تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.18&19

my love ep.18&19

Writer :Mahi
date:1391/07/10-04:00

بفرمایییین داستان.....

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت18
جونگ مین:عزیزم...نمیخوای بیدار بشی ؟ساعت 11...
ماریا غلتی زد...جونگ مین خندید و پیشونیشو بوسید ...
جونگ مین:خانمی...پاشو دیگه....
ماریا:خوابم میاد...بذار بخوابم...
ماریا پتو رو رو سرش کشید...جونگ مین خندید و سرشو خاروند....
جونگ مین:پس منم نمیرم پایین...
نشست رو تخت و تکیه اشو به پشتی تخت داد...دست به سینه شد و اخماشوتو هم کرد و لپاشو باد کرد....1ساعت به این روال گذشت...جونگ مین گرسنش بود اما نمیخواست تنها بره پایین....ماریا تمام مدت حضور جونگ مین رو کنارش حس میکرد...بعضی وقتها زیر زیرکی نگاه میکرد . با دیدن قیافه جونگ مین ...آروم میخندید....جونگ مین دیگه دلش رو میمالید و یه نگاه به ماریا می انداخت...آهی میکشید و دوباره سرش با گوشیش گرم میکرد...ماریا هم خودش گرسنه بود اما کم نمیاورد....دیگه صدای قار و قور شکم جفتشون در اومده بود...
ماریا:جونگ مین برو پایین ...صدای شکمت نمیذاره بخوابم....
جونگ مین:نمیرم...میخوام پیش زن و بچم باشم....
ماریا:زن و بچت خوابشون میاد....
جونگ مین:خب بخوابن زن و بچم....
ماریا:پاشو برو بیرون....
جونگ مین:نمیرم...
ماریا:میگم برو...
جونگ مین:تا تو نیای نمیرم....
ماریا:من میخوام بخوابم....ایشششششش....
جونگ مین:خب بخواب....عزیزم
ماریا:برو پایین غذاتو بخور از صبح چیزی نخوردی....
جونگ مین:من بدون تو از گلوم پایین نمیره....
ماریا:یه امروز بره....
جونگ مین:پاشو بریم پایین بچم گشنس....
ماریا:من مامانشم...خودمم میدونم گشنش نیست...
جونگ مین:منم باباشم ...میدونم گشنشه ...
ماریا پشتشو به جونگ مین کرد...ریز میخندید...اما نمیخواست کم بیاره...جونگ مین که دید اینجوریه خندید و سرشو خاروند...(شپش داره اینقدر میخارونه؟)جلو رفت و آروم دستشو رو شکم ماریا گذاشت و سرشو رو شونش گذاشت...
جونگ مین:فک کردی صدای قار و قور شکمتو نشنیدم؟....دیگه نباید لجبازی کنیم...
ماریا که با این حرف جونگ مین خلع سلاح شده بود ..خندید...
ماریا:یااااا...بسه دیگه بچم پرس شد...خب پاشو بریم....
جونگ مین:برو صورتتو بشور تنبل خانوم تا من اینجا رو مرتب کنم...
ماریا:کی به کی میگه تنبل....
جونگ مین خندید و زبونشو واسه ماریا در آورد...ماریا هم در جوابش صورتشو جمع کرد و یه اخم ساختگی کرد...ماریا به سمت حمام رفت و در رو بست...جونگ مین هم مشغول جمع آوری شد به ساعت نگاه کرد ...ماریا از حموم بیرون اومد در حالی که داشت صورتشو خشک میکرد...
جونگ مین:عزیزم..به نظرت عجیب نیست خونه اینقدر ساکته؟!!!!!!
ماریا:اوم...منم به همین فکر میکردم...از اون قوم تاتار بعیده این سکوت...خوابن یعنی؟!!!!
جونگ مین:نه بابا اون کیو ...اولین نفر 6 صبح بیداره....
ماریا:عجیبه صدای دخترا هم نمیاد...
جونگ مین:اوهوم بیا بریم ببینیم چه خبره....
ماریا و جونگ مین از اتاق خارج شدن واسشون کاملا عجیب بود که هیچ کس سراغشونو نگرفته...ماریا رفت سمت اتاق دخترا ...جونگ مین هم رفت سمت اتاق پسرا...چند لحظه بعد هر دوشون که شکل علامت تعجب بودن پایین اومدن...
جونگ مین:پسرا نیستن...
