تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.10&11

my love ep.10&11

Writer :Mahi
date:1391/07/5-22:00

بفرماااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییننننننننننننننننننننننننننننننننن....ایییییییییییییییییی یعنی من به این دختر داییم چی بگمممممممممممممماونقدر حرف زد موقع ارسال آینده زدن که اشتباه شد.....شرمندهههه مرسی سها جونم که گفتی

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت10
جونگ مین:چی؟!!!!عمرا چی فکر کردین با خودتون؟!!!
ماریان:قول دادین...مرد هم زیر قولش نمیزنه...
هیون:اما این کاملا بی انصافیه...
مهی:هیچ هم بی انصافی نیست....قول دادین....همینی که هست...
نیروانا:اونی راست میگه....همچین بدم نیست....
هیونگ:هی دیگه از این بدتر؟!!!!!!
نیروانا:میخواستین شرط نبندین ....که نبازین...
مهدیس:نچ نچ نچ....خجالت داره...مردای ایران حداقل زیر قولشون نمیزنن....مهی یه فکری بیا یه چیز دیگه هم بهش اضافه کنیم....
جونگ مین:یاااا... چی میگی تو؟!!!!!....همینشم قبول نداریم...مردای ایران عقل ندارن...(اونوقت تو داری؟!!!!!!)
کیو:آخه این چه شرطیه؟!!!!!!!!!!
ماریان:خیلی غر بزنین....از این بدتر میشه.....
مهی:ماریا مشکوک میزنی خیلی ساکتی....
ماریا:دارم فکر میکنم....
ماریان:هه هه ...تو و فکر؟!!!!!!عجیبه از وقتی ازدواج کردی متفکر شدی....
ماریا:متفکر بودم رو نمیکردم....سرخورده نشین....حالا چیه مگه حسودا؟!!!!!!!!!
مهی:اااا....نگاش کنا...آخه ما به چیه تو حسودی کنیم؟!!!!!
نیروانا:اونی...من برم بیارمشون...
مهی:باشه...
مهدیس:چقدر خوبه ها...
هیونگ:چی؟!!!!
مهدیس:نمیگم تا ضایع شی....
بعد زبونشو واسش در آورد...(دیس دیس....بی ادب شدیا.....)
هیونگ :یاااااا...مهی خواهرتم عین خودته...
مهی:هه هه هه...حالا که ضایعت کرده اینو میگی؟!!!!
هیون:مهی...
مهی:چیه؟!....اصلا فکرشم نکن....زیر میزی نمیگیرم...
هیون:ای جونور....ذهن آدمو میخوانی....
مهی:از خودت یاد گرفتم ....اوپا...بعدشم ما خودمون این کاره ایم...
یونگ سنگ:خدا به دوست پسراتون یا شوهراتون رحم کنه...
ماریان:وااااا...این چه حرفیه...خدا نیاره روزی رو که ما هم عین ماریا عقلمونو از دست بدیم و ازدواج کنیم...
کیو:تو که از دست دادی نامزد کردی...
کیو این حرف رو با غم خاصی گفت....
ماریان:کی گفته؟...من عقلم سر جاشه....نامزدیم بهم خورده....
همه با هم:چی؟!!!!!!!!!
مهی:کوفته نخودچی.....کر شدم....مگه سر جالیزین اینطوری داد میزنین؟!!!
ماریا:ماریان چی میگی؟!!!!..نامزدیت با سعید بهم خورد؟!!!
ماریان:آره....واسه همین برگشتم....
جونگ مین:چرا؟!!
نیروانا در حالی که داشت از پله ها پایین میومد با چندتا جعبه تو دستش...
نیروانا:فضولی جونگ مین؟
جونگ مین:فک نکنم کسی با تو حرف زده باشه....
مهدیس:ای بابا باز این 2تا شروع کردن....بچه نیستین دیگه...
یونگ سنگ:راست میگه دیگه تمام مدت دارین دعوا میکنین...
ماریان:حالا وقت واسه بازجویی شما هست...نیروانا رو کن ببینم چی تو بساطت داری....
