
به دورش نگاه کرد متوجه شد که داخل یه قلب ایستاده...
-:وااااای...خدای من...تو...
سریع دسته گل رز رو بالا آورد و جلوی صورتش گرفت...با دیدن گلها چشمهاش برقی زد نگاهی از سر قدردانی بهش انداخت و گلها رو گرفت...
-:اینا....خیلی خشگلن...
لبخندی زد....کمی فکر کرد و با بهت بهش نگاه کرد...
-:اما تو از کجا میدونستی من رز سفید دوست دارم....
خندید و انگشتش رو به سمت سرش گرفت...
-:از اینجا استفاده کردم!!!...
-:من که بعید میدونم تقلب رسوندن بهت...
-:یااااا...هیچم اینطور نیست....همه اینا ابتکار خودمه...
-:از تو فیلمها دیدی یاد گرفتی....
-:نه مثل اینکه امروز رو اون دنده ای....
-:دقیقا...
خندید و رو به رودخونه ایستاد....به تبعیت ازس اون هم ایستاد...
-:میدونی ...اینجا رو خیلی دوست دارم....
-:چرا؟
-:چون آرامش خاصی داره...به نظرم این رودخونه روح اینجاس...
-:دقیقا...من وقتایی که دلم میگیره ....میام اینجا ...بعضی وقتها هم ....با داد زدن خودمو خالی میکنم....
-:هه هه هه...حالا چرا داد میکشی؟!!!!!....صدات میگیره...
-:سبک میشم...خیلی حال میده....میخوای امتحان کنی؟
-:چیو؟!!!!!
-:فریاد بکش...خودتو خالی کن...
-:نمیخوام...صدام میگیره...تو رو هم اجازه نمیدم...فریاد بکشی...
-:یاااااااا...الان داری نقش چه کسی رو ایفا میکنی؟
-:مدیر برنامه هات....
چشمهاش گرد شد و زد زیر خنده...
-:امان از دست تو...آخه تو چه کار من داری؟
-:همه کار دارم...حوصله صدای خروسک گرفته ندارم...
-:ای بابا از صدای اون ...
-:هیس نشنوم چیزی ...بچه بد...
تعجب کرد...زد زیر خنده ....
-:یه لحظه صبر کن...
-:کجا میری؟!!!!
-:الان میام...
سمت ماشین رفت و در عقب رو باز کرد...تاج قلب شکل رو برداشت و بهش نگاه کرد...تصمیمش رو گرفت و سمتش رفت...گل رو طرفش گرفت ...
-:اگر تونستی راز این گلها رو کشف کنی...
-راز؟!!!!!!!
-:اوهوم...
-:یعنی چی نمیفهمم...
گلهای رز رو ازش گرفت و روی یه تخته سنگ نشوندش...
-:پیدا کن رازشو....
گنگ بهش نگاه کرد....بعد مشغول بررسی قلب شد...
-:اولین بار تو بار دیدمت...کاملا شیطون و سرزنده...اون موقع نمیشناختمت...
سرشو بالا آورد و بهش نگاه کرد...
-:الان...
-:گوش کن...تو فقط راز اون گلها رو پیدا کن...
دوباره به گلها نگاه کرد...
-:یه مدت گذشت...تا اینکه روز عکاسی دیدمت...موقعی که ما در حال عکس گرفتن بودیم من تمام حواسم پیش تو و دخترا بود...نمیدونم چی حس کرده بودم از اولین ملاقاتمون...که اونطور در موردت کنجکاو بودم...زمان گذشت و گذشت ...این گذر زمان باعث شد خیلی خوب بشناسمت...هر چی بیشتر میشناختمت...واسم قشنگتر میشد...وقتی که اومدی و به همه گفتی باید برگردی ایران...نمیدونم چرا دلم گرفت...فکر میکردم دلیلش این باشه که چند سال با هم دوست بودیم...اما وقتی رفتی قلبم فشرده شد....خیلی برام سخت بود...اون موقع متوجه شدم که چقدر برام مهمی...وقتی خبر نامزدیت رو شنیدم...دنیا رو سرم خراب شد...تمام مدت به خودم لعنت میفرستادم...که چرا مثل یه فرد ترسو عمل کردم...وقتی مهی با هیون تماس گرفت و گفت که میخواد جونگ رو اذیت کنه...خیلی خوشحال شدم...نفهمیدم چطوری ...حاضر شدم و نشستم تو ماشین...بعد از 1 سال که دوباره دیدمت...دنیا رو بهم دادن....اما دوامی نداشت...چون میدونستم نامزد کردی...همین که میدیدمت برام کافی بود...
