تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.21

my love ep.21

Writer :Mahi
date:1391/07/27-22:25

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....سر جدتون....نزنین....غلاف کنین ...من به این خوبی....خانومی...گوناه دارم...تازه براتون سورپرایز دارم....اونم ته پست میگم نه الان.....ای واااااااااااااااااااااای ....ماریا ....آااااااخ....چرا زدیییییییییییی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....خوب میخوام سورپرایز باشه دیگه....زیاد نمیحرفم فقط بابت تاخیر زیادم میانهههههههههه....4 روز در هفته یونی میرم...دیگه هیچ وقتی ندارم....
http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg


پارت21
4 روز بعد سئول:
با خوردن نور تو چشمش کمی جابه جا شد ...احساس سوز و سرما میکرد...چشمهاشو باز کرد ...شکه شد...دوباره چشماشو باز و بسته کرد ...رنگش پریده بود به خودش نگاه انداخت و یه نگاه به رو به روش پتو رو به خودش پیچید و شروع به جیغ زدن کرد ...با صدای جیغ به هول از جا پرید و از تخت پرت شد پایین ...همونجور که سرشو میمالید بهش نگاه کرد و با دیدن وضعیتش فیوزش پرید ...به خودش نگاه کرد و پا به پاش شروع به جیغ زدن کرد ...با شنیدن جیغ هاش ساکت شد و نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداخت ...یک نفس جیغ میکشید...برای اینکه ساکتش کنه ...بالشت و برداشت و پرت کرد سمتش ...به صورتش خورد و ساکت شد ...
-:یاااااا....تو چه غلطی کردی؟!!!!!!
-:نمیدونم!!!!!!!!
زد زیر گریه ...نفسشو با حرص بیرون داد و چشمهاشو بست...
-:کیم هیونگ جون!!!!!!!!!!!!!!!(جانم چی شد الان؟!!!!!!!)
هیونگ جون:مهدیس...من ...مهدیس...متاسفم...(بلههههههههههههههههه؟!!!!!!!!!)
مهدیس سرشو بین دستهاش گرفت و زد زیر گریه...(اوا خاک بر سرم...ماریا اینجوری مواظبی؟!!!!!)
مهدیس:حالا...حالا من چکار کنم؟!!!!!!!!
هیونگ جون:مهدیس منو ببخش...باور کن...نمیدونم چرا همچین شده...(چی چی رو ببخشید...چشم منو دور دیدی؟آره دارم برات)
مهدیس:ادامه نده هیونگ...بیچاره شدم...
-:کااااااااااااااااااات...خسته نباشید....عالی بود خیلی خوب و طبیعی بود...مهدیس شی خیلی طبیعی رفتار کردید...استعداد بازیگریتون خوبه...(الان دارین حرص میخورین نه؟...که که که فک کنین یه درصد ایمیج خواهرم رو منفجر کنم...)
مهدیس:ممنونم خانوم لی...اوپا خیلی بهم کمک کرد...
هیونگ جون: اینو نگو ...این استعداد خودت بوده...کاش جای پزشکی ...بازیگری بخوانی...(شما لازم نکرده تز بدی....همینجوریش خیلی شانس آوردی...)
مهدیس:اوپا میخوای مهی کله جفتمونو بکنه و بزنه سر در کمپانی؟!!!!!(بازم خواهرم....)
نیروانا همونطور که دست میزد ...غش غش میخندید...
نیروانا:عالی بود اونی جونم....قیافتون دیدنی شده بود...در ضمن راضی کردن مهی با من...(من از الان عدم رضایتمو اعلام میکنم...ماریا خواهرتو جمع کن)
هیونگ جون: نیروانااااااااا....الان من به تو چی بگم؟...فقط مهدیس عالی بود ؟من هویجم؟...آخه این چه طرحیه دادی؟
نیروانا و مهدیس زدن زیر خنده....(بگو نیروانا خیلی گلی که منو جزو آدم حساب کردی...که که که...شما تربچه هم نیستی حیف هویج...که که که...خواهرمو عشقه...اااا...نیروانا این ایده تو بود؟...خب میگذرم ازشون ...دیگه داشتم ساطورمو میاوردم)
مهدیس:حسود هرگز نیاسود...آقای هویج....(الان اینو چطوری برگردوندی به کره ای؟!!!!)