مهی:آره...ها ها ها....چقدر بخندیم....ماریا چقدر خوبه خواهر آدم هنر بخوانه ها....
ماریا:آره...خودمم حال میکنم...من میخوام انتخاب کنما....
جونگ مین:هیون به ماریا بگو یه خوبشو بهم بده...
هیون:فکر کردی من این کارو میکنم...بعدشم خودت زبون داری...به عنوان لیدر بهترین واسه خودمه....
جونگمین که حسابی تو برجکش خورده بود یه نگاه مظلومانه به هیونگ انداخت و گفت:نی نی ....
هیونگ نذاشت ادامه بده...
هیونگ:فکرشم نکن....زبون داری 10 متر...
جونگی این بار به کیو نگاه کرد...
کیو:گربه شرک که سهله...اصلا بشی مظلوم ترین فرد کره زمین هم عمرا....
جونگ مین مونده بود چه کنه تنها راهش یونگ سنگ بود که ظاهرا فکرشو خوانده بود ...
یونگ سنگ:رو من حساب نکن...خودت مشکلت رو با همسرت حل کن....
جونگ مین لب و لوچه اش آویزون بود...2راه داشت یا به یکی از دخترا بگه ....که مسلما میدونست اونا طرف ماریا ...یا خودش میگفت....اما غرورش نمیذاشت با این که میدونست هیچ کس حرف بدی نزده اما باز نمیخواست غرورشو بشکنه...(ای.....)....تو همین فکر بود که ماریا یه کپه لباس رنگی انداخت بغلش....
جونگمین:یا...پارک ماریا...این دیگه چه وضعه برخورد؟!!!!!
ماریا:هییسسس....صدات رو نشنوم که رو مخم پاتیناژمیره....
جونگمین:هییی....دیگه چی؟!!!!(ماریا یه بطری بده من....)
ماریا خودشو به نشنیدن زد....به بقیه پسرا هم لباس ها رو داد و رو به دخترا...
ماریا:چقدر بخندیم....
دخترا زدن زیر خنده....
جونگمین از این حرکت ماریا اصلا خوشش نیومده بود....این حسابی کفریش کرد و باعث شد دادی بزنه که فیوز همه بپره..(شما ...به چه حقی داد میزنییییییییییی.........هاااااااااااااااااااااااااا)
جونگ مین:پارک ماریااااااااااااا......با توام...................(دخلت اومد هویج الان رسما آب هویج که سهله....)
ماریا که داشت میرفت سمت آشپزخونه با این داد جونگ مین ایستاد.....حسابی قاطی کرده بود دستاشو مشت کرده بود و میلرزید...(جبهه نگیرید....توضیح میدم ماریا از این کلمه به شدت بیزاره....ماریا اونی میانهههههه..)...دخترا از ترس نگاهی بهم انداختن و خودشونو آماده یه جنگ جهانی کردن.....پسرا متوجه ترس دخترا شده بودن و شبیه علامت سئوال شده بودن....
ماریا:الان چی گفتی؟!!!!!!!!!!!
جونگ مین که میدونست حرفی زده که نباید ولی کم نیاورد و تو چشماش زل زد و با پرروئی گفت....
جونگ مین:با توام.........
ماریا خیلی سعی در کنترل خودش جلوی بقیه داشت.........
ماریا:یااااااااااااا پارک جونگ مین.....تو......
مهی نذاشت ادامه بده چون میدونست چی میگه...دستشو جلو دهن ماریا گذاشت و رو به جونگ مین...
مهی:بهتره بس کنی........
جونگمین با کلافگی لباس ها رو برداشت و رفت تو اتاق در رو محکم بست....پشت بندش پسرا هم با اشاره هیون رفتن که لباس هاشونو بپوشن به در اتاق نرسیده بودن که داد جونگ مین در اومد....
جونگ مین:هیییی....این لباسا که دخترونه ان........
دخترا به هم نگاه کردن و زدن زیر خنده.......پسرا یه نگاه به دخترا انداختن یه نگاه به لباس های تو دستشون.....جونگ مین از اتاق بیرون اومد به محض ورودش به سالن همه از خنده ولو شده بودن....