خندید...و ادامه داد...
-:وقتی گفتی نامزدی بهم خورده...بزرگترین هدیه رو گرفتم...به حدی خوشحال بودم که حد نداشت...
برگشت و بهش نگاه کرد ...دید ماتش برده و داره گریه میکنه...به دستش نگاه کرد که حلقه رو تو دست گرفته بود...لبخند زد...
-:بالاخره پیداش کردی....میدونی الان چی کار میخوام بکنم؟!!!!میخوام کاری رو کنم که از همون اول باید انجام میدادم...
اشتباه کردم تو جیجو ...این کار رو نکردم...
رو به رودخونه ایستاد و دستهاش رو دو طرف صورتش گذاشت....
-:دوست دارم...
این رو فریاد زد...کاملا شکه شده بود...توقع شنیدن این حرفها رو نداشت....برگشت پیشش و جلوش رو زمین زانو زد...
حلقه رو ازش گرفت و بهش نگاهی انداخت ...لبخند شیرینی زد ...اشکهاش رو پاک کرد و سرش رو که پایین بود بالا آورد...
-:لعنت به من...که کاری کردم این مروارید ها از گاو صندوق چشمات بیان بیرون...
بهش نگاه کرد...در حالی که صداش میلرزید...
-:نه...همچین نگو...
-:بزرگترین گام تو زندگیم رو میخوام بردارم...متاسفم اگر زودتر این گام رو برنداشتم...شاید چون ترسو و بزدل بودم...
مستقیم به چشمهاش نگاه کرد و کاملا مصمم و جدی شروع کرد....
-:ازت میخوام خواهش کنم...که این حلقه رو به عنوان قلبم ازم قبول کنی و بذاری مردت باشم...
در حالی که گیج شده بود و شکه بهش نگاه کرد....
-:با من ازدواج میکنی ماریان؟!!!!!(جیییییییییییییییییییییغ....نامردا....نمیخوام....اهه اهه اهه)
ماریان به کیو نگاه کرد ...تو نگاهش میتونست عشق رو ببینه...لبخندی زد و دستشو جلو آورد...کیو چشمهاش از خوشحالی برقی زد...دستش رو گرفت و حلقه رو دستش کرد...کمی به دستش نگاه کرد و  بوسه ای به دستش زد...
کیو:هیچ وقت...هیچ وقت نمیذارم...این دستها از دستم جدا شه...
بلند شد و روبه روی صورتش ایستاد...
کیو:ممنوم که قبولم کردی...
چشمهاشو بست و آروم بهش نزدیک شد...تو فاصله 1 سانتی بود...نفس های همدیگه رو حس میکردن...همون لحظه گوشی کیو به صدا در اومد...(الان میخواین فردی که خرمگس شده لهش کنین نه؟....من که میخوام کاری کنم که با کاردک جمعش کنن....مزاحمممم)
کیو :بر خرمگس معرکه لعنت....
ماریان سرش رو برگردوند و زد زیر خنده...کیو گوشیش رو نگاه کرد....حرصش گرفت...تقریبا فریاد زد...
کیو:پارک جونگ مین زندت نمیذارم.....
ماریان خندش بلندتر شد....با حرص دکمه پاسخ رو زد...
کیو:میدونستی آدم رو مخی هستی ...همچنین خروس بی محل...
جونگ مین:اوهوی ...سلامت کو داداش...بعدشم خجالت نکش بیشتر بگو...
کیو:بگو حرفت رو مزاحم...
