تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.16&17

my love ep.16&17

Writer :Mahi
date:1391/07/8-04:00

بفرمااایییییییییییییییییییییییییییین داستان عزیزاااااانمممممممممممممم

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت16
مهی لب ساحل ایستاده بود و به اتفاقهایی که افتاده بود فکر میکرد...بغض بدی گلوش رو گرفته بود...از طرفی نمیخواست گریه کنه از طرفی هم دیگه نمیتونست همه چی رو تو دلش نگه داره...چرا....چرا اون؟!!!!!!!!!...صدای خنده میومد....
فلش بک:
هیون:میخوای بهت ثابت کنم؟!!!
جی یون:دروغگو!!!
هیون بدون اینکه حتی نگاه کنه مهی رو سمت خودش کشید ....دستهاشو دو طرف صورتش گذاشت و اونو بوسید.....همه تو شک بودن....با دهن باز نظاره گر بودن...کیو لبخند میزد(کیو به جان خورم یه بار دیگه لبخند بزنیاااا....)...جی یون گر گرفته بود....فریاد زد....
جی یون:بسه دیگه............
هیون هیچ واکنشی نشون نداد....مهی کاملا هنگ کرده بود....
جی یون:یاااااااااااا....میگم بسه دیگه.....
هیون آروم از مهی جدا شد ...چشماشو باز کرد و بدون نگاه کردن به جی یون....
هیون:بهت ثابت شد....من مهی رو دوست دارم...حالا راهتو بکش برو....
جی یون:آرامش رو هرگز نمیبینین....من ساکت نمیمونم....
کیو:هیچ غلطی نمیتونی بکنی.....
جی یون:هه...نظرتون درباره تیتر روزنامه صبح فردا چیه؟!!!!!!....رابطه کیم هیون جونگ لیدر گروه…ss501با عکاس گروه مهی!!!!!
جونگ مین:ها ها...هیچ مدرکی نداری.....
جی یون:شما نگران اون نباش....
کیو:پس اگر قراره شایعه درست بشه بذار یه خوبش درست بشه....
هیون:کیو جونگ....
کیو:هیون...خواهش میکنم....
کیو مسیرشو مستقیم سمت ماریان طی کرد....جلوش ایستاد و دستشو گرفت....
ماریان:کیو...داری چی کار میکنی؟....دستم خرد شد....
کیو:تکون نخور....
ماریان:چی؟!!!!!!!!...چی می....
کیو ماریان رو بوسید....و نذاشت حرفشو ادامه بده....ماریان باورش نمیشد ....کیو جونگ...کسی که دوستش داشت و تمام مدت فکر میکرد که فقط خودش به کیو احساسی داره....اونم....بهش همین حس رو داشته باشه....کیو از ماریان جدا شد....به بقیه نگاه کرد...مهی و ماریا با دهن باز داشتن نگاه میکردن....یه نگاه بهم کردن و غش غش زدن زیر خنده....همه با تعجب نگاهشون میکردن...جی یون حسابی عصبانی بود....اومد حرفی بزنه که ....
نیروانا:جی یون ....کارت تموم شده اینجا بهتره گورتو گم کنی .....
مهدیس:آره دیگه فکر نکنم کاری داشته باشی...واسه انجام کارات بهتره بری شهرداری و جاروتو تحویل بگیری.....
یونگ سنگ:اما نه صبر کن...خیلی دوست دارم یه یادگاری بهت از گروه محبوبت بدم....
همه با تعجب نگاهش کردن....یونگ سنگ خنده شیطنت امیزی زد و کیکشو برداشت و محکم کوبوند تو صورت جی یون....همه از خنده منفجر شدن....جی یون از عصبانیت میلرزید...خامه ها رو از چشمش پاک کرد و نگاهی به لباسش انداخت....جیغ بنفشی کشید و همونطور که با حرص میرفت....فریاد زد...
جی یون:تلافی میکنم.....
همه میخندیدن....
جونگ مین:ایوللللللللللل....خوب حالشو گرفتی....
