تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.12&13

my love ep.12&13

Writer :Mahi
date:1391/07/6-03:00

بفرماااااییییییییییییییید داستان

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت 12
مهی و ماریان:وااااااااااااااااااااااااااااااای....عزیزم....
ماریا:کوفت...چتونه گوشم درد گرفت...
مهی:ای بی ذوق ....ای بی استعداد...ای بی....
ماریا:بسه ...بسه...الان ولت کنن تخته گاز میری ترمز دستی رو بکش ....
مهی :نمیخوام اصلا دوست دارم دنده معکوس بکشم...
هیون:اوه اوه پدر ماشین در میاد که...
ماریان:خودشم میدونه تا الان 2 بار ماشین پوکونده...
جونگ مین:واقعا؟!!!!!
مهدیس:آره بیچاره بابام...پیاده شد کلی...
مهی:تقصیر خودشون بود...خب بالاخره که باید حالشونو میگرفتم....
ماریا:آخه ...من چی بگم بهت نمیتونم هنوزم درک کنم...حالا یه بار که این کار رو کردی به موقع بود...اما دومی خیلی احمقی که همچین کاری کردی....
نیروانا:بسه بابا...ماریا من باورم نمیشه تو اینقده بودی ...اینقذه شدی...وااااااای جوراباشو....تور هاش تو حلقم...
ماریا:برو خودتو مسخره کن لباسای خودت که جک بودن....
جونگ مین:عزیزم...وای...اینا رو ...چه کوچولو ان...
هیونگ:بچه ها اینا رو ...
به عروسک های تو بسته اشاره کرد....جونگ مین با دیدن یکیش کلی ذوق کرد...
جونگ مین:وااااااای....خرگوش....
همه از این کار جونگ مین خندشون گرفته بود...مهی و ماریان وسایل رو تحویلشون دادن و پسرا یه جوری نگاهشون کردن....
مهی:چیه؟!!!!!!!
هیون:بقیش کو؟!!!!!!
مهی:بقیه چی همینا بود....
پسرا:چیییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!!!!
ماریان از خنده ولو شد....
مهی:کوفته نخودچی کوفت گوشم کر شد....چتونه؟...جنبه داشته باشین قصد دیدن شما تو این لباسا بود که حاصل شد حالا برین درش بیارین....
پسرا نگاهی به هم کردن و همزمان:میکشیمت.....
مهی:یه قدم بردارین ....به جان خودم....ساطورمو در میارم...
هیون:ما رو مضحکه میکنی....
کیو:چی با خودت فکر کردی؟!!!!!
یونگ سنگ:به چه جراتی؟!!!!
هیونگ:خودت راه مردنتو انتخاب کن....
جونگ مین:وصیت نامتو بده به ماریا ...البته معلومه همه چیزت واسه ماریا...
مهی همین جور که پسرا میومدن جلو دنده عقب میرفت...ترسیده بود اما کم نیاورد....
مهی:برو بابا ...من دیس دیس رو ول کنم...به اون ماریا همه چیزمو بدم؟
هیون:از رو نمیری نه؟!!!!
مهی:کاری نکردم که....
هیونگ:مطمئنی؟!!!!!!
مهی:اره...
کیو:مهی به راحتی با یه معذرت خواهی همه چی حله...
مهی:کاری نکردم که بخوام عذرخواهی کنم...
یونگ سنگ:مهی ...میشناسیمون...میدونی چه بلایی سرت میاد...
هیون:خودت از رو برو....
مهی:نچ....من کار بدی نکردم....
دخترا از خنده غش کرده بودن....مهی اوضاع رو خطری دید و زیر لب به دخترا فحش داد...(نامردا منو چرا با این 5تا تنها گذاشتین...اصلا خودم از خودم دفاع میکنم...مهی فایتینگ)....هیون اولین نفر جلو اومد اما مهی سریع در رفت...
آخر سر پسرا کم اوردن و از گرفتن مهی نا امید شدن...
جونگی:از هیونم سریع تر میدوه....