نیروانا:آخ...آخ گفتی هویج الان جونگمین میاد میخورت...البته ماریا هم همراهی میکنه...اما جای تاسف داره که تازگیا هله هوله خور شدن...(کاش کره بودم...)
هیونگ جون:اوووووووف....اوووووووف....این زوج هویج خور از خداشونم باشه...بیان منو بخورن...حسود هم خودتی...(اوی ...جناب با خواهرم کل کل نکن...حسووود خان...که که که...دقت کردین این پارت افتادم دنده لج با بیبی؟)
مهدیس:نچ نچ نچ...یعنی اینقدر بد سلیقن که بیان اوپا رو بخورن؟(ایول)
نیروانا خندید و سرشو تکون داد...هیونگ حرصش گرفته بود...حالا که جونگ و ماریا نبودن این دو تا اذیتش میکردن...(پوهاهاهاها)...اما به خاطر مهدیس چیزی نمیگفت...(جرات داری بگو)
مهدیس:نیروانا از ماریا و جونگ مین خبر داری؟رفتن بیمارستان؟
نیروانا:اوهوم...قرار بود امروز برن...ماریا مریض شده ...حالم گرفته اس...
مهدیس:بولااااااااا....اما هنوزم سر حرفم هستم...
هیونگ جون:خانوما احیانا شما گشنه نیستین؟روده حکوچیکه بزرگه رو خورد...
مهدیس و نیروانا خندیدن و سرشونو به نشونه مثبت تکون دادن ...لباساشونو عوض کردن و با هم به رستوران رفتن...هیونگ پشت فرمون بود همون حال به یونگ سنگ زنگ زد و ازش خواست به رستوران بیاد...(که که که..همه دلیل این کار رو میدونید)
جونگ مین و ماریا تو سالن انتظار نشسته بودن ...ماریا سرشو رو شونه جونگ مین گذاشته بود ...جونگ مین دست ماریا رو گرفته بود نگرانش بود...این چند روز اصلا حالش خوب نبود...مدتی گذشت تا پرستار اومد...(علنا مزرعه هویج رشد کرد)
-: خانوم پارک؟!!
ماریا و جونگمین بلند شدن و همراه پرستار رفتن...دکتر نگاهی به آزمایش ها انداخت و لبخندی زد...
-:بهتون تبریک میگم ...شما باردارید...
برق سه فاز از سرشون پرید...جونگ مین کاملا شکه شده بود...(ای جونم هنگیدن)
جونگ مین:اما...این امکان نداره چند روز پیش هم بیمارستان رفتیم...گفتن منفی...(راست میگه داداشم...)
-:شما مطمئن اید؟!!!!!...احتمال خیلی زیاد اشتباه شده...این بچه 3 هفته اشه...شما خودتون چطور متوجه نشدید؟!!!!
ماریا:من شک داشتم به این موضوع...اما مگه الکیه که آزمایش اشتباه شه؟!!!!!!(همینو بگووو ای خاک بر سر این سیستم پزشکیتون....مثلا کشور پیشرفته این....اونی بطری آوردم برات...)
-:متاسفانه بعضی وقتها این اتفاق میوفته....با این حال تبریک میگم...هم به شما هم به آقای پارک...(تبریکت تو سرت بخوره این بیچاره ها رو ترور کردین...یه لشگر سر خورده شد...)
لبخندی روی لب ماریا و جونگ مین نشست...ماریا از اینکه جونگ مین دوباره خوشحال شده بود حس خوبی داشت...از مطب خارج شدن...وقتی از بیمارستان خارج شدن جونگ مین دیگه طاقت نیاورد و ماریا رو بغل کرد...دنیا رو بهش داده بودن...برق خوشحالی تو چشماش بود...ماریا خندش گرفته بود...جونگ مین ماریا رو از خودش جدا کرد و بهش نگاه کرد...با ذوق شروع کرد صحبت کردن...
جونگ مین:عزیزم...از این به بعد همش پیشتم و مواظبتم...تازه...اوم...کلی هم باید هویج بخوری....من دیگه خودم هویج نمیخورم همشو تو بخور...آااااااخخخخخخخخخ جووووووون....باید به بقیه هم بگیییییییم....(چه فردین بازی...جونگی بعید ازت...اگه ماریا بود عمرا میذاشت...)