نیروانا:جونگ مین چه خوشمل شدی..خواستگارات رو به ما هم معرفی کن.....
جونگ مین:هی یعنی چی ؟!!!!!با این کارتون جنسیت مارو زیر سئوال بردین......
مهی:اوپا حرص نخور پسر کش شدی......دامنشوووووووووووووو.....
بعد زد زیر خنده یه دستش جلو دهنش بود یه دستش رو دلش......
ماریان:چرا وایستادین ؟!!!!!!برین بپوشین.......
هیون:امااااااااا....
مهی:اما بی اما هیون جونگ....برین دیگه....
پسرا رفتن تو اتاق ...ماریا هم تو این فاصله رفت خوراکی بیاره....به محض رفتن ماریا دخترا همچین جونگمین رو نگاه کردن که خودش حساب کار دستش اومد و رفت تو آشپزخونه...(چه نگاهی بوده ها...)...ماریا داشت یه سری میوه و آجیل تو ظرف میذاشت و حواسش به کار خودش بود....اصلا متوجه اومدن جونگمین نشد و اینکه پشت سرشه.....
پارت11
ماریان:میگما مهی...من عذاب وجدان دارم....
مهی:عذاب وجدانت دیگه واسه چیه؟!!!
ماریان:آخه...
نیروانا:اونی بیخیال...میخندیم دور هم...
مهدیس:آی گفتی...جونگی چه با مزه شده بود...(خواهر خودمی...)
مهی:آره ...این بشر چرا اینجوریه؟!!!
ماریان:مهی از خر شرک بیا پایین کمرش شکست...خیلی ظلمه...
مهی:ماریان داری ضد حال میشیا...من قصه حسین کرد شبستری تعریف کردم واست 6 ساعت....حالا خوبه کرم اولیه از خودت بوده ها...
ماریان:مهی....نکن...دیگه...
مهی:دیگه دیر شده اوه اوه دارن میان ...ساکت شین...
ماریا همچنان داشت خوراکی ها رو آماده میکرد...توی این فکر بود که چرا جونگ مین امشب اینقدر حساس شده ....از این ورم جونگ مین داشت با خودش کلنجار میرفت ...کار ماریا تمام شد...میخواست بره که...
پسرا از اتاقا اومدن بیرون دخترا با دیدنشون از خنده منفجر شده بودن...پسرا یه نگاهی به هم میانداختن و هر هر میخندیدن...هیون رو کاردش میزدی خونش در نمیومد...هی به مهی چپ چپ نگاه میکرد..(واااااا...چپول میشیا خوشگل ندیدی؟!!!)...مهدیس و نیروانا اروم و قرار نداشتن و هی بالا پایین میپریدن و مسخره بازی در میاوردن...(یا خدا...بدبخت شدیم..ماریا کمال همنشینی با هویج...رو خواهرامون تاثیر گذاشته...)...
مهی:د بشینین...مگه اورانگوتانین...همچین میکنین...دیس دیس...آبرومو بردی...
ماریان:اونا رو ول کن این انسانهای نخستین رو بچسب...
مهی نگاهشو دوباره به پسرا داد که بهت زده داشتن به مهدیس و نیروانا نگاه میکردن...(به باغ وحش خوش آمدید...این دو موجودی که میبینید...)
مهی و ماریان یه نگاه بهم انداختن و زدن زیر خنده....
ماریا داشت ظرفا رو برمیداشت که دستهای جونگ مین دور کمرش حلقه شد...جونگ مین سرشو رو شونه ماریا گذاشت و در گوش ماریا گفت..
جونگ مین:ببخشید...خانمی....
بوسه ای به موهاش زد و عقب رفت ماریا برگشت و نگاهش کرد...ماریا چند قدم اومد جلو و دستشو آورد بالا ...جونگ مین ترسید فکر کرد که ماریا میخواد بزندش اما ماریا خودشو انداخت تو بغل جونگمین...جونگ مین کپ کرده بود...ماریا بغضش ترکید و عین دختر بچه ها زد زیر گریه...جونگ مین هول کرده بود...
جونگ مین:اا...چرا..چرا داری گریه میکنی؟!!