هیونگ:زده رو دست تو....
مهی:هه هه...
ماریان :بسه دیگه...مهی بیا اینا رو جمع کنیم...ساعت 4 صبحه بگیریم بخوابیم...خوابم میاد تو پرواز که تمام مدت داشتیم  کرم میریختیم....
همه انگار برق شهر بهشون وصل شده باشه خشکشون زد....
ماریا:جدی میگی؟!!!!!!!!!!!
سریع یه نگاه به ساعت انداخت....
جونگ مین:چرا خسته نیستیم الان ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
نیروانا:چون خوش گذشته بهت آقاااااااااااااااااااااا....
هیونگ:وااااااای ...شروع نکنینا...
ماریا:پاشین پاشین ...اقایون پیش هم ...ما دخترا هم پیش هم....
جونگ مین:ااااا....بازم شروع کردی که....نخیر جنابعالی پیش خودمی...
همه زدن زیر خنده مهی و ماریان هنگ بودن.....
مهی:الان به چی میخندین؟!!!!!!!!
مهدیس:واااااای نبودی....مهی....
نیروانا:ماریا سر جدت برو پیش شوهرت...حوصله نداریم صبح دوباره ایشونو پشت در ببینیم...
مهی و ماریا چشاشون گرد شد...
مهی و ماریان باهم:به ما هم بگین.....
پسرا خندیدن....مهدیس و نیروانا با اب و تاب واسشون تعریف کردن...حالا اون وسط پسرا غش کرده بودن وماریا و جونگ  مین هم هی دفاع میکردن....دخترا زدن زیر خنده...
مهی:یعنی خااااااااااااااااک(شرمنده)...زن ذلیل...
ماریان:نچ نچ نچ...
ماریا: بسه دیگه من خوابم میاد....بای بای....
جونگ مین:کجاااااااااااا؟!!!!!!!!!!
ماریا:تا اینا دوباره دست نگرفتن میرم اتاق خودمون میخوابم...
همه زدن زیر خنده ....حتی جونگمین...
جونگ مین :باشه عزیزم...برو منم اینا رو میشوتم بیرون....
هیون:دیگه چی ؟!!!!!!!!!من که خوابیدم....
بلافاصه کیو هم سرشو گذاشت رو شکم هیونو خوابید....
هیونگ و یونگ سنگ هم بلافاصه کله هاشونو گذاشتن رو شونه همو خوابیدن.....
جونگ مین و دخترا زدن زیر خنده...
جونگ مین :خب بابا...پاشین برین تو اتاق مهمون 2 تاتون 2 تاتونم اینجا بخوابین ....دخترا هم برین اتاق نیروانا...
مهی:شب همگی...نه...صبح همگی خوش....
همه زدن زیر خنده و رفتن بخوابن....
1ماه بعد:
مهی:ماریان...پایه ای این ایل عشایر رو یه گردش ببریم؟!!!...پوسیدیم بابا...همش سئول ایم...جدای شهربازی و جاهای دیدنی و ...
ماریان:آره ...منم دیگه خسته شدم...میخوام یه چند وقت رنگ اون کاغذا رو نبینم...
مهی:منم دیگه از سر و کله با این پسرا خسته شدم...عجب اشتباهی کردیم برگشتیم سر همون کار قبلی...
ماریان:اوهوم...حالا بیخی...برنامه خاصی داری؟
مهی:آره ...خیلی وقته نرفتیم جیجو...
نیروانا:سلام..کسی اسم جیجو اورد...
مهی:آی آی...امان از دست گوش تیز تو...سلام...
مهدیس:سلام...بر خواهران عزیز...
ماریان:سلام...چه زود اومدین...
مهی:سلام...راست میگه مگه شماها کلاس ندارین ...مخصوصا شما دیس دیس...
مهدیس:خواهر گلم بنده که گفتم کلاسم زود تموم میشه...نیروانا هم کلاسش کنسل شد...حالا چی شده بحث جیجو؟!!!!
ماریان:هیچی دلمون پوسید...میخوایم جور کنیم بریم جیجو....