ماریا خندش گرفته بود...هی به کارای جونگ مین میخندید...خودش هم دست کمی از جونگ مین نداشت...(بابا سلف کنترل...)
هیونگ جلوی رستوران ترمز کرد...پیاده شدن...هیونگ اطراف رو نگاه کرد و یونگی رو دید که داره ماشینشو پارک میکنه...براش دستی تکون داد منتظر شدن تا اونم بیاد ...یونگ اومد بهم سلام کردن و وارد رستوران شدن ...یه جای دنج رو برای نشستن انتخاب کردن و نشستن...گارسون منو رو آورد و سمت یونگ سنگ گرفت...یونگ سنگ دستشو سمت دخترا دراز کرد...
یونگ سنگ:Ladies frist!
نیروانا و مهدیس خندیدن مهدیس چشمکی زد و همونجور که منو رو میگرفت کاملا جدی گفت...
مهدیس:Babies next!
نیروانا منفجر شد ...گارسون جلوی خندشو گرفت...یونگ و هیونگ آتیش گرفته بودن...اما به روشون نیاوردن...
دخترا  با هم به منو نگاه کردن و همونطور که ریز میخندیدن دنبال گرونترین غذا ها گشتن...(ای بد جنس ها....خبیث ها...)
غذا رو سفارش دادن و منو رو به یونگ سنگ دادن...یونگ با لبخند منو رو گرفت و بهش نگاه کرد اولین کاری که کرد سفارش دخترا رو دید با دیدن قیمت هنگید...هیونگ هم ترانسش سوخت...اما خیلی عادی رفتار کرد...خنده شیطنت آمیزی رو لبش نقش بست و اونم غذای دخترا رو سفارش داد...یونگ نگاهی به هیونگ انداخت...نفسشو با حرص بیرون داد ...از اونجایی که پیش بینی میکرد همچین اتفاقیو ...اونقدر ها هم تعجب نکرد ...میدونست هیونگ دست به جیب نمیشه...(بلییییییی...بلییییییییییی....خسیس الدوله هستن ایشون)...مهدیس و نیروانا که میدونستن الان یونگ چ حالی داره شروع کردن اذیت کردن هیونگ...
نیروانا:اوپا مطمئنی این غذا بهت میسازه؟!!!!!
هیونگ جون:آره...من عاشق این غذام...
مهدیس آروم به فارسی...
مهدیس:آره دیگه مفت باشه کوفت باشه...(مهدیسسسسسس...بی ادب)
نیروانا:ایول خوب اومدی...الهی بگردم...بعضیا جیبشون خالی میشه...(خب شما ها هم کرم آسکاریس دارین...میدونستین که تپل مجبوره پول بده...مرض دارین کرم میریزین؟!!!!)
یونگ سنگ هم غذای دخترا رو سفارش داد و رو به دخترا کرد...
یونگ سنگ:هنوز یاد نگرفتین نباید فارسی حرف بزنین؟!!!!دور از ادب...خوبه منو هیونگ هم بزنیم خط ژاپنی؟!!!!(تپ جونم حرص نخور...به راضیه بگو یادت بده خب....)
مهدیس:اوپااااااا....میانه...
هیونگ جون:حالا چی میگفتین؟!!!!!
نیروانا:هیچی...
یونگ سنگ:خب ...فیلمبرداری چطور بود ؟
نیروانا:وااااااای اوپا نبودی ببینی قیافه هاشون چه جوکی بود...مخصوصا وقتی که متکا خورد تو صورت هیونگ...
مهدیس خندید ...هیونگ با یادآوریش اخمی کرد...
هیونگ جون:آخه چرا اونقدر محکم زدی؟!!!!!!دردم اومد...
مهدیس:حقت بود...
هیونگ جون:یاااااااااااا...چرا مگه من چکارت کردم؟!!!!
مهدیس:خب باید طبیعی میبود...یواش میزدم کیفش میخوابید...
یونگ سنگ و نیروانا زدن زیر خنده...هیونگ تقریبا از گوشاش بخار خارج میشد...(اااا...فقط سوت قطار کمه....)