ماریا:دخترا هم نیستن...
جونگ مین:بیا بریم...آشپزخونه...
ماریا و جونگ مین وارد آشپزخونه شدن در کمال تعجب دیدن غذا رو میز آمادس....و یه یادداشت هم روی در پوش غذاها بود...ماریا یادداشت رو برداشت...دست خط مهی بود...
سلام بر زوج همیشه خفته هویج خور...^_^
میذاشتین 3 قرن دیگه بیدار میشدین خوابالو ها ...بخورین که گشنه نمونین...عرضم خدمتتون که ما رفتیم گردش شما ها خواب بودین...عین 8 نفر هرچی سعی کردیم بیدارتون کنیم نشد که بشه واسه همین خودمون رفتیم....شرمنده....ویلا رو منفجر نکنین تا ما بیایم....
                                                                                                            کسانی که دوستشان دارین مهی و رفقا^_^
جونگ مین:چممممم...چه پررو اونوقت به من میگن خدای اعتماد بنفس....
ماریا:عزیزم...یعنی میگی نیستی؟
جونگ مین:یااااا...پارک ماریا...
ماریا:نخوری من همشو میخورما....
جونگ مین قیافه جدی به خودش گرفت و سر میز نشست ...بعد از خوردن صبحونه جونگ مین نذاشت ماریا ظرفها رو جمع کنه و خودش ظرفها رو شست ...ماریا هم تمام مدت به طرز شستنش ایراد میگرفت...بعد از تمیز شدن آشپزخونه رفتن تو نشیمن و رو کاناپه نشستن....جونگ مین ریموت رو برداشت و تلویزیون رو روشن کرد...هی کانال عوض میکرد...ماریا کلافه شد...
ماریا:واااااااای یه کانال بمون دیگه...گرگیجه گرفتم...
جونگ مین:بده دارم دنبال یه کانال باحال میگردم که به درد خانواده بخوره؟!!!
ماریا:ای بابا...چت شده تو؟
جونگ مین:اینجوری جلو بچه حرف نزن ...بده یاد میگیره...
ماریا:تو...برو بابا بده من ...میخوام فیلم ببینم...
ماریا کنترل رو از جونگ مین گرفت و کانال رو عوض کرد ...یه فیلم ترسناک داشت نشون میداد ...جونگ مین عین برق گرفته ها شد ....
جونگ مین:ااا....بده من ....بده این خوب نیست....ماریا عوض کن کانال رو...
ماریا:ایول...سرشو با گیوتین زد...حال کردم...حقش بود...
جونگ مین:من دارم بال بال میزنم....عوض کن بچم وحشت کرد...
جونگ مین دستشو رو چشمای ماریا گذاشت....ماریا هم هی میخواست دستشو کنار بزنه اما جونگ مین نمیذاشت....
ماریا:جونگ مین بزار فیلم ببینم...بطری میارما...
جونگ مین تلویزیون رو خاموش کرد...ماریا ناجور نگاهش کرد اما جونگ مین محل نداد...رفت پیشش نشست...
جونگ مین:میگم عزیزم چطوره حالا که وقت داریم بریم آزمایش بدی ....
ماریا نگاهش کرد...خندید...
ماریا:نه...خوشم اومد...به موقع گفتی...باشه بریم
جونگ مین:پس بدو حاضر شو....نه نه ندو...
ماریا خندید و لپ جونگ مین رو کشید ...به اتاقشون رفت....5دقیقه بعد حاضر بودن جونگ مین با آژانس تماس گرفت و به درمانگاه رفتن...
دکتر:خب خانوم پارک ...جواب آزمایشتون اومد....باید بگم که منفیه....
برق 3 فاز از سر جفتشون پرید....ماریا انگار دنیا رو سرش خراب شد...با بغض نگاهی به جونگ مین کرد...چقدر از اینکه داره بابا میشه خوشحال بود...جونگ مین دست ماریا رو گرفته بود ...که از لرزش دستاش جلوگیری کنه اما ماریا حس لرزشش رو حس میکرد....از دکتر تشکر کردن و از درمانگاه خارج شدن...جونگ مین یه تاکسی گرفت...هیچ کدوم حرفی نمیزدن...ماریا بغض کرده بود سرشو رو شونه جونگ مین گذاشت ...جونگ مین دستشو گرفت...ماریا بغضش ترکید و سرشو تو شونه جونگ مین پنهون کرد....جونگ مین سعی داشت آرومش کنه...راننده از تو آیینه بهشون نگاه میکرد...جونگ مین موهای ماریا رو نوازش میکرد ...خیلی خودشو کنترل میکرد ....نمیخواست ماریا با دیدن اشک های اون حالش بدتر بشه...به ویلا رسیدن ...جونگ مین ماریا رو نزدیک خودش کرد و دستشو گرفت ...ون کنار ویلا پارک شده بود...این نشونه حضور بقیه تو ویلا بود...جونگ مین ماریا رو سمت خودش برگردوند و اشک هاش رو پاک کرد...با صدایی که به خاطر بغض میلرزید...