مهدیس و نیروانا:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ جججججججوووووووووووونننننننننننن....
مهی:ای کوفت....چه وضعه ذوق کردن....اییییییشششششششش....
ماریان:اره والا....اییششششششش....
مهی:پس من برم ببینم برنامه ماریا و جونگ مین چیه؟
مهدیس:منم به اوپا هیونگ زنگ میزنم....
دخترا:بلههههههههههههههههههههههه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
مهی:الان چی گفتی؟!!!!!!!!!!!
مهدیس:اممممم...چیزه....چیه مگه؟!!!....اههههههههههههههه....اینجوری نیگا نکن....
ماریان:زود تند سریع....بدو اعتراف کن...
نیروانا:اونییییییییییی.....
مهدیس:اممم....خب...بیخی...
دوید رفت تو اتاقش....دخترا هنوز هنگ بودن...که مهی پقی زد زیر خنده....
ماریان:چی شدی از دست رفتی؟
مهی:دیس دیس...بزرگ شده....
ماریان :کوفت ...این که کاملا مشهوده...الان چی خنده داره؟!!!!!!!
مهی:هیچی...فکر کنم...باید یه صحبتی باهاش داشته باشم....
مهی از آشپزخونه رفت بیرون تو دلش خیلی ناراحت بود...باورش نمیشد...تو تمام این سالها هیونگ رو خیلی دوست داشت...اما حالا خواهر خودش ...باید چیکار میکرد...سرشو تکونی داد و تلفونو برداشت و با ماریا تماس گرفت....
بعد از 4 تا بوق برداشت...
ماریا:سلام...
مهی:سلاااااااام....چطولی؟
ماریا:مرسی...شما ها چطورین؟
مهی:ما هم خوبیم...ماریا...برنامه جونگی چیه؟
ماریا:واسه چی؟
مهی:هیچی...پوسیدیم تو خونه گفتیم یه مسافرت بریم ...
ماریا:اااا...منم میام....
مهی:خوب غازقولنگ(نمیدونم املاش چجوریه..)دارم میپرسم که همگی با هم بریم....
ماریا:نه مجردی بریم...از متاهلی خسته شدم....
مهی:حوصله بحث با اون هویج رو ندارما....برنامش چیه؟!!
ماریا:خیلی خوب بابا ...اییییییییییشششششششششش...آخر این هفته دیگه راحت میشن....2هفته استراحت دارن....
مهی:خب پس ...جور کن بریم جیجو....
ماریا:اکی...من به جونگی میگم...ما که پایه ایم اون ایل دابل رو راه بنداز ...بای بای..
مهی تا اومد چیزی بگه ماریا قطع کرد....
مهی:ای ...ماریا...دستم بهت میرسه دیگه....
ماریان:چی شد مهی؟
مهی:گفت تا اخر این هفته خلاصن تا 2 هفته....
نیروانا:آخخخخخخخ...جووووووون پس میریم جیجو....
مهی:اوهوم اما اول باید اون قوم تاتار رو راضی کنیم...
مهی بلند شد و رفت دم اتاق مهدیس در زد و رفت تو...
مهی:مزاحم نمیخوای دیس دیس؟!!!!!!!!!!!
مهدیس:کی گفته اونی من مزاحمه؟بگو تا جفت پا برم تو دهنش....
مهی:خب نمیخوای به اونی بگی؟
مهدیس:چی رو؟
مهی:هیونگ اوپا؟!!!!!!
مهدیس سرخ شد و سرشو انداخت پایین...
مهی:نیگاش کن....به اونی بگو....
مهدیس:اونی دوستش دارم....
مهی:واااای دیس دیسم بزرگ شده.....بهش گفتی؟
مهدیس:نههههه...روم نمیشهههههههههههه....
مهی:میخوای  کمکت کنم؟!!!!!
مهدیس:واااااای اونی جونممممممم....
مهدیس پرید و مهی رو بغلش کرد ....مهی دلش شکسته بود اما نمیخواست این شادی رو از خواهرش بگیره....
