تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.14&15

my love ep.14&15

Writer :Mahi
date:1391/07/7-03:00

بفرماییییییییننننننننننننننن....داستان

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت14
مهی:دیس دیس ...قصد بلند شدن نداری خواهرم؟!!!!!...بلند شو ...دخمله...ماریان ...نیروانا پاشین....
نیروانا:چرا تبعیض قائل میشی؟!!!فرق من با مهدیس چیه؟!!
مهی:پاشین ببینم...مهدیس شاخ و دم داره...
یه دفعه یه شهاب سنگ بالشتی فرود اومد تو کله مهی...ماریان و نیروانا زدن زیر خنده....
مهدیس:ای بر اون ذاتت...که من شاخ و دم دارم؟!!!!!!
مهی:آره....
مهدیس:میکشمت مهی...به جون بابا میکشمت...
مهی:اوهوی چیکار بابام داری؟!!!!!!!بزغاله؟!!!!!
مهدیس:بابا خودمه...
ماریان:بزنین بکشین همو ما بخندیم....
مهی و مهدیس:یاااااااااااااا....
با بالشت افتادن به جون ماریان...صدای خنده و جیغش بالا رفت....نیروانا غش غش میخندید...مهدیس یه بالشت رو برداشت و افتاد به جون نیروانا صدای جیغ و داد ویلا رو پر کرده بود...کیو و هیونگ به هول از خواب پریدن و لباس نپوشیده و پوشیده...در حالی که داشتن لباس تنشون میکردن دویدن سمت اتاق دخترا...به محض رسیدن شروع کردن کوبیدن به در ...جوابی نیومد واسه همین کیو دستگیره رو چرخوند...قفل بود رنگ از رخ کیو و هیونگ پریده بود...هیونگ با ترس به کیو اشاره کرد که عقب بره...از سر و صدا بقیه هم با رنگ و روی پریده اومدن...ماریا ترسیده بود و جونگ مین سعی داشت ارومش کنه...
هیونگ:دخترا برین از پشت در کنار...
هیونگ عقب اومد و با شتاب با شونه اش به در ضربه زد در باز نشد...هیون ..هیونگ رو کنار زد و با پاش ضربه به قفل زد ...قفل شکست و به هول اولین نفر بدون در نظر گرفتن اینکه ممکنه لباس مناسب نپوشیده باشن پرید تو...دخترا دست از زدن هم برداشتن و نگاه به قیافه های رنگ پریده پسرا کردن...ماریا از بغل جونگ مین بیرون اومد و یکی یه پس گردنی نثارشون کرد....پسرا رو کاردشون میزدی خونشون در نمیومد...هیون جلو امد و شونه های مهی رو گرفت و به شدت تکونش داد....شروع کرد به داد زدن....
هیون:با خودت چی فکر کردی؟!!!!!!!هاااااااااااا؟!!!!!!نمیگی وحشت میکنیم....
مهی:چ...چی شده؟!!!!!!
کیو:چی شده؟!!!!وقتی جیغ و داد میکنین....
دخترا انگار تازه به خودشون اومده باشن غش غش زدن زیر خنده....ماریا همونجا رو تخت نشست و سرشو تکون داد...
ماریا:آخه چرا باید سفاحتتونو جا...
نتونست ادامه بده و عق زد ...تندی رفت دستشویی....همه هنگ کردن..جونگ مین گرخیده بود...دخترا یه نگاه بهم انداختن ...یهو مهدیس جیغ زد...همه6متر پریدن....
مهی:مرگ این جیغت چیه دیگه؟!!!!!!
مهدیس شروع کرد فارسی حرف زدن...
مهدیس:مهی...ماریا....
ماریان:بنال دیگه!!!!!
مهدیس:ماریا...زیاد که میخوابه...اشتهاشم..از جارو برقی به جارو برقی مرکزی تبدیل شده...الانم که...
نیروانا:ای جااااااااااان...تا تهشو رفتم....
ماریان و مهی یه نگاه بهم کردن و اونا هم جیغ زدن....پسرا حسابی ترسیده بودن...ماریا هنوز نیومده بود جونگ مین نگران بود...
جونگ مین:چی میگین به فارسی  با خودتون؟!!!
مهی:اوپا برو پیشش الان باید پیشش باشی...
جونگ مین:به منم بگین...
ماریان:جناب اسب داری بابا میشی...
انگار به پسرا برق 6 ولت وصل کرده باشن همه خشکشون زد ...جونگ مین چشماش برق میزد...سریع رفت پشت در دستشویی و شروع کرد تقه زدن...پسرا تازه داشتن متوجه میشدن زدن زیر خنده...دخترا خیلی خوشحال بودن...
هیون:فکرشم نمیتونم بکنم که این هویج دراز بابا بشه...
هیونگ:خب دیگه از هویج دراز به بابا لنگ دراز تغییر نام میده...
یونگ سنگ:اذیت نکنین پسرمو...داریم نوه دار میسیم...
کیو:خب منم زن میخوام...قبول نیست...هه هه...پیر شدین دیگه...
هیون:پسرم شما زوده واست زن بگیری...آره دیگه از دست شما ها من و مامانتون پیر شدیم...خانوم یادش بخیر جوونی....
همه میخندیدن....
ماریا:ببندین ...مسواک گرونه....