جونگ مین:دیگه گریه نکن باشه؟...بهم قول دادی هیچ وقت دیگه گریه نکنی....
ماریا سرشو بالا آورد ...
ماریا:متاسفم...جونگ مین...من...
جونگ مین نذاشت حرفشو بزنه و بغلش کرد....
جونگ مین:هیچی نگو من متاسفم...الانم بریم تو احتمالا نگرانن...
ویلا:
نیروانا:یعنی کجا رفتن...گوشیشونم خاموشه...
هیون:آروم بگیر دختر...
ماریان:مهی...یه چیزی به این بگو...
مهی:من خودم دارم سکته میکنم...
هیونگ:وااااااای....حالمون رو گرفتنا....
کیو یه دونه محکم زد پس سرش...
هیونگ:آخ...چرا میزنی برادر من؟
کیو:چون حرفت بیخود بود...
هیونگ:مامان ببینش...
یونگ سنگ:میزنم منم یه دونه ها...
مهدیس:ای بابا...دوباره شمارشونو بگیرین....
جونگ مین:نیاز نیست ما اینجاییم....
همه به سمتشون برگشتن با دیدن قیافه هاشون ترسیدن...نیروانا سمت ماریا دوید و بغلش کرد...بغضش ترکید ...
نیروانا:اونی کجا بودی؟...چی شده ؟
ماریا که دوباره گریه اش گرفته بود خواهرشو بغل کرد و شروع کرد گریه کردن...جونگ مین دستشو تو موهاش برد و بهم ریختشون...خودشو رو مبل پرت کرد...کتشو با عصبانیت در آورد و رو زمین انداخت... همه فهمیدن که چیزی شده ...دخترا سعی داشتن ماریا رو آروم کنن...ماریا به هق هق افتاده بود...پسرا کنار جونگ مین نشستن منتظر بودن خودش بگه چون میدونستن اگر بپرسن...چیزی نمیگه...
مهی:ماریا بگو چی شده؟!!!!
نیروانا: آهای پارک جونگ مین خواهرمو چی کار کردی؟!!!!!
ماریا:نیروانا ولش کن چیکار اون داری....
جونگ مین کتش برداشت و از ویلا بیرون رفت پسرا سریع وسایلشونو برداشتن و دنبال جونگ مین رفتن....
مهی:ماریا چی شده ؟
ماریان:اینقدر غریبیم واست؟
مهدیس:ماریا اینقدر گریه نکن....خطرناکه...
ماریا:خطرناک؟!!!!!!واسه چی واسه بچه ای که وجود نداره؟!!!!!!!
دخترا:چی؟!!!!!!!
ماریا:بچه ای در کار نیست....
نیروانا:ماریا....تو ...تو چی داری میگی؟
ماریا:رفته بودیم دکتر ...آزمایش دادم منفی بود...
مهی ماریا رو بغل کرد....
مهی:متاسفم عزیزم...
ماریان:همه متاسفیم...جونگ مین چه قدر ناراحت شده...
مهدیس:آره...خیلی خوشحال بود...
ماریا:کمکم میکنین برم اتاقم...
مهی:آره عزیزم چرا نکنیم...گرسنه نیستی؟
ماریا:نه...میخوام بخوابم...
مهی و نیروانا ماریا رو به اتاقش بردن...برگشتن و تو پذیرایی نشستن...کسی چیزی نمیگفت....جو سنگینی تو ویلا حکم فرما بود ...
بار:
جونگ مین سفارش مشروب داد....پسرا بادیدن وضعیت جونگ مین و در نظر گرفتن ظرفیت پایینش تصمیم گرفتن که اونا هم بخورن البته کیو به خاطر رانندگی نخورد...پسرا سعی کردن آرومش کنن...هیون جریان رو پرسید ازش ...جونگ مین با گریه همه چی رو گفت....