مهی:خف...خفم کردی دختر.....
مهدیس:ببخشید اونی...
مهی:پاشو فعلا یه زنگ به این جناب بیبی بزن....بهشون جریان جیجو رو بگو...
مهدیس:چشممممممم....
پارت13
مهدیس:اونی ...اونی مهی...
مهی همونطور که خواب بود...
مهی:هوم...چیه؟هواپیما رو گذاشتی رو سرت!!!!
مهدیس:اونی...اگر...هیچی ولش کن بخواب...
مهی:کوفت مرض داری بیدار میکنی وقتی نمیخوای بگی؟!!!
مهدیس:آخه...
نیروانا از صندلی پشتی...
نیروانا:اونی ...حرفتو بزن بهش دیگه ...مگه نمیخوای ازش کمک بگیری...
مهدیس:آخه...
نیروانا:اههههههه...اونی این مهدیس میخواد ازت کمک بگیره تا بفهمه اون بیبی...دوست دختر داره یا نه!!!!
مهی:هااااااااااا؟!!!!!!...آره دیس دیس؟!!!!!!!!!!
مهدیس خجالت کشید و سرشو پایین انداخت...
مهدیس:اوهوم...
مهی:بترکی تو....نه نداره...نترس...بهت هشدار میدم...حواست به کارات باشه...
مهدیس از اینکه شنیده بود هیونگ با کسی نیست ذوق کرده بود و سر از پا نمیشناخت...پرید و لپ مهی رو بوس کرد...
مهی:خیلی خب بابا...ایییییییششششش...خدا به داد برسه...
ماریان:مهی جان الان لیاقت نداری خواهرت بهت محبت کنه...
مهی:اااا...تو بیداری؟!!!!!!!!!من پوسیدم ...
ماریان:کوفت...حالا خوبه چند دقیقه دیگه میرسیما....
ماریا:چی میگین شما ها ...انگار نه انگار زوج خوشبخت نزدیکتونه ها....
مهی و ماریان:اییییییییشششششششش....
جونگ مین:خانوما من دیوونه میشم اخر از دست شماها...بابا فارسی حرف نزنین...
دخترا همچین نگاهش کردن که خودش حساب کار دستش اومد و به روبروش خیره شد ...یه دسته مهماندارها رو دید که دارن با هم پچ پچ میکنن و به جونگ مین و پسرا هی نگاه میکنن شیطنتش گل کرد و خواست یه ذره ماریا رو اذیت کنه...کیو متوجه نگاههای جونگ مین به مهماندارها شده بود...میدونست که شیطنتش گل کرده...
کیو:حتی فکرشم نکن...
جونگ مین با تعجب برگشت نگاهش کرد...
کیو:دنبال شر نگرد ...آروم بشین ...تو نمیتونی یه لحظه آزار نرسونی؟!
هیون که بغلدست کیو نشسته بود و خواب بود با همون چشمهای بسته ...
هیون:هویج چشماتو درویش کن...ازدواج کردی ...زن داری...بچه نداشته داری...
جونگ مین تو برجکش خورده بود اما باز به همون نگاه ها ادامه داد....تا اینکه با یه ضربه به شقیقش به خودش اومد و نگاه کرد دید ماریا خیلی بد داره نگاهش میکنه...نیشش باز شد طوری که دندوناش معلوم شد...ماریا با حرص نگاهش کرد و نفسشو به شدت بیرون داد...تا آخر پرواز دیگه حرفی نزد بهش حتی نگاهشم نکرد....دخترا و پسرا هی به هم نگاه میکردن کیو مدام سرشو تکون میداد...
فرودگاه
هیونگ:من برم چرخ بیارم واسه وسایل...
ماریان:منم میا...
با نگاه وحشتناک مهدیس روبرو شد...
مهدیس:نه اونی من میرم...
دخترا یه نگاه بهم انداختن مهی سرشو به شدت تکون داد...ماریا اومد پیش مهی و گفت...
ماریا:این خواهرت...مشکوک میزنه...