دخترا همزمان:چوکاههههههههههه...
پسرا هم به تقلید:چوکاهههههههههههههههههههههههه.....
ماریا سرخ شده بود...جونگ مین گونشو بوسید و رو به بقیه...
جونگ مین:پاشین بریم صبحونه بخوریم...پاشین...کیو پاشو یه چی خوشمزه درست کن...
کیو:واااا...4تا دختر اینجا هستن من چیکارم؟
مهی:ببخشید شرمنده...آقایون تشریف ببرید ما خانوما هم پیش اونی میمونیم...
ماریان:خوش اومدین...بای بای...
نیروانا:حاضر شد صدامون کنین...
مهدیس:تنوعش زیاد باشه...
هیونگ:امر دیگه؟!!!
ماریا:هویج هم داشته باشه....
همه زدن زیر خنده...
جونگ مین:خانمم غذا شما مخصوصه...خودم درست میکنم....
همه با هم:هوووووووووق!!!!!
ماریا وجونگ مین:کوفت...
هیونگ:اه اه اه...کیو لازم نکرده زن بگیری...اییییییییییششششششش...زن ذلیل....
جونگ مین:من دونه دونه شما ها رو میبینم زن میگیرین...بچه دار میشین...
کیو:مگه ما خلیم مثل تو؟!!!!!!!
جونگ مین:د آخه اگه من نبودم که دیگه 5روح در یک بدن نمیشدیم...
هیون:تو خل بودنت که شکی نیست...پاشو بریم بچه ات الان گشنه میشه...عین خودت شلوغ میکنه....
ماریا:یاااااا...چکار منو بچم دارین؟!!!!....از اون باباش مایه بذارین...بچم عین خودم ساکت و آرومه....خوابه همش....
ماریان:عزیزم....ما میشناسیمت 2 مین دیگه میبینمت...
مهی:آرامش قبل طوفانه....
صبح به کلی شوخی و خنده گذشت...همه خیلی خوشحال بودن اما جونگ مین و ماریا...فراتر از این احساس بودن...جونگمین هر موقعیتی گیر میاورد دستشو رو شکم ماریا میذاشت و میبوسیدش...
این کار ها از چشم دخترا دور نمیموند نیروانا و مهدیس دست میگرفتن...پسرا هم پیاز داغ زیاد میکردن....قرار شد برن بیرون و جشن بگیرن...البته مهمون هیون...جونگ مین و ماریا به تلافی دست گرفتن های بقیه هیون رو وادار کردن که همه رو مهمون کنه...تو رستوران غذاشونو خوردن و کلی سر و صدا راه انداختن...بعد غذا تصمیم گرفتن برن بازار تو بازار جونگ مین و ماریا از هم جدا نمیشدن ...این باعث خنده بقیه میشد...دخترا پیش هم راه میرفتن...هیونگ پیش مهدیس راه میرفت و با هم اجناس داخل مغازه ها رو میدیدن.....مهی و ماریان با هم حرف میزدن و گه گاهی غش غش میخندیدن....هیون و کیو حواسشون به اون دوتا بود داشتن خودشون رو میکشتن که بفهمن اون دو تا بهم چی میگن و میخندن....نیروانا مدام سرش تو گوشیش بود و هر از گاهی زنگ میخورد گوشیش...یونگ سنگ کفری شده بود خیلی کنجکاو شده بود که کیه که داره به نیروانا زنگ میزنه....ماریا و جونگ مین جلوتر از بقیه رفتن توی فروشگاه...
ماریا:آخه عزیزم ...الان چرا بین این همه قسمت تو این فروشگاه اومدی اینجا؟!!!!!!!!
جونگ مین:عزیزم...یعنی ...ای بابا مگه چیه میخوام...
ماریا:زوده عزیزم...اصلا معلوم نیست که حالا واقعا بچه ای در کار باشه....
جونگ مین:یاااااا...هست...حس پدریم گل کرده....یعنی هست....بعدشم از الان باید به فکر باشیم....واااااای اینا رو....
جونگ مین یه جفت جوراب انگشتی کوچولو گرفت جلو چشم ماریا....بقیه پقی زدن زیر خنده...
ماریا:عزیزم...اینووووو....وووووووییییییی....میخواااااااام....
هیون:آخه من به شما دو  تا چی بگم؟!!!!!!!!اخه پدر نمونه...جوراب انگشتی؟!!!!!!!!!کیو دیدی واسه نوزاد جوراب انگشتی بخره؟!!!!!!!
ماریا و جونگ مین:مااااااا....
مهی:خب عتیقه...نوزاد مگه انگشتاش چقدره...که جوراب انگشتی پاش کنه....
ماریا:ایییییییییییششششش...نمیخوام اصلا دوست دارم....دلم میخواد واسه بچم هر چی عشقم میکشه بخرم.....
ماریان:ماریا جان....تسلیم هر چی دوست داری بخر...
جونگ مین:ااااا....ماریا اینا رو خرگوش و هویج....
همه زدن زیر خنده....
نیروانا:یا خدا....بیاین ما بریم همینجوری پیش بره جای بچه هویج داریم....آخه...
نیروانا گوشیش زنگ خورد و سریع رفت بیرون و جواب داد ...بقیه مشکوک شده بودن...
مهی:ماریا خواهرت مشکوکه ها...
ماریا:چی بگم...آخه...والا با شماها داره زندگی میکنه...