2ساعت بعد:
هیون:جونگ مین داری زیاده روی میکنی...بسه دیگه...
جونگ مین یه پک دیگه رو یه نفس خورد...لیوانش رو کوبید رو میز...به نفس نفس افتاده بود...پسرا بعد از شنیدن ماجرا بهم ریخته بودن همشون میدونستن که جونگ مین چقدر بچه دوست داره...هیونگ خیلی خودشو کنترل میکرد که گریه نکنه...
کیو:جونگ مین سعی کن آروم باشی داری خودتو نابود میکنی...
جونگ مین شیشه مشروب رو برداشت و خواست بریزه که هیون و یونگ سنگ متوقفش کردن...
یونگ سنگ:بسه دیگه....تا الان3 تا رو تموم کردی...بسه...
هیون:اگر گذاشتیم بخوری به خاطر این بود که درکت میکردیم اما دیگه بسه داغون میشی....
کیو:اصلا فکر ماریا هستی؟اونم داغونه...
جونگ مین بغضش ترکید...هیون بغلش کرد ...آروم به پشتش میزد...
هیون:گریه کن داداش کوچولو گریه کن....
هیون یه قطره اشک از چشمش افتاد...30مین بعد یونگ سنگ و کیو جونگ مین رو بلند کردن هیونگ هم به هیون کمک کرد...
تو ون صدای نفس های بلند جونگ مین به گوش میرسید که نشون دهنده این بود که خوابیده...کیو در حال رانندگی بود ...هیون سرش رو به پشتی تکیه داده بود و تو دنیای خودش غرق بود...یونگ سنگ و هیونگ نگران جونگ مین بودن....میدونستن تحمل همچین چیزی رو نداره...
به ویلا رسیدن پسرا جونگ مین رو داخل بردن...به محض وارد شدن مهی و ماریان سراغشون اومدن مهی کاناپه رو واسه جونگ مین درست کرد و جونگ مین رو اونجا خوابوندن...
ماریان:شما ها هم خوردین؟
کیو:جز من بقیه خوردن....ماریا چطوره؟
مهی:خیلی داغون شده ...خوابیده...دخترا رو هم به زور فرستادیمشون بخوابن....
یونگ سنگ:شما ها چرا نخوابیدین؟
ماریان سینی رو که توش شربت عسل بود رو رو میز گذاشت...
ماریان:نگران بودیم...
مهی:واسشون خیلی سخت ...
هیونگ:خیلی خوشحال بودن...جونگ مین....
هیونگ بغضش ترکید و زد زیر گریه...یونگ سنگ دستشو به پشتش میزد تا آروم بشه....مهی بلند شد و رفت کنار پنجره با این وضعیت نمیتونست چیزی بهشون بگه مخصوصا به مهدیس....
پارت19
فلش بک:
صدای خنده و قهقه شون فضا رو پر کرده بود داشتن وسطی بازی میکردن...
مهدیس:اااا...قبول نیست اوپا توپ خورد بهت برو بیرون....
یونگ سنگ:نخیرم جا خالی دادم....
نیروانا:من هم دیدم خورد برو بیرون....
هیون:جر نزن برو...
یونگ سنگ: آدم فروش طرفدار اینایی؟!!!
مهی:تپپپپپپپپل...برو آفرین خورد بهت...
هیونگ:خودم زدمت برو بیرون...
یونگ سنگ قیافه با نمکی به خودش گرفت و لپ هاشو باد کرد....با لحنی مظلومانه...
یونگ سنگ:نمیخوااااااام....نامردیه....نخورد بهم....
کیو:اذیت نکنین داداشم رو ...
ماریان:واه واه...سوخته باید بیاد بیرون...من رو میزنی ها؟!!!!!!!
یونگ سنگ خندید چال لپ هاش معلوم شد...
یونگ سنگ:حقت بود...پوها ها ها...باید میرفتی بیرون....
نیروانا:اااا...حالا که همچین تا کتک نخوردی برو بیرون...
یونگ سنگ:نمیرم...
نیروانا افتاد دنبال یونگ سنگ...همه از خنده ولو شده بودن....
ماریان:نیروانا بزنش....
کیو:چرا بزنه؟!!!!
ماریان:پون منو از بازی پرت کرد بیرون....
کیو:خب زدت دیگه...