با صدای گریه ماریا همه تو پذیرایی تو شک بودن دخترا هول کردن و سریع دویدن سمت اشپزخونه...پسرا هم دنبالشون رسیدن دیدن ماریا و جونگ مین همدیگه رو بغل کردن...
هیونگ اومد جلو همه ایستاد و گفت:خب دیگه برین بیرون الان صحنه دار میشه واسه بچه ها خوب نیست...
نیروانا:پس بدو برو بیرون که واست بد آموزی داره...برو قام قام بازی کن...
مهدیس:آره تو روحیت تاثیر میذاره...شب کابوس میبینی...
همه خنده اشون گرفته بود...ماریا و جونگ مین هم داشتن نگاهشون میکردن...
جونگ مین:ای بر خر مگس معرکه ...(اوهوی هویج خان...جفت پا میاما...)
هیون:اههه...دیگه خرمگسم شدیم..هویج گندیده...
مهی:نچ نچ نچ...زده اشک خواهر ما رو در آورده...بهمون توهینم میکنه...هیون بیا بریم...اینا واسه ما ارزش قائل نیستن...هیییی روزگار تف تفی...
ماریان:مهی جونم حالا سرخورده نشو...این هویج الان تو خلسه اس هیچی نمیفهمه...چرت و پرت میگه...
نیروانا:الهی بگردم اونی جونم...اصلا بیا بیا پیش خودم این هویج بده...هیچ ویتامینی نداره بیا بریم با نارنگی مزدوجت کنیم...
ماریان:آره راست میگه نارنگی هنوز خواستگار سمجت....
ماریا:یاااااا...من خودم مزدوجم....لازم نیست دوباره مزدوج بشم...یه هویج دارم...هیچ کس نداره...(بگما این مکلمات فارسی بود پسرا فهمیده بودن مخصوصا جونگی ...فک کنم باید تقسیم ارثیه میکردیم...)
هیون:جونگ مین ...یه سئوال فنی؟!!!!!!
جونگ مین:بگو...
هیون:تو چرا زبون اینا رو یاد نگرفتی؟!!!!
دخترا زدن زیر خنده...جونگ مین آهی کشید و سرشو خاروند....
جونگ مین:نگو داداش که دلم خونه...این همسر عزیز و گرام نمیذاره من یاد بگیرم....
ماریا:یاا...یعنی چی؟....چه معنی داره یاد بگیری....که چی بشه...شاید خواستم فحشت بدم...
نیروانا:راست میگه...اصلا من الان میخوام...
مهدیس:اااا....خانومم ...ظرافت داشته باش...
مهی:دیس دیس...الان میخوای بگی که عاقلی؟!!!!!!!....
بعد نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت....ماریا دلش به حال مهدیس سوخت...
ماریا:مهی...با دونگسنگت درست رفتار کن...گناه داره...
ماریان:آره بچه سرخورده میشه ...فردا روز میره معتاد میشه جای دکتر...
دخترا زدن زیر خنده....
کیو:اهم اهم...الان تکلیف ما رو روشن کنین...
ماریا:تکلیف چی رو؟...تکلیفتون معلومه 100 بار برین از رو شاهنامه فردوسی بنویسین...
مهی:ااا...ماریا این که خیلی اسونه...میگما...دیوان حافظ و بوستان و گلستان سعدی رو هم اضافه کنیم....
دخترا میخندیدن پسرا هنگ بودن...(چقدر میهنگن...)
یونگ سنگ:چی میگین واسه خودتون حالا ما رو این ریختی کردین...که چی بشه؟!!!!!
دخترا تازه یادشون افتاد پسرا تو چه وضعین ..یه نگاه به همشون انداختن...د بخند....مگه خنده اشون بند میومد...
ماریا:وااااای...دامن هیونو....
مهی:دامن هیون رو بیخی...هیونگو بچسب...
مهدیس:یونگ سنگ رو....خیلی خوشتیپ شدی...
ماریان:ماریا یه اسفند دود کن خیلی دختر کش شدن....
نیروانا:یه چی کمه....