سفارش ها رو آوردن...با کلی شوخی و خنده غذاشونو خوردن...مهدیس زودتر بلند شد و گفت میره دستشویی وقتی از میز دور شد ...مطمئن شد تو دید نیست سمت صندوق رفت ..کارتشو داد و ازشون خواست موقع تسویه حساب از این کارت پول بردارن ...بعد از هماهنگ کردن برگشت و سر میز نشست...هیونگ نگاهی به مهدیس انداخت...
هیونگ جون:عوض نشدی چرا؟
مهدیس جامشو آورد پایین...
مهدیس:ها؟!!!!
هیونگ جون:چرا رفتی دستشویی اومدی عوض نشدی؟!!!!!
مهدیس:مگه باید عوض میشدم؟!!!!!!!!!
هیونگ به یونگ سنگ نگاه کرد ...یونگ سنگ با خنده با جامش بازی میکرد...
هیونگ جون:مگه نرفتی آرایش کنی؟(اااا...فضول هیز...چشاتو درویش کن...حالا گیریم رفت آرایش کنه)
مهدیس خندید ...نیروانا قرمز شده بود از خنده...یونگ سنگ دستشو رو رو میز گذاشته بود و پیشونیشو گرفته بود و میخندید...هیونگ...لپاشو باد کرد و سرشو کج کرد...
هیونگ:چی گفتم مگه؟!!!!!!
یونگ سنگ:هیچی...داداش تو حرص نخور...
همون موقع گوشی نیروانا رنگ خورد گوشیشو در آورد و به صفحه نگاه کرد ماریا بود ...سریع جواب داد...
نیروانا:سلاااااااااااااااااام...اونی جونم...
ماریا:سلام...کجایی؟
نیروانا شمکی زد و خنده موذیانه ای زد...
نیروانا:سر قرارم اونی بعدا باهات تماس میگیرم....
ماریا:چیییییییییی؟!!!!!!!!!!یعنی چیییییییییییی؟!!!!!!!!!!!وایسا ببینم...با کی بیرونی...اونم تا الان...؟!!!!!!!
نیروانا:اونی داد میزنی چرا؟...با کوین بیرونم...
مهدیس برگشت و نگاهش کرد...نیروانا چشمکی زد و انگشتشو به نشونه ساکت رو بینیش گذاشت...مهدیس ...سرشو تکون داد و به پسرا نگاه کرد...یونگ و هیونگ با شنیدن اسم کوین کنجکاو شده بودن اما یونگ سنگ تقریبا عصبانی بود...
ماریا:نیروانا همین الان پامیشی میای خونههه!!!!!!زود ...تا 10 مین دیگه خونه ای...فهمیدی؟!!!!!!!
نیروانا:اونی نمیشه...تا 3 ساعت دیگه خونم آخه خارج شهریم...
ماریا:یاااااااااااااااااااا....تو...نیروانا...هر قبرستونی هستی برگرد خونه....
نیروانا:اونی...من دیگه بزرگ شدم...چرا بهم زور میگی؟
ماریا:نیروانا اینقدر منو حرص نده...
نیروانا اومد جوابشو بده که گوشی هیونگ شروع کرد زنگ خوردن...نیروانا تو دلش کلی فحش نثار هرکی پشت خط بود کرد...ماریا که صدای زنگ رو شنیده بود...نفسشو با حرص بیرون داد...
ماریا:که با کوین خارج شهری؟!!!!!!!!!....جونور موذی...
نیروانا خندید ....پسرا هم که ظاهرا دستشون اومده بود جریان چیه...زدن زیر خنده..مهدیس گوشی رو از نیروانا گرفت...
مهدیس:سلام اونی...این نذاشت من صدام در بیاد...
ماریا:سلام...حالا بعدا حالشو میگیرم...بیاین خونه ...
مهدیس:چی شده؟
ماریا:هیچی کارتون داریم...
مهدیس خندید و گوشی رو قطع کرد با همون گوشی زد تو سر نیروانا...
مهدیس:کرم داری؟!!!!!!!!!!حتما باید اینجوری ضایع بشی؟!!!!!!!
نیروانا:که که که...خدایی خیلی باحال بود...قاط زده بود...خیلی کنترل کردم نخندم...(ماریا فقط نکشش...)...باورش شده بود...این خواهر ساده من...(بی ادب وسط حرف من پریدی...نکشش لازمش دارم...)