ماریان:اااااا....از اون بادکنک متحرک طرفداری میکنی؟
مهی:که که که....خوب اومدی بادکنک متحرک....
کیو:درباره داداشم اینجوری نگین....
مهی:میگیم اصلا دوست داریم مشکلیه؟!!!!
هیون از پشت پاورچین پاورچین جلو اومد...کیو دیدش اما به روش نیاورد...هیون به کیو اشاره کرد که گوشی هاشونو بگیره...(یااااااااااااا چی کار گوشی ما داری؟)
کیو:گوشی تو میدی ماریان؟
ماریان:گوشیمو؟!!!!!!!واسه چی میخوای؟
کیو:گوشی خودم آنتن نداره میخوام یه زنگ به جونگ مین بزنم...
ماریان:بیا...
کیو گوشی ماریان رو گرفت طوری وانمود کرد که آنتن نداره...
کیو:ای بابا آنتن نداره که....مهی تو گوشیتو بده...
مهی:ااا...یعنی اینجا سیگنال نداره....بیا...
مهی دولا شد تا بند کفششو که باز شده بود ببنده...هیون خنده شیطنت آمیزی زد و سطل آب رو رو سر مهی و ماریان خالی کرد ...جیغ دخترا رفت هوا...کیو و هیون از خنده ولو شدن...از صدای جیغ دخترا بقیه هم اومدن ببینن چی شده با دیدن وضعیت ماریان و مهی اونا هم از خنده ولو شده بودن...مهی و ماریان بد هیون رو نگاه کردن و یه نگاه به هم انداختن...تا اومدن برن سمت هیون گوشی مهی زنگ خورد...(شانس آوردی لیدری وگرنه بد میدیدی...برو به جون کسی که زنگ زد دعا کن)کیو همونجور که میخندید گوشی رو سمت مهی گرفت...مهی گوشی رو گرفت و نگاهی بهش انداخت...با دیدن شماره ذوق کرد و سریع از جمع خارج شد...همه به هم نگاه کردن ...به مهی مشکوک شدن...هیون حس خوبی نداشت...مهدیس هی  چشاشو ریز میکرد....
(بچه ها این جا به بعد مکالمه اس باشه....به جای اسم خط تیره میذارم....)
مهی:سلام بابا...
بابا:سلام دخترم خوبی؟
-:مرسی بابا ....شما خوبین؟مامان خوبه؟
-:خوبیم بابا...مهدیس چطوره؟
-:اون زلزله هم خوبه...چه عجب یادی از ما کردین...
-:ما همیشه به یادیم...درس میخوانه یا نه؟
-:جرات نداره نخوانه بابا...میکشم این خانوم دکتر رو نخوانه...
-:دخترم زنگ زدم بهت بگم مهدیس رو بفرست ایران....
-:چرا بابا؟!!!!!
-:مامان مریضه دست تنهام بفرستش بیاد...
-:بابا...مامان چی شده؟!!!
-:چیزی نیست...فقط مهدیس رو بفرست بیاد...
-:درساش چی؟...بابا اون اینجا محصله...
-:بیاد ایران ادامه بده...
-:بابا...مهدیس وضعیتش اینجا خوبه...من میام ایران...
-:نه دخترم تو کار میکنی...
-:بابا..من میتونم مرخصی بگیرم...یا استعفا بدم...
-:ممکنه واسه همیشه همین ایران بمونی...واسه همین میگم مهدیس رو بفرست...
مهی بغضی گلوشو فشار میداد...به جمع نگاه کرد ...اما دوباره برگشت...صدای پدرش اون رو به خودش آورد...
-:مهی...هنوز رو خطی؟
-:آره بابا...من میام ایران...با اولین پرواز...
-:دخترم تو بمون...بذار خواهرت بیاد...
-:نه اون اینجا درس بخوانه بهتره...بابا من دیگه باید برم...مواظب خودتون باشین....خداحافظ
-:سلام برسون دخترم نو هم مواظب باش خداحافظ....
مهی گوشی رو قطع کرد و تو فکر رفت...اشک هاشو پاک کرد و لبخند زد...برگشت پیش بقیه...
حال:
هیون:تو فکری...
مهی با شنیدن صدای هیون کمی پرید...نگاهی بهش انداخت و لبخند زد...