هیونگ:شاید دوست پسر داره خب...مهدیس با کسی هست؟
مهدیس:نه بابا ...تمام مدت پیش هم دیگه ایم....
یونگ سنگ که حسابی کفری بود و ناراحت...فقط گوش میکرد اما قیافش داد میزد که عصبانی شده...
ماریان:بیخیال اصلا به ما چه ربطی داره...من که رفتم میاین؟!
مهی:آره الان میام...
ماریا:پسرا با هم برین ما دخترا هم با هم...
هیون:باشه بریم...
جونگ مین:نه...من نمیخوام از زنم جدا باشم...
مهی:اهههههههه....ما مواظب این همسرت هستیم پاشو با پسرا برو.....
جونگ مین شروع کرد غر زدن....پسرا به زور بردنش....نیروانا سریع خودشو به دخترا رسوند و پیش ماریا ایستاد...
ماریا:نیروانا....کی بود؟
نیروانا:کی کی بود؟!!!!!!
ماریا:کی بود بهت زنگ زد؟!!!!!!
نیروانا:الان داری کنترل میکنی منو؟
ماریا:هم اره هم نه...کی بود؟
نیروانا:فک کنم اونقدری بزرگ شدم که نیازی به باز خواست نباشه....
مهی:نیروانا...این بازخواست نیست تو دست همه ما امانتی ....با خواهرت درست صحبت کن...
نیروانا:اونی...اسم این کارتون دخالت...مگه من چی کار کردم؟!!
ماریان:نیروانا...الکی دور برندار و قاطی نکن...ماریا فقط پرسید کیه؟!!!!!
نیروانا:هر کس که باشه....به کسی مربوط نیست...
ماریا:نیروانا...این چه طرز حرف زدنه؟!!!!!!!
نیروانا:ماریا...الکی حرص نخور...بیخیال...
نیروانا سریع ازشون دور شد مهدیس و ماریان هم دویدن دنبالش...ماریا از ناراحتی سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت مهی هم جرات نداشت حرفی بهش بزنه چون احتمال اینکه سر اون خالی کنه وجود داشت ...واسه همین بی هیچ حرفی به راهشون ادامه دادن...مغازه ها رو نگاه میکردن که کیو اومد پیش مهی ایستاد...کیو دید ماریا گرفته اس با چشم به مهی اشاره کرد که چشه مهی هم فقط شونه هاشو بالا انداخت...کیو سکوت کرد ...اخر سر ماریا با بی حوصلگی سکوت رو شکست....
ماریا:اینجا چه کار میکنی برو پیش پسرا....
کیو:اومدم باهاتون صحبت کنم....
ماریا:گوش میدیم ...
کیو:چیزه...امممممم...چون شما ها دخترین میخواستم باهاتون صحبت کنم...
ماریا و مهی با چشمای گرد نگاهش کردن....کیو اب دهنشو قورت داد و ادامه داد....
کیو:راستش من یه نفر رو دوست دارم...
کیو سکوت کرد که واکنش دخترا رو ببینه دخترا فقط داشتن نگاهش میکردن...ادامه داد...
کیو:اوووم...نمیدونم ...نمیدونم چجوری بهش بگم....
مهی:کیو خوب میشناسیمت...آدم رکی هستکی برو بهش بگو...یا ...یا غیر مستقیم ...
ماریا:آرهههههه....چرا غیر مستقیم نمیگی؟!!!!!!شما ها که حرفه ای هستین تو این کار....
کیو:راستش خیلی وقته که دوستش دارم...حتی غیر مستقیم هم سعی کردم بهش بگم...با رفتارم...اما متوجه نشده...نمیدونم احساسش نسبت به من چیه؟!!!!
مهی و ماریا یه نگاه بهم انداختن....کیو نگران بود...
ماریا:کیو تو مهربون و دوست داشتنی هستی...خوش قلبی...م...
مهی:چرا نمیبوسیش؟!!!!!!!!
ماریا:آرهههههههه....اینجوری میفهمی اونم دوست داره یا نه؟!!!!!
کیو:راستش ...خیلی سعی کردم...اما با وجود رفتاری که داره...نمیتونم به خودم اجازه بدم...که همچین کاری باهاش انجام بدم....
مهی:کار بدی که نمیکنی...فقط میخوای احساستو بهش ابراز کنی....همین....
ماریا:کیو بچه نباش...بار اولت نیست که....
مهی:کیو بهترین کار اینه که تو جمع ببوسیش...
کیو:خب...آخه....
کیو با دیدن جونگ مین به حرفش ادامه نداد...جونگ مین پیش ماریا ایستاد و دستشو رو شکم ماریا گذاشت...
جونگ مین:خوبی عزیزم...خسته نشدی؟
ماریا:خوبم...نه بابا ...خسته چیه؟!!!!
جونگ مین:خب نگرانتم عزیزم...دیگه تنها نیستی که....آها...کیو تو پیش اینا چه میکنی؟!!!!!
کیو:هیچی....من برم دیگه مرسی....
مهی:وایسا منم بیام این دو هویج عاشق رو تنها بذارم....
زدن زیر خنده....
جونگ مین:خرگوشیم ما....نه هویج...اسم بچه مونو میخوام بزارم هویج کوچولو...
ماریا:یااااااااااا....چرا لو دادی؟!!!!!!!!!