مهی نگاه پر غمی انداخت بهش ....
مهی:هه...بزرگ شده خب خواهرم....
ماریا:مهی...چی شده؟چشمات یه جوریه...
مهی:هیچی...برو جونگ مین داره بال بال میزنه...
ماریا:هر جور میلته...
ماریان:مهی خوبی؟
مهی:آره چرا همه مهربون شدین باهام...
کسی از پشت سرش گفت:چون داغونی...
مهی و ماریان 6متر پریدن برگشتن و دیدن هیون زل زده به مهی...
مهی:هیون جونگ سکته زدیم...
هیون:شاید همین سکته باعث بشه از این داغونی در بیای....
مهی:ای بابا گیر دادینا...
سریع رفت و کنار بقیه منتظر چمدونا شد....بعد از تحویل گرفتن وسایل از فرودگاه بیرون اومدن یه ون جلوی در بود...هیون سوئیچ رو از راننده گرفت و خودش پشت فرمون نشست...همه رفتن نشستن و مهی به ناچار جلو پیش هیون نشست...مهدیس و هیونگ پیش هم نشسته بودن...جونگ مین و ماریا عقب نشسته بودن و نیروانا پیششون...کیو و ماریان پیش هم نشسته بودن ...یونگ سنگ هم رو تکی نشسته بود....هیچ کس حرفی نمیزد و همه سکوت کرده بودن...این سکوت همه رو معذب کرده بود...هیون دیگه نتونست طاقت بیاره و ببینه مهی آرومه و بقیه هم به تبعیت از اون آرومن...واسه همین گفت...
هیون:پایه این بریم ساحل جای ویلا اول؟!!!!!
پسرا:آخ جووووووووووووون.....
هیونگ:لیدری کارت درسته....
کیو:واااااای من عاشق ساحلم....
هیون:خانوما...نظر شماها اصله ها ...موافقین؟
ماریا:خب وقتی جمع دوست داره یه همچین پیشنهادی رو چرا باید مخالف باشیم؟
ماریان:راست میگه اینجوری بیشتر خوش میگذره....
مهدیس:واای من خیلی ساحل و دریا رو دوست دارم...مهی یادته ایران میرفتیم لب ساحل نقاشی میکشیدیم...
مهی ساکت بود و چیزی نمیگفت...اما با شنیدن اسم ایران و یادآوری خاطراتشون اشک تو چشماش جمع شد...اما نمیخواست جلو هیون و بقیه گریه کنه...واسه همین سرشو چرخوند و آروم اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد....
ماریا به مهدیس مشکوک شده بود...به نیروانا نگاه کرد و با سر اشاره کرد بهش که جریان چیه؟...نیروانا شونه هاشو بالا انداخت و به بیرون نگاه کرد...1 ساعت بعد به ساحل رسیده بودن ...به محض اینکه هیون ترمز زد مهدیس اولین نفر از ون پرید بیرون و شروع کرد بالا پایین پریدن...بقیه هم پیاده شدن و به حرکتهای مهدیس میخندیدن...مهی هنوز تو ماشین بود...
هیون:مهی نمیخوای بیای پایین...
مهی:باشه...
اومد پیاده بشه که هیون دستشو گرفت...مهی با تعجب نگاهش کرد...
هیون:چی شده مهی؟چرا اینجوری شدی؟
مهی:هیچی نشده...
هیون:دروغ نگو که دروغگوی خوبی نیستی...تو اون مهی که من میشناسم نیستی....به من بگو چی شده؟!!!!
مهی:گفتم که هیون هیچی...
سریع از ون پیاده شد و رفت پیش بقیه...هیون تو ماشین بود و نگاهش میکرد...
هیون:مهی چرا بهم نمیگی چته؟...طاقت ندارم اینجوری ببینمت...
هیون هم پیاده شد و پیش بقیه رفت ...هر کس واسه خودش مشغول کاری بود ...ماریا و جونگ مین کفشاشونو در آورده بودنو رو شن ها قدم میزدن...یونگی داشت طبق معمول حافظه دوربینشو با عکسای خودش پر میکرد...کیو پیش مهی نشسته بود...ماریان هم با نیروانا و هیونگ و مهدیس داشتن والیبال بازی میکردن...