مهی:ترسوندیم..تو دیگه چرا خوردی؟بهتری؟
هیون:اوهوم..من ظرفیتم بالاس ...بعدشم توقع داشتی میذاشتیم جونگ مین با اون ظرفیت پایینش 3 تا شیشه رو تموم کنه؟
مهی:اووووووووووووف...3 تا؟!!!!!!!!!!1
هیون:اوهوم...نگفتی تو چه فکری؟
مهی لپاشو باد کرد و کلشو کج کرد...
مهی:تو فکر یه سقفم...(یادتونه تبلیغه رو)
هیون: دنبال خونه میگردی؟
مهی خندش گرفت...نمیخواست با این وضعیت بقیه رو ناراحت کنه....
مهی:آره...دارم دنبال یه خونه میگردم تا شما قوم تاتار رو اونجا زندانی کنم....
هیون:یااااااا...مگه ما چکار کردیم...
مهی:کی بود صبح خیسمون کرد هاااااااااااا؟
هیون با یاداوری صبح خندید...از ته دل میخندید مهی با خندیدن هیون خوشحال شد که بحث رو تونست عوض کنه...اونم خندید...
کیو:چه خبرتونه الان بیدار میکنین همه رو...
ماریان:نچ نچ نچ...مهی جان خل شدی دخترم....
مهی:آرهههههه...از دست این 5 تا موجود خل شدم....پاشین برین بخوابین ببینم...این جونگ مین رو هم ببرین تو اتاق خودتون ماریا ببینتش وحشت میکنه...
کیو:هیون بیا کمک کن ببریمش اتاق من...مطمئنم...حالش بد میشه....
هیون و کیو جونگ مین رو بلند کردن و بردن بالا...مهی و ماریان هم با کوسن به جون اون دوتا افتاده بودن...که بفرستنشون بالا...
ماریا با سر و صدایی که از طبقه پایین میومد بیدار شد سرش سنگین بود...حالت تهوع داشت اما بیخیال بلند شد و رفت دوش بگیره....
آشپزخونه:
مهی:کیوووووووووو....یکباره دیگه ناخونک بزنی بد میبینی....
کیو:خب خوشمزس...
مهی:دله...صبر کن درست بشه....
ماریان:ولش کن مهی...بذار ناخونک بزنه...(ااااا....نامرد پشت منو خالی میکنی؟)
مهدیس:آخ جوننننننننن...بوهای آشنا به مشام میرسه...آجیییییییی کدبانو شدی!!!!!!!!
مهی:کدبانو بودم خانووووووم مهدیس....
مهدیس:اااا...ایران مامان میکشت خودشو که تو این غذا رو درست کنی....
مهی:چیههههههههه؟مشکلیهههههههه....بعدشم بابا تو این غذا متخصص بود...من خراب میکردم....
ماریان:راست میگه این بچه تو این پند سالی هم که اینجاییم اولین باره داری فسنجون درست میکنی....
مهی:ای باباااااااااااا...کیو اون نپخته خامه هنوززززززززز....بی مزس ....
کیو:عمدا ناخونک زدم...چرا فارسی حرف میزنین نامردیههههههههه....
مهی:میخوام تو نفهمی...
کیو شکل علامت تعجب شد...نفهمید چی گفت مهی...مهی از قیافش خندش گرفت...
ماریان:نکن مهی ببین بچم هنگ کرد...
مهی:خانومم بیا این بچه که چه عرض کنم....این غول بچتو جمع کن و حالیش کن این فسنجون نه مزه داره نه جا افتاده....
مهدیس:مهی تو دیگه نگو که استاد ناخونکی...
مهی:بله استادشم اما نه دیگه در حیطه فسنجون...
مهدیس:ماریان...نمونه ناخونک هاشو دیدی؟
ماریان:ههههههه...آره ...عین گربه میمونه...تو ناخونک قهاره....
مهی:یااااااا....شما غذا میخواین دیگه....
ماریا:بابا فکر این کیو بیچاره باشین هنگ کرده ...
دخترا برگشتن و ماریا رو دیدن....
مهی:اااا...salut!!!!!!
ماریا:salut!!!!!
ماریان:hi there...
مهدیس:سلااااااااام
مهی:ای خدا بگم چیکار نکنه شما ها رو چرا جو رو بهم زدین...تو یه خط میموندین دیگه....ماریان تو دیگه چرا؟
دخترا میخندیدن...
ماریان:خواستم جو دوران دانشجویی رو دوباره زنده کنم....