یونگ سنگ:گفته بودم باید حالشو بگیرم....
هیونگ:قیافش دیدنی بود ...اساسی.....
جونگ مین:شما دوتا چراا یهو خندیدین....
مهی لبخندش محو شد و سریع از جمع بیرون رفت ...مهدیس خواست دنبالش بره که هیون نذاشت...
هیون:من میرم....
ماریان از خجالت سرخ شده بود و سرش پایین بود...
یونگ سنگ:ماریا چرا خندیدی؟
ماریا نگاهی به کیو انداخت ...کیو سرشو به نشونی نه تکون داد....ماریا لبخند موذیانه ای زد و در گوش جونگ مین شروع کرد چیزی گفتن ...جونگ مین چهره اش هی متغیر میشد...و نگاهی به کیو میکرد و میخندید...بقیه از فضولی اروم و قرار نداشتن....ماریا نگاهی به کیو انداخت...کیو فهمید که هنوز حرف اصلی رو نزده...سرشو به نشونه نه تکون داد و ماریا ...خندید و تیر خلاص رو در گوش جونگ مین زد....جونگ مین چشمهاش گرد شد و به ماریا نگاه کرد....
جونگ مین:زن منی دیگه......
بعد غش غش شروع کرد خندیدن....هیونگ که آنتناش بالا رفته بود....هی بال بال میزد که بفهمه جریان چیه.....کیو نگاهی به ماریا انداخت وشونه اشو بالا انداخت...
کیو:به ضرر خودت تموم میشه...
جونگ مین:به همین خیال باش....
نیروانا:اهههههههههههه....بگین دیگه....
هیونگ:راست میگه.....چیه؟!!!!!!!!!!
جونگ مین:نمیگم وجهه همسرم خراب میشه....
یونگ سنگ:ای بترکی هویج.....
کیو خندید و رو به بقیه....
کیو:چیز خاصی نیست فقط من به پیشنهاد مهی و ماریا عمل کردم....
ماریان:پیشنهاد چی؟!!!!!!!!!چی گفتین بهش؟!!!!!!!
جونگ مین:بوسیدن تو پیشنهاد همسر من و مهی بوده......
ماریان کپ کرده بود....کاردش میزدی خونش در نمیومد بقیه میخندیدن....ماریا آب دهنشو قورت داد اما سعی کرد عادی برخورد کنه...
ماریا:ما نمیدونستیم طرف تویی....
ماریان:آره جون خودت نمیدونستی؟!!!!
ماریا:د آخه سفیه میدونستیم که پیشنهاد خفن تری میدادیم....
ماریان:ماریا....میکشمت............
ماریا پشت جونگ مین قایم شد ....جونگ مین هم همونطوری که میخندید سعی میکرد از ماریا محافظت کنه ماریان هم نامردی نکرد و جای ماریا کتک ها رو نثار جونگ مین کرد....یونگ سنگ و هیونگ از خنده رو زمین ولو شده بودن ...ماریا دورتر ایستاده بود و میخندید....کیو جونگ هم دلشو گرفته بود....مهدیس و نیروانا...مدام به ماریان تز میدادن که چجوری بزنه....جدای اون همه جیغ و داد و صدای خنده ای که تو ساحل پیچیده بود کسی از اتفاقات اونطرف ساحل خبر نداشت....
زمان حال:
هیون دنبال مهی رفت و دید اون لب ساحل ایستاده...جرات نزدیک شدن به مهی و رو به رو شدن با اون رو نداشت...از واکنشش میترسید...از اینکه ممکنه چه جوابی ازش بشنوه...از اینکه ممکنه غرورش و از همه مهم تر عشقش...عشقی که تو تمام این 3 سال مثل شی گرانبها ازش محافظت کرده و حالا دیگه بخشی از وجودش شده بشکنه...وحشت داشت....تصمیمی که میخواست بگیره قلبشو به درد میاورد ولی...به خودش نمیتونست اجازه بده که مهی  از احساسش باخبر بشه ...حداقل نه تا زمانی که از احساس مهی مطمئن نشده...تمام جراتشو جمع کرد و با قدم های محکم رفت و پشت مهی ایستاد...مهی از بوی عطری که به مشامش میرسید ...فهمیده بود که هیون پشتشه...اشک هاشو پاک نکرد....هیون سعی کرد یه لحن خونسرد به خودش بگیره ...