جونگ مین:اوه ...اوه...چقدر پری...معلومه دیگه خیلی خیلی بد موقع زنگ زدم...به کارت برس بعدا میگم...
کیو:یااااااااا....خراب کردی رفت...بگو ...وگرنه ماریا و یه جهان رو سیاه پوش میکنم....
جونگ مین:اوه اوه بابا تسلیم...بهم رحم ک ...گناه دارم...پس خلاصش میکنم...
کیو:میگی یا نه؟!!!!!!!!(الان شانس آورده دم دست نیستا...ماریا قایمش کن...)
جونگ مین:خیلی خب...پاشو بیا اینجا همه امشب دور هم جمع شدیم....
کیو:همین خداحافظ...
گوشی رو قطع کرد و با حرص موهاش رو بهم ریخت...برگشت و به ماریان نگاه کرد که از خنده رو زمین ولو شده ...از خنده اون خودشم خندش گرفت...
کیو:من میکشم این هویج پلاسیده رو....
سمتش رفت و بلندش کرد...تا قیافش رو دید پقی زد زیر خنده...ماریان نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداخت...
ماریان:اومدی سیرک؟
کیو:نه...
ماریان:پس خل شدی...
کیو:نه...
ماریان:پس به چی میخندی؟!!!!!
کیو:یاااا...با شوهرت درست صحبت کن...آرایش چشمت ریخته از بس خندیدی....(اااا...رومئو شده....)
ماریان:اولا جو نگیرتت....ثانیا...جدی میگی؟!!!(پ ن پ...داره بهت دروغ 13 میگه...)
کیو:اوهوم...بیا بریم تو ماشین درستش کن...باید بریم خونه اون خر مگش(اهم اهم ببخشید حالا یه دوبار گذاشتیم بگب ...دلیل نمیشه تکرار کنیا....برادرم...داشتم میمردم...جو جدی بود نمیتونستم پرانتزی بدم....)
ماریان:اااا....ماریا هم به من اس داد گفت که برم اونجا....چه خبره؟!!
کیو در ماشین رو براش باز کرد...
کیو:منم مثل تو بیخبرم...اما مهم اینه  که ولخرجی کرده....(ای بابا به جان هویج الدوله شما جونگ مین رو با هیونگ اشتباه گرفتین)
ماریان زد زیر خنده...و سوار شد ...کیو با مدیر برنامه تماس گرفت و بهش آدرس داد تا بیاد وسایل رو جمع کنه و سوار ماشین شد ...تو راه تنها صدایی که سکوت بین اون دو نفر رو میشکست صدای آهنگی بود که از ظبط پخش میشد...کیو با ریتم آهنگ پیش میرفت و رو فرمون ضرب گرفته بود...ماریان تکیه داد و سرشو سمت کیو برگردوند...
ماریان:کیو جونگ...
کیو:جانم؟
ماریان:هیچی...
برگشت و به رو به رو نگاه کرد...
کیو:بگو...چی شده؟
ماریان:هیچی...ولش کن...
کیو دستش رو از رو فرمون برداشت و دست ماریان رو گرفت و روی پاش گذاشت...(لازم به ذکر اینجا کیو فخر ماشین دنده اتوماتیک رو فروخت....بابا پولدار....)
کیو:اگر چیزی نیست...پس چرا این شکلی شدی؟
ماریان:میترسم...
کیو:از چی؟
ماریان:از اینکه تصمیم درستی نگرفته باشیم....
کیو دست ماریان رو ول کرد و ماشین رو کنار خیابون نگه داشت....چند لحظه همونطور که دستش روی فرمون بود...به رو به رو خیره شد...قفسه سینش تند تند بالا پایین میرفت...دستش رو برداشت و کمربندشو باز کرد ...کاملا سمت ماریان چرخید...ماریان قطره اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد...سرش پایین بود...کیو دستشو گرفت و تو چشمهاش نگاه کرد...
کیو:چرا فکر میکنی ...تصمیم اشتباهی گرفتیم؟
ماریان:آخه...نمیخوام...به خاطر این موضوع به کارت لطمه بخوره...