مهی:کیو بیا بریم الان خل میشیم...
خندشون گرفت...
ماریا:یااااااااااا...
مهی:حرص نخور...واسه هویج کوشولو خوب نیست...
جونگ مین:کوچولو...نه کوشولو...درست تلفظ کن....
مهی:خبه حالا....بریم
کیو:بریم....
بیشتر از 4 ساعت تو بازار چرخیدن...بیچاره هیونگ و کیو شده بودن مسئول حمل بار...جونگ مین و ماریا هر چی میخریدن میدادن به اونا ...خود جونگ مین فقط یه ساک عطر کوچولو دستش گرفته بود...این باعث میشد کیو و هیونگ آتیش بگیرن و غر بزنن...بقیه به این وضعیت میخندیدن...نیروانا با کسی حرف نمیزد و مدام سرش تو گوشیش بود...همه بهش شک کرده بودن...هیچ کس چیزی نمیگفت...هیون پشت فرمون بود و مهی پیشش نشسته بود...کیو کنار ماریان نشسته بود...هیونگ و مهدیس هم کنار هم داشتن گیم بازی میکردن...نیروانا رو تکی نشسته بود...ماریا و جونگ مین و یونگ سنگ هم ته ون نشسته بودن...ماریا سرشو رو شونه جونگ مین گذاشته بود خوابیده بود....
صدای زنگ اس ام اس هیون تو ون پیچید...چون هیون پشت فرمون بود از مهی خواست ببینه کیه...مهی هم گوشیشو برداشت و بازش کرد...از طرف نیروانا بود....
متن پیامک(فارسی را پاس بداریم...)
اصلا به روت نیار که از طرف منه...از اونجایی که سرتون شلوغه...متاسفانه باید اعلام کنم که امشب تولد یونگ سنگ اوپا...منم چون دیدم به روی مبارک نمیارید...خودم ترتیب یه جشن کوچولو رو دادم...جناب لیدر...اینم بگم که رفع ابهام شه...شکتون بر طرف بشه...بنده تمام مدت دارم هماهنگ میکنم واسه جشن...حرص کادو رو هم نزنید خودم ترتیبشو دادم...حالا بعدا حساب میکنیم...^_^
مهی هنگ کرده بود...هیون با چشم بهش اشاره میکرد که بگه چی بود؟...مهی هم سرشو تکون میداد...اروم واسش لب زد..."میگم بهت"...هیون هم شونه هاشو بالا انداخت و به رانندگیش ادامه داد مهی گوشیشو در اورد و به نیروانا اس داد...
(از اینجا به بعد متن پیامک بید)
مهی:مارمولک...میمردی...دهن باز کنی؟
نیروانا:که که که...تمام کیفش به همینه...
مهی:یک کیفی نشونت بدم...ماریا بنده خدا داره سکته میزنه...
نیروانا:هویج ایرانی آفت نداره...
مهی:^_^...حالا برنامه چیه؟...ما چرا یادمون رفت؟
نیروانا:هیچی شب بریم ساحل...اونجا تولده...که که که...تقصیر خواهر زاده نیومدمه....
مهی:اااا...لباس نداریم مسخره....
نیروانا:یه جمع خودمونی لباس نمیخواد که...خودمونیم فقط...
مهی:باشه بابا...حالا هم اون ماسماسک رو بذار تو اون جیب پر تار عنکبوتت....
نیروانا:^_^
 هیون جلو ویلا ترمز زد...جونگ مین آروم ماریا رو بیدارش کرد و با هم جز اولین نفرات رفتن تو...بقیه هم وسایل رو بردن...نیروانا به مهی یه چشمک زد و رفت...مهی خندید ...بعد رفتن همه...مهی هم داشت میرفت که هیون دستشو گرفت...
هیون:کی بود که اس داد بهم؟
مهی:نیروانا
هیون:اونوقت تو با کی اس بازی میکردی؟
مهی:نیروانا
هیون:جریان چیه ؟چی شده؟
مهی:جریان اینکه...آقای لیدر امروز چه روزیه؟
هیون:امروز؟!!!!!اوووومممممممم...واااااااااااااااااااااااای...
مهی:چته؟
هیون:تولد یونگی....
مهی:بهله...تولد تپل خان...نیروانا حواسش بوده ترتیب  یه جشن تو ساحل رو داده...
هیون:دمش گرم...کادو؟!!!!!
مهی:خریده...تا قرون اخرشم میگیره از هممون....بریم تو شک میکنن...
هیون:به چی؟
مهی:پیچ پیچی...بریم...شب باید بریم ساحل...
هیون:با...
-:اوپاااااااااااااااااااااااااااااااااا
مهی و هیون با هم برگشتن و با چشمای گرد نگاه کردن.......
پارت15
هیونگ:اینا کجا موندن؟...
مهدیس:من میرم  دنبالشون....
کیو که فکر میکرد ممکنه هیون به مهی اعتراف کرده باشه مانع شد....
کیو:لازم نیست....بچه نیستن که....
مهدیس:وااااا...اوپا بروکنار میخوام برم پیش خواهرم....
کیو:نه...
ماریا:اه....هیس...کلافه شدم کیو برو کنار ...مهدیس تو هم بشین...مهی بچه نیست....
مهدیس:اخه....