هیون:متاسفم...
هیون وقتی دید مهی چیزی نمیگه حتی بر نمیگرده نگاهش کنه رفت و کنارش ایستاد...با دیدن صورتش ...قلبش ریخت...به خودش کلی فحش داد....چطور تونسته بود کاری کنه که حالا شاهد اشکهاش باشه...مهی خیلی سرد نگاهش کرد...دیگه اون برق همیشگی تو چشماش نبود...انگار نابود شده بود...
هیون:از اون کارم منظوری نداشتم....من...من فقط میخواستم جی یون رو از سرمون باز کنم...تا راحتمون بذاره...
مهی پوزخندی زد....اما دلش با این حرف شکست...
مهی:پس به خاطر غرورت این کار رو کردی؟...
هیون جوابی نداشت بده اما مجبور بود واسه آروم کردن مهی هم که شده اون حرفها رو بزنه....
هیون:شاید...
مهی:خوب میدونستم که غرورت کار دستت میده...خیلی خود خواهی هیون جونگ....
هیون:اینکه بخوای چند نفر رو از شر یه نفر خلاص کنی خود خواهیه؟
مهی:1000 تا راه دیگه داشتی اما تو به خاطر غرورت ساده ترینشو انتخاب کردی....فقط میخواستی غرورت  نشکنه هیون...اما تو ...تو ...
مهی بغضشو سعی کرد کنترل کنه و نذاره اشکاش جاری بشن....
مهی:تو منو خرد کردی هیون جونگ....واسه اینکه خودت آسیبی نبینی...
هیون:اگر واقعی بود هم همچین چیزی میگفتی؟
مهی:حالا که نیست....و اینکه اگر واقعی بود...خودم به شخصه با ساطور میکشتمت....شانس اوردی که واقعی نیست...
هیون از اینکه  نمیتونست بهش بگه که واقعیه...این احساس واقعیه خیلی پشیمون بود...اما الان دیگه دیر شده بود...هیون تو دلش به خودش لعنت فرستاد...
مهی:هیون جونگ تو واسه من مثل برادرم میمونی ...خوشحالم که کمکت کردم...اما ازت میخوام که فراموشش کنی...
مهی بعد گفتن این حرف رفت ...هیون تو دلش غوغا بود دلش میخواست فریاد بزنه...
هیون:مهی ...تا کی میخوای منو نبینی...لعنتی داغونم کردی...میخواستی تلافی کنی....
هیون دستهاشو کنار دهنش گذاشت و فریاد زد...
هیون:دوستت دارم.......!!!!!!!!
مهی بدون هدف راه میرفت...دلیل گریه اشو نمیدونست اما اشک میریخت...
-:مهی...وایسا مهی....
مهی با تعجب به سمت صدا برگشت اون صدا رو میشناخت...با دیدنش قلبش ریخت...هیونگ با نگرانی سمتش دوید...
هیونگ:مهی...چی شده؟....چرا ...چرا داری گریه میکنی؟....
مهی سریع اشکهاشو پاک کرد و با لبخند....
مهی:اینجا چه کار میکنی؟
هیونگ:دنبال شماها میگشتیم...هیون کو؟
مهی:لب آب...
هیونگ گوشیشو در آورد و به کیو زنگ زد...بهش گفت که هیون کجاس و مهی پیششه...
هیونگ:گوشی هاتونو چرا نبردین؟
مهی دستاشو به لباسش میزد تا گوشیش رو پیدا کنه اما پیداش نکرد یادش اومد تو ساحل چا گذاشته...
هیونگ خندید ...