همه با هم:چی؟
نیروانا:نمیگم بمونین تو خماری....که که که...
مهی:واااااااااااااااااااااااااییییییییی...نمیدونستم تو لباسای محلی ایرانی اینقدر جیگر میشین...کاش پسر بودم ...میومدم خواستگاریتون....
پسرا رو کارد میزدی خونشون در نمیومد...
هیون:مهی...الان میام میزنم با دیوار پشت سرت یکیت میکنما....
مهی:وااا...جراتشو داری اونوقت؟!!!!!!!!
هیون:مهی میکشمت....
هیون افتاد دنبال مهی حالا هیون بدو مهی بدو....اون وسط پسرا هم موج مکزیکی میومدن واسه تشویق هیون...
مهی:هیون جرات داری به من دست بزن...
هیون:دارم خوبشم دارم....دیگه ما رو دست میندازی؟
مهی :اره...اگه بدونی چه حالی میده....
هیون:مهی به جان خودم بگیرمت حسابتو میذارم کف دستت....
مهی:نیتونی....
ماریا:ای بابا بچه شدین؟!!!!!!!!....بشینین سر جاتون ببینم...خونمو کردین میدون جنگ....
نیروانا:اونی چیکارشون داری؟!!!!!....مهی اونی بدو...
مهی یه دفعه ایستاد...اومد چیزی بگه اما هیون نتونست به موقع وایسته واسه همین خورد به مهی و پخش زمین شدن....مهی به روی خودش نیاورد و سریع بلند شد...
مهی:خب...حالا میخوام چمدونو باز کنم...
هیون:متاسفم...حواسم نبود...
مهی:ماریا ..نیروانا بیاین...
ماریان:میگمامهی....میخوای فقط وسایل نیروانا رو بدیم...ماریا رو نصف نصف...
همه زدن زیر خنده...
مهی:نه بابا...میخوایم چه کنیم وسایل جونگ مین رو چه کنیم اونوقت...خودمون بپوشیم؟!!!!ببین نه من دوست پسردارم نه تو...
مهدیس شیطنتش گل کرد و یه چشمک به نیروانا زد...
مهدیس:ااا...اونی پس کامی...چی اون آدم نیست؟
همه با شنیدن اسم کامی برگشتن و متعجب یه نگاه به مهدیس و مهی انداختن...
هیون:کامی؟!!!!!
مهی:ااا...مهدیس چرا چرت میگی....بشین بچه...
نیروانا:اونی...من خودم عکستونو با هم دیدم خیلی بهم میاین...دلت میاد...
ماریا:چی میگی تو مهی اینا چی میگن 6 ماه رفتی ایرانا...ازت غافل شدیم...بدو اعتراف کن...
مهی که هول کرده بود...
مهی:به جان خودم...داره چرت میگه...نیروانا این چرت و پرتا چیه؟
هیون :مهی توضیح بده کامی کیه؟!!!!!
جونگ مین:راست میگه زود باش طفره نرو...
کیو:نچ نچ نچ...توقع نداشتیم...
ماریان:مهی تو دوست پسرداری و نمیگی؟!!!!!!!بگو پس بعضی وقتا زنگ میزدم نبودی با کامی رفته بودی بیرون...
با این حرف ماریان رنگ مهی شد گچ...پسرا بدتر نگاهش کردن...
ماریا:مهی...یا توضیح میدی...خودت یا با بطری حالیت میکنم...
مهی:من..به خدا نه اینطوری که فکر میکنین نیست...ای بابا....مهدیس بگو که داری اذیت میکنی...
مهی داشت اشکش در میومد...هیون هم خیلی عصبانی بود...هی چشم غره میرفت...مهی دیگه در آستانه گریه بود...مهدیس و نیروانا هم ریز میخندیدن...
مهی:مهدیس...بگو دیگه این چرت و پرتا چیه؟!
هیون:سر خواهرت داد نزن...واقعیت رو بگو...
نیروانا:اونی الان میرم عکستونو میارم...
ماریا:وایستا ببینم ازش عکس داری؟
نیروانا:آره...الان میام...
مهی هی داشت گریه میکرد و به دخترا التماس میکرد...