در خونه باز شد و مهی و هیون با یه قیافه داغون....وارد شدن همه وحشت کردن...تا اومدن بپرسن...یه دختر دیگه هم وارد شد....
نیروانا با دیدن اون دختر جیغی از سر ذوق کشید و پرید و بغلش کرد....مهدیس قیافش تو هم رفت...پسرا از کار نیروانا هنگ بودن...دخترا هم داشتن بد نگاهش میکردن...
نیروانا:جی یون باورم نمیشه که اومدی....مرسی....
جی یون:چرا نیام...یه دلیل منطقی بیار واسم...که من نیام پیش تو و جایی که گروه مورد علاقم و عشقم هست...
مهی آروم طوری که فقط مهدیس بشنوه...
مهی:ایییییییش این دختره اینجا چه غلطی میکنه.....
مهدیس:منم عین تو بیخبرم...وااااای دختره نچسب...
جی یون:ااا.مهدیس تو هم که اینجایی....چطوری؟
مهدیس نیشخندی زد و سرشو تکون داد....
مهدیس:آره پس توقع داری کجا باشم؟خوب بودم...
جی یون:اوه...سلام...شما باید ماریان باشین؟
ماریان:بله...
جی یون:تعریف همتونو از نیروانا شنیدم ...اما توقع همچین استقبالی نداشتم....
همه چشماشون گرد شد...کیو آروم در گوش یونگ سنگ ...
کیو:چه پر رو....
یونگ سنگ فقط سرشو تکون داد...جی یون شروع کرد به گشت زدن تو ویلا و از جای وسایل ایراد گرفتن...حسابی همه رو کلافه کرده بود اما کسی جرائت نداشت چیزی بگه چون نیروانا...پشتش ...بود...جی یون یه دور دیگه تو خونه زد و اومد پیش بقیه کنار هیون ایستاد...همه اماده انفجار بودن....مخصوصا کیو ...مهدیس و مهی به خون جی یون تشنه بودن...چون از هنرنمایی ها و کارهاش تو دانشگاه خبر داشتن....ماریا هم از اینکه نیروانا با همچین آدمی دوست خیلی عصبانی بود...ماریان...خیلی خودشو نگه داشته بود...در واقع همه اینکار رو انجام داده بودن...جی یون یه نگاه به هیون کرد و روبه روش ایستاد روی پنجه پاش بلند شد و خودشو به صورت هیون نزدیک کرد ...هیون ناخوداگاه یه قدم عقب رفت...اما جی یون در کمال پررویی....دوباره جلو رفت و زوم کرد.... این کارش خون همه رو بجوش آورده بود...کیو و جونگ مین بهم نگاه کردن...آخر سر جونگ مین طاقت نیاورد...
جونگ مین:چته تو؟!!!!!چرا اینجوری میکنی؟  
همه یه نفس راحت کشیدن ...مهی و ماریان بهم نگاه میکردن...ماریان از بس مشتشو فشار داده بود دستش دیگه قرمز شده بود....
جی یون:اوپا ..این مدل مو بهت نمیاد...رنگشم همین طور؟
هیون با چشمای گرد به جی یون نگاه کرد...
هیون:ببینم ارایشگری؟ 
همه تو دلشون غش غش خندیدن...
جی یون:نه ...اما اوپا از بس دوست دارم دلم نمیخواد بد تیپ باشی ....
ماریا دلش میخواست بره بزنه جی یون رو با دیوار یکی کنه ....هیون از این حرف چشماش گرد شده بود....
هیون:مفتشی پس....من اینجوری دوست دارم....
مهی آروم زیر لب:اوووفییییشششششش...دلم خنک شد....
جی یون که دید بد ضایع شده با بیخیالی به اینور اونور نگاه کرد...دید که جونگ مین دستش رو شکم ماریا...پوزخندی زد و رو به نیروانا کرد...
جی یون:نیروانا گفتی خواهرت با جونگ مین اوپا ازدواج کرده؟
نیروانا:اوهوم...
جی یون خندید و بلند گفت:بهم نمیان...
جونگ مین:نیروانا نمیدونستم همچین دوست مزخرفی داری؟
جی یون:ممنونم...اما من با هر کسی دوست نمیشم و اینکه...رک گویی من دال بر مزخرف بودنم نیست...
ماریا خیلی دوست داشت بره و به باد کتک بگیردش اما خودشو کنترل میکرد...جونگ مین نفسشو با حرص بیرون داد و دست ماریا رو گرفت و رفتن تو اتاق...بقیه از عصبانیت قرمز شده بودن...مهی و ماریان...مدام با حرص به جی یون نگاه میکردن...هیونگ با گرفتن دست مهدیس قصد آروم کردنشو داشت ...کیو و هیون بهم نگاه میکردن و به جی یون چشم غره میرفتن...یونگ سنگ با انگشتاش بازی میکرد...از دست همه عصبانی بود...چون همه تولدشو فراموش کردن...
جی یون :نمیخواین چیزی بدین بهم؟...گلوم خشک شده.... 
مهی:تو که همه جا رو گشتی جای آشپزخونه رو بلدی...خودت برو هر چی میخوای بردار....نه نه ...هر چی نه یه لیوان اب اونم آب شیر بخور....
بقیه پوزخند زدن...
کیو:اره...اب شیر بخور...چون ابش ولرمه و به اون صدای گوشخراش و نکره ات اسیب نمیزنه....