هیونگ:آیگوووووو...نچ نچ نچ...مهدیس برداشتش نترس الان دست مهدیس بیا بریم ...داریم برمیگردیم ...ماریا خسته اس...
مهی:...
هیونگ:بیا دیگه....
مهی:شما برین من خودم میام...
هیونگ تعجب کرد...
هیونگ:مهی اینجا سئول نیستا...جیجو گم میشی بلد نیستی...
مهی:برام مهم نیست...
هیونگ:یاااااااااا...تو چت شده؟!!!...
مهی:هیچی...فقط میخوام تنها باشم...
هیونگ:تو ویلا هم میتونی تنها باشی...بعدشم...اینقدر از کار هیون ناراحت شدی؟
مهی:نه ...چرا باید ناراحت باشم...مهم اینه که از شر اون جی یون خلاص شدیم...
هیونگ:بیا بریم نگران میشن...
مهی تو دلش غوغا بود ...هیونگ  حرکت کرد زیاد از مهی دور نشده بود که...گرمی رو رو لباش احساس کرد ...جا خورده بود نمیتونست تکون بخوره...
مهدیس داشت دنبال هیونگ میگشت ...کمی نگذشته بود که با مهی و هیونگ روبه رو شد ...نمیتونست چیزی رو که میبینه باور کنه...مهی از احساسش به هیونگ خبر داشت...پس ...پس چرا....مهدیس بغضش ترکید...مهی از هیونگ جدا شد و به روبه روش خیره شد مهدیس رو دید...هیونگ برگشت و با صورت گریون مهدیس رو به رو شد...نمیتونست چیزی بگه...جو سنگینی برقرار بود...مهی سرش پایین بود و بی صدا اشک میریخت...از کاری که کرده بود پشیمون بود...اون دل خواهرشو شکسته بود...مهدیس خیلی سرد ...
مهدیس:اوپا...میشه تنهامون بذاری....
هیونگ با نگرانی به جفتشون نگاه کرد ...
مهدیس:هیونگ ...لطفا...
هیونگ نمیخواست بره اما ...از ناچاری سری تکون داد و رفت...مهدیس جلوتر اومد...چشمهاش سرد بودن ...لحنش سردتر...
مهدیس:چرا؟
مهی:...
مهدیس:چرا ؟!!!!!...مهی حرف بزن الان وقتش نیست سکوت کنی....
مهی:چی میخوای بشنوی؟
مهدیس:مهی...حرف آخر رو اول میزنم...بکش کنار...
پارت17

هیونگ با فکر کاملا مشغول به سمت ماشین حرکت میکرد ...وقتی به اتفاقی که بین خودشو مهی افتاده بود فکر میکرد ...حس بدی بهش دست میداد...مهی اونو دوست داشت...اما اون هیچ حسی بهش نداشت...نگرانشون بود..از اینکه تنها گذاشته بودشون کاملا پشیمون بود...اما دیگه دیر شده بود...اون با تمام وجودش مهدیس رو دوست داشت ...همینطور میدونست که مهدیس اونو دوست داره ...به ماشین رسید همه منتظر بودن با اومدن هیونگ همه سرا برگشت ...اما با تنها دیدنش چشماشون گرد شد...
ماریا:ااا...هیونگ پس مهی و مهدیس کوشن؟!!!!!!
کیو:مگه نگفتی با تو ؟!!!!!!!
هیونگ:چرا الان اون دو تا باهمن میخواستن حرف بزنن...
ماریان:وااااااا...یعنی چی؟خب تو ویلا هم میتونستن حرف بزنن...
هیونگ به هیون نگاه کرد هیون به ظاهر خوب بود اما چشماش غم بزرگی توش موج میزد...احساس گناه کرد...با تکونای یونگ به خودش اومد...
یونگ:هی پسر کجایی؟سوار شو...
هیونگ:پس اونا چی؟
نیروانا:به اونی مهی زنگ زدم گفت اونا خودشون میان...
هیونگ با نگرانی به ساحل نگاه کرد و سوار شد...کیو ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن....

جو سنگینی بین اون دوتا برقرار بود...