نیروانا:ایناهاش اونی...
اول عکس رو به ماریا داد ...ماریا تا دید حالا بخند کی بخند...غش غش میخندید...جونگ مین که بغل دستش نشسته بود...عکسو گرفت و نگاه کرد...یه نگاه به مهدیس انداخت و زد زیر خنده...مهی گیج شده بود...عکس دست به دست چرخید و همه عین چی میخندیدن...عکس دست هیون که رسید با عصبانیت گرفت و نگاش کرد...چشماش گرد شد...سریع از جاش بلند شد و سر مهدیس داد زد...
هیون:هی...هیچ میدونی چه کار میکنی...خواهرت داشت سکته میکرد...
مهدیس بدتر زد زیر خنده...مهی با نگرانی عکس رو از هیون گرفت و نگاهش کرد....عکس خودش با کامپیوترش بود...(کامی...(
مهی رو کاردش میزدی خونش در نمیومد...
مهی:مههههههههههههههههدیییییییییییییییییییسسسسسسسسسسس...میکشمت...عوضی....
گذاشت دنبال مهدیس ...
هیونگ:بابا بسه دیگه...بیخیالش شین حالا یه شوخی کرد.....
مهی:چییییی؟!!!!!!!!!!!...این شوخی بود یا مایه عذاب من....داشتم سکته میکردم از دست این نیم وجبی.....
ماریان:مهی بیخیالی طی کن....
مهدیس:مهی جونم تقصیر نیرواناس....
نیروانا:اااا....به من چه تو به من چشمک زدی....نامرد....مهی به جان خودم کار خودش....
مهی:میدونم میشناسم این خواهر جونورمو عزیزم...اما بعدا به حساب توهم میرسم....اه...
مهی دیگه خسته شد و همونجا اون وسط نشست...پسرا غش غش میخندیدن...
ماریا:چی خنده داره؟!!!!!!!!!!مگه اومدین سیرک؟!!!!!!!!!!!!!!
جونگ مین:عزیزم...قیافه مهی رو مگه ندیدی؟....مهدیس دستت درست....
ماریا:چند نفر به یه نفر.....
ماریان:راست میگه مهی اصلا اینا رو ولشون کن من و ماریا طرف تو ییم...
مهی:ای قربونتون...بسه دیگه بیاین بشینین چمدونا رو باز کنم...
همه نشستن پسرا کنجکاو بودن که مهی چی آورده....
مهی:خب مهدیس تنبیه و امانتی که بابا داده بود رو بهش نمیدم....
مهدیس:اااااااااا....مهی....
مهی:کوفت...تا تو باشی...خب ماریا ....
ماریان:مهی ماریا میتونه صبر کنه اول اون وسایل جونگ مین رو بده که داره پس میوفته...
مهی یه نگاه به جونگ مین انداخت که نیشش بازه....خنده اش گرفت....
مهی:خب....اولا ببند نیشتو مسواک گرونه....نمیتونیم بخریم واست بعدشم....امانتی شما از طرف برادر خانوم عزیزته....
بعد یه بسته داد به جونگ مین....
ماریا:ااا...داداشم سرش به جایی خورده؟
ماریان:ظاهرا...
هیون:بازکن ببینیم چیه...
جونگ مین با شوق بازش کرد و در کمال تعجب به آلبومی که تو بسته بود نگاه کرد...یه نامه هم روش بود...
نامه رو برداشت و بلند شروع کرد خواندن...
جونگ مین:سلام داماد ....الهی دلم واست میسوزه...که همسرت این خواهر منه...هنوز زنده ای؟...دیوونه نشدی از دستش؟!!...
ماریا اومد چیزی بگه که نیروانا دستشو گذاشت رو دهنش...
جونگ مین ادامه داد:ببین داماد جان...این آلبومی که واست فرستادم یه آرشیو کامل از شیرین کاری ها و هنر نمایی های همسرته...
مهی و ماریان زدن زیر خنده....ماریا هی کلمات نا مفهومی میگفت و سعی داشت بلند شه که حالا مهدیس هم سعی داشت ماریا رو نگه داره...همه روده بر بودن....جونگ مین هی به ماریا نگاه میکرد و میخندید...