جی یون:نگران نباشین ممنون که به فکرمین اما مطمئن باشین...به صدام اسیبی وارد نمیکنم...یا حنجره مو پاره نمیکنم که مجبور بشم عمل کنم...نیروانا بیا بریم...
خون همه به جوش اومده بود ...یونگ سنگ قرمز شده بود...بعد رفتن جی یون و نیروانا دیگه نتونست طاقت بیاره و یه کوسن برداشت و شروع کرد به مشت زدن بهش....
هیون:سر اون کوسن خالی نکن...واااای این چه فاجعه ای یه....
مهدیس:شیطونه میگه...
مهی:هر چی میگه به منم بگو...
ماریان:این کیه دیگه؟ 
هیونگ:دختره مزخرف...من برم یه سر به جونگ مین و ماریا بزنم...
بقیه سر تکون دادن فقط....
کیو:من باید حال اینو بگیرم نمیشه اصلا....
یونگ سنگ:من 4 پایه هر کاری هستم...
ماریان:چقدر یه نفر میتونه پرروباشه...ایییییییییییییشششششش....
واسه مهی اس اومد...گوشیش  رو چک کرد ...نیروانا بود....
متن پیامک  
اونی میانه ...این زیاده روی کرد....^_^...اخلاقشه...منم مجبورم تحملش کنم...اونی با هیون بیاین اشپزخونه...
مهی سرشو بلند کرد و نفسشو با حرص بیرون داد به هیون نگاه کرد...هیون با نگاهش پرسید چی شده مهی هم به طرف آشپزخونه اشاره کرد هیون سری تکون داد ...مهی بلند شد و به آشپزخونه رفت...هیون هم بلند شد و رفت....
اتاق ماریا و جونگ مین:
ماریا:اییییییییییششششش....دختره سه نقطه...نچسب....
جونگ مین:عزیزم...تو حرص نخور...آخ که من یه حالی از اون جونور بگیرم...
ماریا رفت و جلو آیینه ایستاد..جونگ مین هم رفت پیشش ایستاد...ماریا یه نگاه به خودشون انداخت...آهی کشید و سرشو پایین انداخت....
جونگ مین:عزیزم...چی شده؟
ماریا:اگه واقعا بهم نیایم چی؟!!!!
جونگ مین:یااااااا...این چه حرفیه؟!!اتفاقا خیلی هم بهم میایم...
ماریا:جونگ مین...من خیلی زشتم...
جونگ مین:یااااااا....پارک ماریا...بار آخرت باشه...همسر من از هرکس تو این دنیا خوشگلتره....
ماریا لبخندی زد....
جونگ مین:البته یه استثنا هست...من از تو خوشگل ترم...
ماریا:یاااااااا...ت...
جونگ مین نذاشت حرف بزنه و بوسیدش...(وارد زندگی خصوصی نمیشم...^_^)
همون موقع هیونگ که حواسش نبود در رو باز کرد...با دیدن اون دو تا فیوزش پرید...جونگ مین سریع از ماریا جدا شد ....ماریا پشتش به هیونگ بود...هزار رنگ عوض کرده بود....جونگ مین با عصبانیت یه بالشت برداشت و پرت کرد تو صورت هیونگ...
جونگ مین:بهت یاد ندادن در بزنی؟!!!!!!این مشکل رو قبل ازدواجمم باهات داشتم....
هیونگ:ببخشید...میرم در میزنم دوباره میام...(که که که...بچم هنگ کرده....خوب مراعات کنین...)
جونگ مین و ماریا زدن زیر خنده....
ماریا:خیلی سفیهی...هیونگ جون...حرفتو بزن...
جونگ مین:نه نه ...اول در بزن بعد...
هیونگ:اهههههههه....اذیت نکن دیگه...هیچی اومدم ببینم حالتون خوبه؟!!!!!...که ظاهرا تو فضایین جفتتون از اون بچه خجالت بکشین...
جونگ مین:یاااااا...اون دختره چندش کجاس؟
هیونگ:رفت آشپزخونه با نیروانا....
ماریا:اوووووووووفففففف....دختره رو مخ....
هیونگ:داریم نقشه میکشیم حالشو بگیریم.....
جونگ مین:نتیجه ای هم داشته؟
هیونگ: من که اومدم پیش شماها....خبر ندارم...
ماریا:من که پایه ام...اساسی....
جونگ مین:شما الان میگیری میخوابی...فقط استراحت کن...خسته شدی...
ماریا:نخیرمممممممم....من خسته نیستم.... 
جونگ مین هیونگ رو از اتاق انداخت بیرونو زیر پاهای ماریا رو گرفت و بغلش کرد...بردش گذاشتش رو تخت...
ماربا:یااا....نمیخوام بخوابم...
جونگ مین:بخواب من پیشتم...بخواب ببینم...
ماریا:جونگ....
جونگ مین دستشو رو دهن ماریا گذاشت....
جونگ مین:هیسسسسسسسسسسس...بخواب....
آشپزخونه: 
مهی:نیروانا کاری داری؟
نیروانا:آره بیاین بشینین برنامه رو بهتون بگیم....
جی یون:این دو نفر هم میدونن؟!!!!!!
نیروانا:آره...چون اوپا رگ خواب یونگ سنگ دستشه...اونی هم خوب میتونه کار ها رو جفت و جور کنه....