مهدیس:مهی...تو خواهرمی...
مهی:که چی؟...
مهدیس:مهی...تو خودتم میدونی که من چقدر هیونگ رو دوست دارم...
مهی:متاسفانه میدونم...
قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد...
مهدیس:مهی...من از کاراش میفهمم که اونم منو دوست داره...
مهی:...
مهدیس:مهی به من نگاه کن...خواهش میکنم...میدونم که ناراحتی...میدونم که الان تنهایی رو ترجیح میدی اما...من چی؟
مهی:تو تکلیفت معلومه...
مهدیس:مهی...
مهی:دوستش داری؟
مهدیس:خودت که اینو بهتر میدونی...
مهی بدون اینکه نگاهش کنه به سمت جاده حرکت کرد...مهدیس اشک میریخت و رفتن خواهرشو میدید...همونجا ایستاده بود...
مهی:نمیای؟
مهدیس:ها؟!!!
مهی:ویلا دیگه...نکنه میخوای همینجا بمونی؟!!!!!!!!
مهدیس:ها....نه...مهی...
مهی برگشت و نگاهش کرد...از نگاه مهی چیزی نمیشد خواند...
مهی:جانم؟
مهدیس:میای نقاشی بکشیم؟
مهی با این حرف یاد ایران افتاد لبخندی رو لبش نشست و سرشو تکون داد...
مهی:اما...
مهدیس:اما چی؟!!
مهی:هرکی زودتر برسه ساحل باید بازنده بستنی بخره...
مهدیس:لبخند شیطنت آمیزی زد و بدون اینکه به مهی اجازه تایید بده سمت ساحل دوید...مهی تا به خودش اومد دید مهدیس داره میدوه...
مهی:نامرد هنوزم همونجوریه...ای جنست خرابه...
با خنده شروع به دویدن کرد...طبق معمول از مهدیس رو دست خورد...مهدیس غش غش میخندید...مهی دستشو رو سینش گذاشت...
مهی:ای بر اون ذاتت دختر که آدم نمیشی...آخه خسیس یه بستنی ارزششو داره؟
مهدیس:اوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووممممممممم....
مهی:درد...دختره چتر مفت خور....
هر دو خندیدن...اما تو دل مهی آشوب بود همه خنده هاش ظاهری بود....نمیتونست اتفاقهایی که واسش افتاده بود رو درک کنه...باید به خاطر شادی مهدیس هم که شده کنار میکشید...در هر صورت هیونگ اون رو طرد میکرد...با شناختی که از هیونگ داشت چیزی رو وا نمیداد...
مهدیس:مهی اینو اگه گفتی کیه؟
مهی نگاهی به نقاشی روی شن ها انداخت و از خنده منفجر شد...مهدیس هم خندید...
مهدیس:کیه؟!!!!!!
مهی:تو یادته هنوز؟!!!!!!!!!!!!!
مهدیس:پس چی فکر کردی....حافظه ام خوبه....
مهی:جونور....دیگه تیز هوش میکشی؟(بچه ها تیز هوش یه فرد خاص واسه من و مهدیس....این به ذهنم اومد و گفتم...حالا شاید عکس نقاشی تیز هوش رو گذاشتم...)
مهدیس:آرههههههههههه....
مهی:آجر پاره بده من ...نوبت منه....
مهدیس:چی تو سرته؟
مهی:امونم بده....بزار خودم فکر کنم...
مهدیس:اهههههههه...تو که فکر هم نکردی چرا گرفتی ازم؟
مهی:دوست دارم....
مهی خندید و شروع به کشیدن کرد وقتی کارش تموم شد مهدیس پخش زمین شده بود....مهی عقب تر اومد خودشم خندش گرفته بود...
مهدیس:واااااااااااااای مهی...عکس بگیر یه ذره حرصش بدم...
مهی:دیگه چی؟...اصلا امکان نداره...تا من هستم تو چرا اذیت کنی؟
مهی گوشیش رو در آورد و از نقاشی ها عکس گرفت....