جونگ مین:محکم بگیرینش...
خوب ازشون مراقبت کن نذار دست ماریا بهشون برسه تو اون دوران مجردیش منو نیروانا با بدبختی از دستش دور نگه داشتیم...تازه نیروانا حتی روز عروسیتونم کلی عکس گرفت که مطمئنم هیچ کس ندیده...
همه کنجکاو تر شدن ...اخر سر کیو و هیونگ طاقتشون تموم شد و البومو کش رفتن...میخواستن بازش کنن که مهی قاپیدش...
مهی:این واسه جونگ مین نه شما ها....جونگ مین بقیشو بخوان....جای این امنه...
جونگ مین خندید و ادامه داد:خوب از همه اینا که بگذریم الان رگ غیرتم باد کرده شده اندازه گردنت...خوب گوشاتو باز کن وای به حالته بلایی سر خواهرم بیاری یک تار مو از سرش کم بشه...میام دونه دونه موهاتو با موچین میکنم...تازه این قسمت خوبشه...ماریا خواهر گلم دلم واست تنگ شده ......مواظب خودت باش اگر جونگ مین صداشو از ولوم 5 بالاتر برد بهم زنگ بزن تا بیام حالشو جا بیارم...نیروانا سرتق خانوم خواهرتو اذیت نکنیا....بسه دیگه خسته شدم....بای بای...
جونگ مین آب دهنشو قورت داد و نگاه ماریا کرد...ماریا با شنیدن تهدیدای داداشش خنده اش گرفته بود...نیروانا دستشو از جلو دهنش برداشت...
ماریا:داداشم هوامو داره دلت بسوزه...مهی اون آلبومو بده به من...
مهی:امممم...نه دیگه واسه جونگ مین....
ماریان:راست میگه...ماریا مخصوص جونگ مین...
ماریا:تا 3 میشمارم بعدش خونتون گردن خودتونه...
جونگ مین سری پاشد البومو کش رفت و دوید تو اتاقشونو در رو قفل کرد....ماریا رفت دنبالش...
ماریا :هی جونگ مین باز کن در رو ...زود باش....اون آلبومو نبینیا...
صدای خنده جونگ مین بلند شد....و جیغ ماریا بلند شد ....
تو پذیرایی هر کس یه طرف ولو شده بود...
یونگ سنگ بریده بریده....
یونگ سنگ:حالا مگه ....چی بودن؟!!!!!!!!
نبروانا:فکر نمیکردم داداش اینو بده بهش وااااااااای....مهی دیدین خودتون البومو؟!!!!!!
مهی و ماریان با هم زدن زیر خنده...
ماریان:فک کن ما ندیده باشیم....
مهی:عالین....یعنی من جای جونگ مین باشم روزی 1دونه از اینا رو میزارم توییتر....
هیون:خدا رو شکر نیستی...
مهی:ماریااااااااااااااااااااااااااااااا....جونگ مین بیاین بقیش....
ماریا در حالی که زیر لب به جونگ مین غر غر میکرد اومد پایین و نشست...جونگ مین سرک کشید دید ماریا نشسته اونم خیلی ریلکس اومد نشست...ماریا هی چشم غره میرفت ...جونگ مین هم هی لبخند میزد بهش...همه سرشون از ماریا به جونگ مین میچرخید....
مهی:خب بابا چشاتون در اومد...ماریا اینو مامانت داد...
ماریا با شنیدن اسم مامانش اشک تو چشمش جمع شد اما با ذوق سریع بسته رو از مهی گرفت...اول میخواست جلو بقیه باز نکنه اما دلش نیومد ...واسه اینکه حرصشونو در بیاره سر فرصت با حوصله ریلکس شروع کرد به باز کردنش ...همه کلافه شده بودن مخصوصا جونگی هی پره های دماغش تکون میخورد...آخر سر نیروانا قاط زد و خودش شروع کرد باز کردن....با دیدن محتویات بسته دهنش باز موند...همه هنگ کردن مگه اون چی دیده بود؟!!!!



post : Story  My love