جی یون:نیازی به کمک مهی نبود...منو اوپا میتونستیم...از پسش بربیایم...
هیون کفری شده بود...
هیون:اتفاقا مهی میتونه کارها رو سریع تر پیش ببره...
جی یون:من که چشمم اب نمیخوره....
مهی:احترام خودتو نگه دار چون مهمونی هیچی بهت نمیگم...
جی یون از جاش بلند شد و روبروی مهی قرار گرفت....تو چشماش زل زد...
جی یون:بگو....
مهی:چی؟
جی یون:حرفی رو که اگه مهمون نبودم میزدی...
مهی:هه هه زرنگی میذارم به موقعش...
جی یون کفری شده بود یه کشیده زد تو صورت مهی و هلش داد...(تو غلط میکنی رو من دست بلند میکنی دختره...بییییییب...ماریان ...ماریا ولم کنین من جفت پا برم تو صورتش...)هیون خون تو صورتش هجوم اورده بود...سریع جی یون رو هل داد و مهی رو بغل کرد...نیروانا از این کارای جی یون دیگه کفری شده بود...
نیروانا:جی یون چه مرگته؟!!!چرا این کار رو کردی...
جی یون کاملا خونسرد :حقش بود....
هیون:تو به چه جراتی دست رو مهی بلند میکنی ؟!!!!!!!!
جی یون:جرات نمیخواد میتونم دوباره بزنم...تا ببینی...(پررووووووووووووو)
هیون نتونست دیگه طاقت بیاره و یه کشیده تو صورت جی یون زد...همه با شنیدن جر رو بحث به آشپزخونه اومدن....جونگ مین و هیونگ هم اومده بودن...همه با دیدن صحنه روبروشون کپ کرده بودن ...مهی داشت گریه میکرد و هیون هم از عصبانیت قرمز شده بود....نیروانا سعی داشت هیون رو آروم کنه...جی یون پخش زمین شده بود...(حقت بود...)مهدیس و ماریان سریع رفتن پیش مهی...مهدیس مهی رو بغل کرده بود ...ماریان متوجه قرمزی صورت مهی شد و با تعجب ...
ماریان:چی شده؟!!!!!چرا صورت مهی قرمزه؟!!!!!
هیون:این عوضی زد تو صورتش...
همه:چیییییییییییییییی؟!!!!!!
جی یون:همه میخواین ازش دفاع کنین؟!!!!!!!!
جونگ مین قاطی کرد و رفت یقه جی یون رو گرفت و به دیوار کوبوندش...مهدیس و ماریان هم به حدی عصبانی بودن...که هر لحظه ممکن بود ...برن جی یون رو بکشن...
جونگ مین:تو به چه حقی به خودت اجازه میدی...دست رو کسی بلند کنی یا بهش توهین کنی؟
جی یون:.....
یونگ سنگ:گمشو بیرون...
جی یون:....
نیروانا:اوپا ولش کن...جی یون...همین الان از اینجا برو....تا همینجاش هم خیلی بهت لطف کردم که پرتت نکردم بیرون دیگه از حد گذروندی...به همه توهین کردی ....سکوت کردم...به خواهرم و شوهرخواهرم توهین کردی هیچی نگفتم....اما دیگه نمیتونم این رفتارتو تحمل کنم...
جی یون:تو خودتم ...یکی مثل اینایی...من فقط به این خاطر باهات دوست بودم...که به دابل اس بتونم نزدیک بشم و هیون جونگ....و اینو بدون که درسته با پای خودم اومدم ...اما هر وقت عشقم بکشه میرم...و این رو هم بدون که واسه به دست آوردن هیون هر کاری میکنم...الان هم میرم ساحل ...تا به کار هام برسم....
همه شکه بودن....جی یون اینا رو گفت و از در بیرون رفت...در رو به شدت بهم کوبید....مهی دیگه نمیتونست رو پاهاش بایسته داشت میوفتاد که کیو و یونگ گرفتنش...آروم نشوندنش رو صندلی ...همه نگرانش بودن...مهی بغضش ترکید و بلند زد زیر گریه...مهدیس بغلش کرد و سعی کرد آرومش کنه...اما فایده نداشت....
کیو:نمیتونم یه همچین فردی رو تحمل کنم....
یونگ سنگ:دختره پررو....چچچچممم...چه حرفایی زد....
جونگ مین:مهی حالت خوبه؟...بذار صورتتو ببینم...
صورت مهی رو به سمت خودش چرخوند....
هیونگ:دختره عوضی ...میرم پماد بیارم...
ماریا به خاطر سر و صدا بیدار شده بود ...اومد پایین و رفت تو آشپزخونه...
ماریا:چی شد.... 
با دیدن مهی چشماش گرد شد سریع رفت جلوش زانو زد...
ماریا:مهی چی شده؟!!!!!کی این بلا رو سرت اورده؟
جونگ مین:آروم باش عزیزم...
ماریا:به منم بگین چی شده....
مهدیس:جی یون عوضی زده تو صورتش....
ماریا:چییییییییییییییییی؟!!!!!!!!!!!دستش قلم بشه....کجاس الان؟!!!!!
جونگ مین:عزیزم...رفته ساحل...بسپارش به ما ....میدونیم چجوری حالشو بگیریم....
نیروانا:معذرت میخوام... 