مهدیس:جونگ مین ببینه میکشه خودشو...
مهی:هههههه...اوهوم...مهدیس بریم دیگه هوا تاریکه دیگه خطرناکه...(بچه ها سوتی نیستا...اونموقع که اومدن ساحل واسه تولد تپل دم غروب بود...)
مهی و مهدیس با هم به سمت ویلا حرکت کردن...

ویلا:
کیو:هیونگ بشین سرم گیج رفت....
هیونگ:نمیشه...نمیتونم...
یونگ:آخه تو چرا اسفند شدی؟
هیونگ:شما ها عین خیالتون نیست...نه...ساعت رو ببینین...
جونگ مین:خب ..که چی؟...ساعت 10...
هیونگ:چییی؟نکنه گم شدن؟!!!!!
ماریان:ای بابا هیونگ...مهی بچس یا مهدیس؟
هیون همونطور که رو مبل سرش رو پای یونگ سنگ بود...با چشمهای بسته...
هیون:هیونگ...میان...بگیر بشین...اینقدرم جیغ جیغ نکن....
هیونگ:یاااا...تو چطور الان میتونی بخوابی؟
هیون جوابشو نداد ...هیون خودش داغونتر از هیونگ بود دلش عین سیر و سرکه میجوشید...
ماریا:من برم بخوابم واقعا دیگه کشش ندارم...
جونگ مین:منم باهات میام عزیزم...شب خوش...
هیونگ:شما چور میتونین بخوابین؟
ماریا:به راحتی...میریم...مسواک میزنیم...بعد سرمونو رو متکا میذاریم و لالا...
هیونگ:ماریا اصلا عین خیالت نیست که مهی و مهدیس نیومدن هنوز؟
ماریا:مهی به اندازه کافی بزرگ هست که نگرانش نباشم...بعدشم ...مهدیس پیش خواهرشه...اینقدر حرص نخور ...
ماریان:ماریا راست میگه...
هیونگ:اما...
تا اومد حرفشو بزنه صدای در اومد...مهی و مهدیس با خنده وارد شدن...مهدیس میخواست بستنی رو بزنه به صورت مهی...مهی هم نمیذاشت...همه به اون دو تا نگاه میکردن...حتی هیون بلند شده بود و نگاهشون میکرد...مهی و مهدیس سنگینی کلی نگاه رو احساس کردن واسه همین دست از کارشون کشیدن و با 16جفت چشم رو به رو شدن...مهدیس و مهی خندیدن...طوری که دندوناشون معلوم شد...مهی سریع کیسه ای رو بالا گرفت...
مهی:بستنی...میل دارین؟
ماریا:الان روت میشه؟
مهی:ها
ماریا:واقعا روت میشه؟!!!!!!!...سا...
هیون:ساعت رو دیدی؟!!!!!!!
مهی به ساعتش نگاه کرد....
مهی:10:30...چی شده؟
هیون رو به انفجار بود...کیو که دید اوضاع داره خطری میشه...سریع کیسه رو از مهی گرفت و شروع کرد به پخش کردن بستنی ها...ماریا و جونگ مین بیخیال شدن و رو پله ها نشستن و شروع کردن به خوردن...بقیه هم این کار رو کردن...هیونگ جرات حرف زدن نداشت اما حسابی عصبانی...بود...تو سکوت بستنیشونو خوردن....نیروانا با به یاد اوردن چیزی جیغ کوتاهی زد که باعث شد بستنی هیون برگرده رو لباسش...هیون همچین بد نگاه کرد نیروانا رو... که بیچاره پشت ماریان قایم شد...
ماریا:چته دختر؟!
نیروانا:کادو ها رو یادمون رفت به یونگ سنگ بدیم...
همه عین برق گرفته ها شدن...یونگ سنگ غش غش زد زیر خنده...
ماریا:وااااااااااای...اوتوکهههههههههههههههههه؟
ماریان و مهی:اوتوکهههههههههههههههههههههههههههههههههه؟
نیروانا:الان میام...