هیون رفت پیش کیو و مهی نشست...هیون نگاهی به کیو کرد ...کیو فقط سرشو تکون داد و نگاهشو به روبرو داد...
هیون:هوا چقدر خوبه...
کیو:آره...
مهی بلند شد و رفت کنار اب ایستاد ...کفشاشو در آورده بود...خنکی آب به پاهاش میخورد...حس خوبی بهش میداد...
هیون چشم از مهی برنمیداشت....
کیو:مهی چشه؟
هیون:نمیدونم...بهم نمیگه...این عین خوره افتاده به جونم...
کیو:دوستش داری نه؟
هیون که جا خورده بود...فقط نگاش کرد...
کیو خندید و گفت:تعجب نکن داداش تو این 3 سال رفتارت عوض شده...چرا نمیگی بهش؟
هیون:نمیتونم...
کیو:چرا؟!!!
هیون:چون با بقیه فرق میکنه....
کیو:هیون تو میتونی فقط اونو از این حال در بیاری ...بهش بگو اون یه پناهگاه لازم داره....
اینارو گفت و رفت...هیون موند و کلی حرف نگفته...تو دلش...اون مهی رو دوست داشت...نمیتونست ببینه که چیزی مهی رو آزار میده...
جونگ مین و ماریا مهی رو دیدن که تو فکره بی سر و صدا جلو رفتن و شروع کردن به آب پاشیدن به مهی ...با شنیدن صدای جیغ و داد و خنده بقیه هم به وجد اومدن و شروع کردن آب بازی ...تا زمانی که افتاب غروب کنه کلی بهشون خوش گذشت و بازی کردن...مهی حسابی سرحال شده بود ...همه از این موضوع خوشحال بودن اما کسی که متوجه نشد مهدیس بود ...
ماریا:بسه دیگه خسته شدیم بریم خوابم میاد....
کیو:تو هم که همش بخواب ...جونگ مین تو چجوری با این داری زندگی میکنی؟
جونگ مین:آخخخخخ....داغ دلم تازه شد داداش...نگو که من بیچاره رو هم وقتی میخواد بخوابه میخوابونه یا پرت میکنه از خونه بیرون ...
هیونگ:ماریا تو باید با هیون ازدواج میکردی اینجوری تمام مدت میخوابیدین دعواتونم نمیشد....
با این حرف هیونگ جونگ مین بهش چشم غره رفت و همه زدن زیر خنده ...ماریا هنوز از جونگ مین پر بود ...واسه همین پوز خندی زد ...
ماریا:بدم نگفتیا...هیونگ ظاهرا من و هیون با هم بیشتر میخوریم....
رفت و نشست پیش هیون و دستشو گرفت ...هیون چشماش گرد شده بود و بقیه هم میخندیدن....جونگ مین کاردش میزدی خونش در نمیومد...ماریا یه نگاه به هیون کرد و چشمک زد....
جونگ مین:الان ناراضی دیگه از اینکه با من ازدواج کردی؟!!!!!پشیمونی؟!!!!!!!!
ماریا:نه خیر اتفاقا تا چشم بعضیا در بیاد از زندگیم راضیم....اما ظاهرا من واست تکراری شدم ....
همه کپ کردن...جونگ مین برق 3 فاز پروند...با لکنت پرسید...
جونگ مین:چ...چرا ..همچین فکری میکنی؟!!!!!!!
ماریا:پس تکراریم واست....
جونگ مین:ماریا...منظورت از این حرفا چیه؟!!!!!!خودتم میدونی که چقدر دوست دارم...
ماریا:منظورم اینه که ظاهرا داری دنبال یه همسر جدید میگردی....چشم میندازی....
جونگ مین:ماریاااااا...عزیزم...من نمیفهمم.....چرا باید همچین فکری کنی؟!!!!
ماریا:مهماندار دوست داری نه...قد بلند خوشگل...خوش اخلاق....