مهدیس:نچ نچ نچ...خجالت بکش...اگر باور کرد...به خاطر اینکه همیشه صادقی باهاش....باز شانس آوردی جونگ مین زنگ زد...وگرنه مرده بودی....
نیروانا:آخ اسم اون هویج پلاسیده مگسی رو نیار(الان چه ترکیبیه این...)...اییییییییییییییش....کارم رو خراب کرد...مزاحم....ایییییییشششش....
یونگ سنگ که حرصش گرفته بود ....سوییچ رو با حرص پرت کرد سمت نیروانا...نیروانا هم تو هوا گرفتش...چشماش برقی زد ...
نیروانا:اااا...دادیش به خودم...آخ جون....دیگه عمرا بهت پس بدم...(میدونی چه نوع برقی دیگه ماریا مثل اونروز یونی...)
یونگ سنگ:پرروووووووووو....مگه پولمو از سر راه آوردم...که به همین راحتی ماشین نازنینم رو در اختیارت بذارم؟!!!!!!...این کار رو کردم مگر ساکت شی و دیگه فارسی حرف نزنی.....(آهااااااااااا...پس بگو همون مشکل همیشگی بود....take it easy)
مهدیس:اههههه....اوپا خوب نمیشه اینجوری که....شاید من خواستم...اوپا هیونگو به توبره ببندم(شما بیجا میکنییییییی)
هیونگ جون:بله بله...چشم روشن....دست شما درد نکنه....یادم باشه از این به بعد...مترجم همزمان تو گوشم باشه....(اوه کار به تکنولوژی کشید)
نیروانا از خنده پخش زمین شده بود...
نیروانا:بریم بچه ها و گرنه ماریا کله منو میکنه...(نه نمیذارم...لازمت دارم...)
به سمت صندوق رفتن....یونگ سنگ صورتحساب رو خواست....صندوقدار نگاهی به مهدیس انداخت و صورتحساب رو به یونگ سنگ داد...یونگ نگاهی به صورتحساب انداخت برق از سرش پرید....تو دلش هر چی از دهنش در اومد به هیونگ گفت(تو دعوای پسرا دخالت نمیکنم)...چپ چپ نگاه هیونگ کرد و کارتشو داد...صندوقدار کارت مهدیس رو برداشت و صورتحساب رو پرداخت کرد....کارت یونگ رو بهش پس داد ...همه تشکر کردن و از رستوران خارج شدن...نزدیک ماشین شدن که مهدیس جیغ ساختگی کشید...پسرا با ترس برگشتن نگاهش کردن...(ای دختر فکر قلبم باش)
هیونگ:چی شده؟!!!!
مهدیس:کیفم ...کیفم جاموند...
هیونگ :برو بشین تو ماشین برات میارم....
مهدیس:نه نه...خودم میارم...
سریع دوید و داخل رستوران شد...سمت صندوقدار رفت ...
مهدیس:ممنونم...
-:خواهش میکنم...بفرمایید کارتتون....
مهدیس:ممنون...
مهدیس سریع از رستوران خارج شد و به سمت ماشین رفت پسرا ماشین ها رو کنار هم پارک کرده بودن...نیروانا با دیدن مهدیس...چشماش گرد شد...پسرا هم برگشتن و با چشمهای گرد نگاهش کردن...
هیونگ:پس کیفت کو؟!!!!!!!!!
مهدیس زد زیر خنده و سرشو خاروند....
مهدیس:فک کنم غذا زیاد خوردم....من که اصلا کیف نداشتم...(یعنی...ماریا یه لغت در وصف این خواهرم بگو...)
نیروانا دهنش باز مونده بود...یونگ سنگ دهن نیروانا رو بست...
یونگ سنگ:ببندش پشه میره....بله خوب ...گنده تر از معدت بوده سوار شو بریم...
مهدیس به نیروانا چشمکی زد و سوار شد...(مشکوکه...)مهدیس تو ماشین هیونگ نشست و نیروانا ماشین یونگی ...به سمت خونه حرکت کردن....
                                                          سورپرایزم اینه که فردا با پارت 22 در خدمتم....



post : My love  Story