نیروانا به دو رفت تو اتاقش...همه نگاه ها دوباره سمت مهی و مهدیس برگشت.......
مهی:بابا چرا اینجوری نگاه میکنین؟!!!!!!!!!!!!!
مهدیس:راست میگه...بابا خوردینمون...تموم شدیم..
جونگ مین:هله هوله خور نیستیم....
نیروانا از اتاق بیرون اومد و از پله ها اومد پایین در حالی که چند تا بسته تو دستش بود...کیو به نیروانا کمک کرد و بسته ها رو رو میز گذاشتن...یونگ سنگ چشمش گرد شده بود....
یونگ سنگ:شما ها کی رفتین کادو بگیرین؟
همه سرشونو پایین انداختن...نیروانا خندید ...
نیروانا:از اونجایی که همه حواسا به خواهر زاده بنده پرت بود ...یادشون رفته بود ..من طی یک عملیات انتحاری رفتم و کادو گرفتم...
هیون:یونگ سنگ شرمنده...حتی منم یادم رفته بود...میانه...
هیونگ:اوهوم...ببخشید...
کیو:چیزه..ببخشید
جونگ مین:یونگیییییییییییی......ببخشید تقصیره هویج کوچولو من بود...
دخترا بهم نگاه کردن و یک صدا :میانهههههههههههههههههههههه....
یونگ سنگ خندید و با لحن مهربونی :من کادو هامو از همتون گرفتم ...امشب واسم بهترین شب بود...من بدون کادو هم...همتونو دوست دارم...
همه خندیدن و یونگ سنگ سمت کادوها رفت ...اولین بسته رو برداشت و کارت روش رو خواند...
یونگ سنگ:واااااو...این از طرف جونگ مین و ماریاس...
ماریا و جونگ مین عین مرغابی هی سعی داشتن ببینن تو بسته چیه....یونگ سنگ هم سر فرصت شروع کرد به باز کردن آخر سر ماریا طاقت نیاورد...
ماریا:د باز کن دیگههههه...ایشششششششش..
یونگ سنگ خندید و بسته رو باز کرد با دیدن یه دوربین دیجیتال حسابی ذوق کرد...بقیه هم که دیدن دوربین پخش زمین شدن...
کیو:حالا بزن سر 1 ساعت مموری این رو هم پر کن...
یونگ خندید و از ماریا و جونگ مین تشکر کرد ...جونگ مین هم شیطنتش گل کرد و لپشو آورد جلو ..یونگ سنگ چشماش گرد شد...
یونگ سنگ:چیه؟چته؟
جونگ مین:بوسم کن...
یونگ سنگ خندید ...بقیه هم میخندیدن...
جونگ مین:هی من واست دوربین دیجیتال گرفتم...بدو بوسم کن...تازه خانومم هم زحمت کشید کلی...خسته شد..هویج کوچولو هم هست تازه...
یونگ سنگ:برو بابا...اومممم...بعدی از طرف هیون...
هیون سیخ نشست و به بسته چشم دوخت...یونگ بسته رو باز کرد و با یه ساعت سرامیکی روبه رو شد...
هیون چشماش گرد شده بود...
هیونگ:ااااااااا...هیون دست و دلباز شدی....
کیو:آره ولخرجی کردی....
ماریا:زود باش یونگ سنگ من خوابم میاد...
هیون:خب برو بخواب...
ماریا:نه دیگه اول کادوها رو ببینم بعد...
یونگ سنگ:بعدی واسه مهدیس...
مهدیس کنجکاو شد ...یونگ سنگ هم بسته رو باز کرد...یه کتاب بود...لبخندی زد و از مهدیس تشکر کرد...
هیون:ااا...قبول نیست از من تشکر نکردی...
یونگ سنگ:همچین مالی هم نبود....که که که...
هیون رو به انفجار بود بقیه از خنده قرمز شده بودن...یونگ سنگ خندید و برای اینکه حرص جونگ مین رو در بیاره بلند شد و گونه هیون رو بوسید...