همه زدن زیر خنده....جونگ مین تو شک بود...یه دفعه فهمید ماریا داشته تلافی چشم چرونیشو در میاره...اول پوزخند زد ولی دیگه نتونست طاقت بیاره بغضش ترکید....ماریا با دیدن جونگ مین دلش ریخت...سریع بلند شد و رفت پیشش...دستشو رو شونه جونگ مین گذاشت...جونگ مین سریع کشیدشو بغلش کرد بلند زد زیر گریه...همه بهت زده داشتن نگاهش میکردن....
ماریا:عزیزم...الان خودتی؟....چرا داری گریه میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!
جونگ مین:ما...ماریا...به...به خدا من ....
ماریا نذاشت ادامه بده اروم شروع کرد به پشتش زدن ...سعی داشت آرومش کنه....
ماریا:ششششش....میدونم نگو دیگه ...میخواستم یه ذره شوخی کنم....قبلا جنبه ات بیشتر بود....
جونگ مین:ماریا....خیلی...
ماریا:نهههههههههههههههه.....در ملا عامی....
بقیه زدن زیر خنده....
نیروانا:چیکارش داری؟!!!!!بذار راحت باشه....
هیونگ:آیگووووووووو....اونوقت به من میگه نی نی کوچولو؟!!!!!!!
یونگ سنگ:نیگاش کن.....جونگی در این حد....
مهی:یااااااااااا....پارک جونگ مین....شانس آوردی داشتم ساطورمو تیز میکردم....
ماریان:هههههههه....مهی....گیوتین بهتره ها.....
نیروانا:ااااااااا...نگو همچین....باید با سیانور کارشو بسازیم که رد به جا نذاریم....
مهدیس:نهههههههه...رد جا میمونه....باید مورفین بزنیم با دز بالا که اور دوز کنه...
ماریا:یاااااااااااااااااااااااااااااااا.....چرا دارین نقشه قتل میکشین....اونم با این همه زحمت....
جونگ مین ذوق کرد که ماریا داره ازش دفاع میکنه....
ماریا:تا بطری هست با یه ضربه کارش تمومه ...نیازی به این همه زحمت نیست....
همه ترکیدن از خنده.....
جونگ مین:یااااااااااا....منو باش....
ماریا:ها ها ها ...دلم خنک شد...دیدم همه دارن نقشه میکشن....منم گفتم بزنم تو برجکشون.....که که که....
کیو:خیلیییییییییییی باحال بود ...ایول....
مهی:وااااااااااااااااااااااااااای....دلم درد گرفت......
ماریا:پاشین ....من خوابم میاد....پاشین بریم هتل...آقای راننده بزن تو دنده....بریم هتل بخوابیم....
ماریان:ای بابا اومدیم مسافرت ...خوابتو آوردی...جمع کن خودتو...
مهی:راست میگه دیگه....
هیون:پاشین بریم....منم خوابم میاد....ساعت از 2 گذشته....پاشین ....
همه سوار ون شدن ایندفعه یونگ سنگ نشست پشت فرمون....ماریا و جونگ مین ته ون نشسته بودن ماریا سرش رو سینه جونگ مین بود خوابش برده بود جونگ مین هم سرشو رو سر ماریا گذاشته بود ....دستاشون تو هم قفل شده بود ...نیروانا هی به اونا نگاه میکرد پوزخند میزد....هیونگ و مهدیس پیش هم نشسته بودن...مهدیس خوابیده بود هیونگ هم سرشو به شیشه تکیه داده بود....ماریان کنار مهی نشسته بود و داشتن باهم عکس های امروز رو نگاه میکردن سر بعضی عکسا غش غش میخندیدن...هیون رو تکی خوابیده بود....اما تمام  حواسش به مهی بود ..با هر خنده مهی دلش میریخت و خوشحال بود از خوشحالیش....کیو پیش یونگ سنگ نشسته بود و تو فکر بود....رسیدن هتل و به اتاقاشون رفتن....


post : Story  My love