کیو:چرا؟!!!
نیروانا:همه چی تقصیره منه....
هیون:نه نیروانا تقصیر تو نیست اون خودش مسئول کار خودشه....مهی بهتری؟
مهی:اوهوم...
تا شب دیگه هیچ کس با جی یون روبرو نشد...شب به اصرار نیروانا همه حاضر شدن و به ساحل رفتن....هیون تمام مدت سعی میکرد از مهی جدا نشه ...اما جی یون هی خودشو به هیون میچسبوند....همه سعی میکردن خودشونو بی تفاوت جلوه بدن ...کیو با دیدن حرکات جی یون حرص میخورد....هر موقعیتی گیر میاورد تو گوش هیون غر میزد...که چرا اجازه میده جی یون همچین کاری کنه....به ساحل که رسیدن نیروانا دست یونگ سنگ رو گرفت و جلوتر از بقیه رفتن مهی بقیه رو نگه داشت و هیون رفت و یه جعبه آورد و از توش کلاه تولد در آورد و به همه داد....
کیو:هیون اینا واسه چیه؟!!!!!!
جونگ مین:واااااااااااااااااااااااااااااای....امروز تولده یونگ سنگه......
کیو:ای وااااااااااای ...چطور یادمون نبود....
هیونگ:وووووووییییییییییی....اوتوکههههههههه؟
ماریا:کادو....
مهی:نیروانا فکر همه چی رو کرده....
جی یون:در واقع من فکر همه جاشو کردم....
ماریان:کسی صدایی شنید؟
مهی:بریم...
همه با هم رفتن و دیدن یونگ سنگ رو یه تخته سنگ نشسته...نیروانا هم تو آلاچیقه با دیدن اونا سریع کیک رو برداشت و آروم رفتن پیش یونگ سنگ....
همه:سینگل چوکاهامنیدا....سینگل چوکاهامنیدا....
یونگ سنگ برق 3 فاز پرونده بود....هاج و واج نگاهشون میکرد هیون و کیو با خنده رفتن پیششو شروع کردن قلقلک دادنش...یونگ سنگ غش غش میخندید....همه میخندیدن و خوشحال بودن...جونگ مین یه ذره خامه برداشت و به صورت یونگ سنگ مالید....مهی دوربینشو در آورد و شروع کرد به عکس گرفتن...به عکس های دسته جمعی که رسید تو همه عکسا جی یون خودشو به هیون میچسبوند...مهی سعی میکرد آروم باشه...
ماریا:مهی تو هم بیا دیگه....
مهدیس:راست میگه بیا....
مهی:وایستین تنظیمش کنم...خب من کجا وایستم...جای منو مشخص کنین...
هیون:مهی بیا پیش من....
جی یون:نه من اینجام....برو اون پشت وایستا...
هیون:بیا پیش خودم....
مهی:ای بابا...اماده....
ماریان:بدووووووووو....
مهی دوید و رفت پیش هیون ایستاد ....فلش دوربین روشن شد ....مهی رفت و دوربین رو چک کرد با دیدن عکس سر جاش خشک شد...یه نگاه به هیون کرد که قرمز شده بود...جی یون لبخند پیروزمندانه ای زده بود...ماریا اومد پیش مهی اونم عکس رو دید برق 3 فاز پروند...جلو  رفت و یه سیلی تو گوش جی یون زد....(دستت طلا...)
جی یون:هی وحشی چرا میزنی؟(هوووووووو....ادم باش...)
جونگ مین:وحشی تویی ...با همسر من درست صحبت کن....
جی یون:الان اون سیلی واسه چی بود؟!!!!!
ماریا:به خاطر غلطی که کردی...
جی یون:فک نکنم به کسی مربوط باشه ....دلم خواست عشقمو ببوسم....(ای روتو برم من....)
بقیه با شنیدن این حرف یه نگاه به جی یون کردن یه نگاه به هیون....
هیون:من عشق تو نیستم...تو هم حق نداشتی منو ببوسی ....
جی یون:هه هه...چرا عزیزم...چه اشکالی داره...
هیون:اشکالش اینه که من دوست دختر دارم....
همه هنگ کردن....جی یون بلند شروع کرد قهقه زدن....
جی یون:دروغگوی خوبی نیستی....خودتم میدونی که هیچ دختری تو زندگیت نیست...
هیون:هست...یه نفر هست...
کیو لبخندی زد...
جی یون:میشه باهاش تماس بگیری....
هیون:نیازی به تماس نیست....اون اینجاس...
ماریا و جونگ مین چشماشونو نازک کردن...مهدیس و نیروانا بهم نگاه کردن ...پسرا هاج و واج مونده بودن...کیو مصمم به مهی نگاه میکرد...لبخندی زده بود...مهی چشمم به دهن هیون بود ....هیون به مهی نگاه کرد و دستشو گرفت و اونو سمت خودش کشید....جی یون ...لبخندش محو شد...مهی هنگ کرده بود...
هیون:حالا باورت شد....
جی یون:امکان نداره....
کیو:چی امکان نداره....مگه نمیبینی مهی دوست دختر هیون....
جی یون:من که باور نمیکنم...
هیون:میخوای بهت ثابت کنم؟!!!!!!
جی یون:دروغگو....
دخترا عصبانی بودن پسرا هم به هیون نگاه میکردن....


post : Story  My love