ماریا:یادتونه میومدین دانشکده من...دم کلاس Hi there...Hi there...راه مینداختین؟(اینو بگما ما 3تا هم رشته ایم ...فکر بد نکنین)
مهی و ماریان با یادآوری اون روزها...غش غش میخندیدن....
مهدیس:نچ نچ نچ....
نیروانا:هووووووووووووم چه بوی خوش فسنجون نپخته جا نیوفتاده روغن ننداخته ای میاد....
مهی:ای شیکمووووووووووووووو....
ماریا:سلااااااااااااااام بر خواهر دماغ تیز...
نیروانا:سلاااااااااااام بر خواهر هویج خور خودم....
هیون:کیو اونجوری نگاه نکن مظلوم گیرت آوردن.....
همه سمت هیون برگشتن....
مهی:منظور؟
هیون:چرا فارسی حرف میرنین؟!!!!!!!!!!!!
ماریان:همین جوری زبون دم دستیه....
کیو:هیون نبودی کلی حرف زدن که من نفهمیدم بینشم هی میخندیدن...اینا واسه ما نقشه کشیدن....
مهدیس:ااااا...چرا دروغ میگی؟!!!!!!!!
نیروانا:خجالت بکش...
ماریا:آرههههههه اصلا نقشه کشیدیم...که چی؟
مهی:کیو وصیت نامتو نوشتی؟
کیو:نه...چطور؟
مهی:بنویس چون تا چند ساعت دیگه میمیری(زبونم بره زیر تریلی)....
کیو رنگش پرید...
کیو:چی...چییییییی؟!!!!!!!!
مهی:این غذا که خوردی تا زمانی که نپخته سمیه....
کیو:چی داری میگی وای نههههههههههه....
دخترا ریز میخندیدن...هیون رنگش پریده بود و به کیو نگاه میکرد ...هی دستشو رو پیشونی کیو میذاشت...از سر و صدا یونگ سنگ و هیونگ هم اومدن تو آشپزخونه....با دیدن وضعیت کیو و هیون هل برشون داشت...
یونگ سنگ:چ...چی شده؟
هیونگ:کیو چت شده...
مهی خندش گرفته بود اما خودشو کنترل میکرد...ماریان هی میومد بگه یکی یه نیشگون از نیروانا و ماریا دریافت  میکرد....
یونگ سنگ:د بگین چی شده؟
مهی خیلی خونسردیش رو حفظ کرد ...
مهی:سم خورده....
هیونگ و یونگ:چیییییییییییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!!!!!!!!
ماریا:این غذا رو میبینی رو گاز؟تا زمانی که نپخته سمیه...این کیو هم هی ناخونک زده بهش...
رنگ از رخ پسرا پریده بود....هی با نگرانی به کیو نگاه میکردن....
جونگ مین:اااا...فسنجون درست کردین؟آخ جووووووووووون....
جونگ مین سریع یه قاشق برداشت و تا اومد بذاره تو دهنش....
پسرا:نهههههههههههههه...
جونگ مین دهنش باز مونده بود دهنشو بست و متعجب نگاه پسرا کرد مهی آروم از میز دور شد...دخترا یه نگاه بهم انداختن ...صندلی هاشونو واسه فرار مهی جلوتر کشیدن که راهش باز باشه...
جونگ مین:چرا؟!!!!!!!!!!!
هیون:سمیه...کیو هم ازش خورده....
جونگ مین:برو بابا این غذا س ها معجون نیستش که...من عاشق این غذام ماریا خیلی خوشمزه درستش میکنه....
پسرا یه نگاه به جونگ مین یه نگاه به مهی انداختن...مهی از شدت خنده میلرزید...
کیو:جونگ مین یعنی این غذا سمی نیست؟
جونگ مین:نه بابا...سمی چیه....
کیو:مهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.........
مهی:اوممممممممممممممممممممم....در میزنن من برم ببینم کیه....اومدممممممممممممممممم....
پسرا گذاشتن دنبال مهی...مهی هم عین جت فرار کرد....بارون خط و نشون بود که سرش هوار میشد هر کی سعی داشت از یه سمت  بگیرتش اما مهی در میرفت چند بار هیون و کیو اومدن بگیرنش که جا خالی داد و اون دو تا محکم خوردن بهم....سر صدایی که راه انداخته بودن زیاد بود....دخترا و جونگ مین نظاره گر بودن و میخندیدن....یونگ اومد مهی رو بگیره که با صدای در همه متوقف شدن.....


post : Story  My love