جونگ مین:هیییییییییییی....
یونگ سنگ خندید...:بعدی برای ماریان...
ماریان هم لپاشو باد کرد و منتظر شد...یونگ سنگ یه عطر از جعبه در آورد...لبخندی زد و بوش کرد...
یونگ سنگ:واااااای معرکه اس ممنوم...
ماریان خندید...و سرشو خاروند...
یونگ سنگ:این واسه مهی...
مهی:بده خودم باز کنم...اگر بد بود بدم بهت...
یونگ سنگ:واااااااااا...
مهی:اگه خوب باشه خودم برش میدارم...
همه زدن زیر خنده....هیون با دیدن خنده مهی دلش ریخت...یونگ سنگ بسته رو باز کرد...یه ست دکمه سر دست و سنجاق کروات بود...
همه:واااااااااو...
یونگ سنگ :ممنون...میخوای بدمش بهت...
مهی:نه ممنون...مبارک صاحبش باشه...
یونگ سنگ بسته دیگه رو برداشت...
یونگ سنگ:این واسه کیو...
کیو که بغل دست یونگ سنگ نشسته بود خودشو چسبوند بهش و سرک کشید...یونگ سنگ بسته رو باز کرد...
یه ست کمربند و کیف پول عسلی رنگ در آورد از بسته....
یونگ سنگ :ممنون...
کیو:زحمتش رو یکی دیگه کشیده...چه شیکه...
جونگ مین:آره...
یونگ سنگ:این واسه هیونگ...
نیروانا چشمکی به ماریا زد...
یونگ سنگ بسته رو باز کرد ...با دیدن محتویات بسته...چشماش گردشد...کیو تو بسته رو دید غش غش زد زیر خنده...
کیو:هیونگ خیلی خسیسی...
هیونگ:چرااااااااااااااااااااا؟!!!!!!!!
هیون بلند شد و بسته رو گرفت...
هیون:بزار ببینم آقای لارج چی خریدن...
با دیدن محتویات..دلشو گرفتو رو زمین ولو شد...ماریا چشم غره ای به نیروانا رفت......نیروانا  از بس خندیده بود قرمز شده بود...مهدیس بلند شد و بسته رو برداشت...خندش گرفت اما حفظ ظاهر کرد...
مهدیس:از مال همه بهتره و کاربردی تر نخندیدن...
مهدیس از خنده میلرزید هیونگ بلند شد و بسته رو ازش گرفت...قرمز شد و نگاهی به نیروانا انداخت...
هیونگ:من میکشمت....این چیه؟!!!!!!!!!!
نیروانا خیلی ریلکس از جاش بلند شد ...خودشو آماده فرار کرد...
نیروانا:لباس زیر مشکلیه؟!!
بقیه با شنیدن این حرف ولو شدن از خنده....مهی از ته دل میخندید...
مهی:اییییییییوللللللللل...نیروانا کارت درسته....
هیونگ:آماده مرگ شو...
نیروانا فرار کرد و هیونگ هم افتاد دنبالش...هیونگ مدام خط و نشون میکشید ...بقیه هم میخندیدن...یونگ سنگ سریع بلند شد و نیروانا رو گرفت و نشوند بغل خودش...هیون هم هیونگ رو نشوند پیش خودش...یونگ سنگ آخرین بسته رو که از همه تقریبا کوچکتر بود رو برداشت...
نیروانا لبخندی زد...یونگ سنگ بی معطلی بازش کر.. یه ست مردونه خیلی شیک از تو بسته در آورد...
یونگ سنگ:وااو چه شیک...ممنونم...بابت همه کادو ها...
نیروانا:خواهش میکنم...ام چیزه اون جی یون مفید واقع شد ...با هم انتخاب کردیم...
همه:واقعا؟!!!!!!
نیروانا:آره...
جونگ مین:نه سلیقش خوب بود...
ماریا:خب دیگه شب بخیر...
همه به یونگ سنگ تولدشو تبریک گفتن و رفتن خوابیدن....



post : Story  My love