کیو لبخندی زد...
کیو:عزیزم...به خاطر جایگاهمون میگی؟
ماریان:آره...
کیو: احتمالش هست که یه مدت فن ها اعتراض کنن...اما بعد یه مدت درست میشه...همه چی بر میگرده به حالت اولیه...مگه جونگ مین رو یادت رفته؟!!!1
ماریان:میترسم کیو...درک کن نگرانم...
کیو خم شد و لب هاشو روی لباهای ماریان گذاشت...بعد از چند لحظه آروم ازش جدا شد...
کیو:تا زمانی که من پیشتم...از چیزی نترس...
کیو برگشت سر جاش کمربندشو بست و حرکت کرد...ماریان چیزی نمیگفت همونطور که سرش پایین بود آروم دستش رو روی لبش گذاشت...کیو خندید...
کیو:وای که چقدر مزه داد...(پررووووووووو....خجالت بکش...)
ماریان چشمهاش گرد شد و سریع به سمت کیو برگشت و با مشت تو بازوی کیو کوبید....
ماریان:یااااااا...بیجنبه...منحرف....(مشت کم بودا...باید بطری همراهت میبود...)
کیو:اااا...چی شد الان ؟!!! دست رو شوهرت بلند کردی؟!!!
ماریان اومد جوابشو بده اما با دیدن صورتش زد زیر خنده....(فک کنم بدونم چی شد ....که که که )
کیو:به چی میخندی؟!!!!!!
ماریان:کیم کیو جونگ...خیلی خشگل شدی بهت میاد....
دوباره زد زیر خنده....کیو آینه رو پایین تر آورد....با دیدن خودش زد کنار...برگشت و با غیض به ماریان نگاه کرد...
ماریان:چیه؟!!!!!!
کیو:همین الان یه دستمال آرایش بده به من....
ماریان:نچ ...ندارم...داشتم هم نمیدادم....(که که که ...آفرین اونی جونم...خبیث شدی....)
کیو:هییی....میگم بهم دستمال بده....
ماریان:تو ماشین به این گرون قیمتی تو یه بسته دستمال کاغذی نداری؟!!!!
کیو:لبم زخم میشه....اصلا...اصلا چرا رژ زدی؟!!!!
ماریان:وااااااا...من کجا روحم خبر داشت...بعدشم حقته...
کیو کیف ماریان رو گرفت و درش رو باز کرد ...از تو کیف لوازم آرایشش یه دستمال برداشت و سعی کرد رژ رو پاک کنه...(هه هه هه...)بعد از اینکه از محو شدن کاملش مطمئن شد ماشین رو روشن کرد و راه افتاد...تا خونه هر از چند گاهی ماریان...اذیتش میکرد کیو هم جوابشو میداد(یا 501 تن...خودت رحم کن....ماریا و جونگی کم بودن حالا این دوتا هم اضافه شدن...)جلوی در خونه ترمز زد ...ماریان میخواست پیاده بشه که کیو دستشو گرفت...
ماریان:چیزی شده؟
کیو:خودت رو آماده کن اول...
ماریان:برای چی؟
کیو:الان که بفهمن...میریزن سرمون...
ماریان:اوه اوه...فکر اینجاشو نکرده بودم...
از ماشین پیاده شدن ...ماریان زنگ رو زد...بعد از چند لحظه در باز شد و داخل رفتن...
(خب دیگه خانوما ...واقعا دیگه مخم نمیکشه...میکشه ها ...الان من تو سایت دانشگاه نشستم دارم اینو براتون تایپ میکنم...چه اکتیوم من...ماریان جان  چرا قرمز شدی مادر؟!!...این دابل اسی یه که دم در خونه هر کسی نمیخوابه ها....آرامش...ریلکس...ریلکس....نفس عمیق بکش...اوخ اوخ بدتر شد ...بنفش شد...آقا من الفراااااااااااااااااااار....اما قبلش....دی ری ری ری ری دیری دیری ری ...چوکاهههههههههه!)




post : My love  Story