تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.8&9

my love ep.8&9

Writer :Mahi
date:1391/06/30-02:00

بفرمایییدددددددددددددد....داستاااااااااااااااااااااان.....نظر یادتون نره

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت8
زمان حال:
همه نشسته بودن داشتن میگفتن و میخندیدن که ..
ماریا:خب دیگه ما بریم بخوابیم...
جونگ مین:به این زودی من که هنوز خوابم نمیاد...
ماریا:کی با تو کار داره تو بشین شب نشینی ...دور هم باشین....دخترا پاشین....
جونگ مین:جان؟!!...تو چه کار به اینا داری؟!!
ماریا:بریم بخوابیم دیگه....زیاد نخوریا نخوریا ....جنبه نداری...
جونگ مین:میگم تو به مهدیس و نیروانا چه کار داری؟
ماریا:ای بابا ...خب باهوش من میرم پیش دخترا بخوابم دیگه....
جونگ مین:اصلا حرفشو نزن ....مهدیس میره پیش نیروانا تو چی کار اینا داری؟!!!وایستا با هم میریم...(آقا بد عنق...خسیس....)
ماریا:نچ...نمیشه...کار دارم...
جونگ مین:یاااا...ماریا...به عنوان یه ستاره ملی که همسرته بهت دستور میدم...عین بچه آدم میری تو اتاقه خودمون میخوابی وگرنه....وایستا ببینم...نصفه شبی چیکار به دخترا داری؟!!!!!!!
ماریا:فضولی مگه حتما باید از همه کار های من سر در بیاری؟!!!مفتشی؟!!!!!!!
جونگ مین:این چه طرز حرف زدن...
نیروانا:اهههههههه...بسه دیگه....حالا جونت بالا میاد یه شب خواهرم بیاد پیش ما؟!!!!!....3 ساله داره باهات زیر یه سقف زندگی میکنه....
جونگ مین:تو دخالت نکن ...جوجو...وای وای وقت خوابت گذشته....پاشو پاشو...
جونگ مین و نیروانا در حال کل کل کردن بودن که یه دفعه جونگ مین احساس کرد 2 نفر کمن سرشو برگردوند ...
جونگ مین:اااا...کجا میرین شما؟!!!!خانوما؟!!!!!
ماریا و مهدیس که وسط پله ها بودن برگشتن سمت جونگ مین ...
ماریا:هیچی دیگه ما میریم بخوابیم شما به کل کل تون برسین...مزاحم نمیشیم....
نیروانا:ااا...وایستین منم بیام....
نیروانا دوید رفت پیش دخترا ...با هم رفتن اتاق مهدیس ....ماریا در رو قفل کرد....مهدیس از کارای اینا هنگ کرده بود...(الهی خواهرم....عادت میکنی....)
نیروانا:خب ماریا....سرت جایی خورده؟!!!...چرا نرفتی پیش شوهرت؟!!!....یاد دوران جاهلیت و جوانیت کردی؟!!!!
ماریا:تو هم که اصلا دوست نداری من پیشت باشم؟....بچه ساکت....جونگ مین شدی؟
دخترا خندیدن ...لباساشونو عوض کردن ورو زمین نشستن و شروع کردن به صحبت....
تو پذیرایی پسرا میخواستن برن که جونگ مین نذاشت....
جونگ مین:نرین...من تنهام....
هیونگ جون:آخی....خرگوش کوچولو میترسی؟!!!!!...هویج هاتو بخور ...مسواک بزن بگیر بخواب...
هیون:بین خاندان تیرکس ها نباید تنها باشی یه وقت دیدی کیو جونگ تیرکس 3000 خوردتاااااا....
یونگی و کیو زدن زیر خنده اومدن بهش تیکه بندازن که دیدن به اندازه کافی حالش گرفته اس...
جونگ مین:آخه نامردیه....3تا دختر...
هیون:تو 2 سال با نیروانا داری زندگی میکنی...حالا یه مهدیس اومده نامردی شده؟!!!!
جونگ مین:یه لحظه وایستین....
بعد چند لحظه برگشت و دید پسرا رفتن...لب و لوچه اش آویزون شد ....گوشیش شروع کرد زنگ خوردن ....
جونگ مین:بله؟!!!!!....
هیون:خرگوش کوچولو ...ما رفتیم.....تنهایی خوش بگذره...که که که....
جونگ مین:خیلی نامردین....دارم براتون...
هیونگ:هویج خوردی یادت نره مسواک بزنی....
جونگ مین:تو ساکت....
گوشی رو قطع کرد و چراغ رو خاموش کرد ....رفت لباساشو عوض کرد و با یه متکا رفت پشت در اتاق دخترا....در زد هیچ جوابی نیومد...دوباره در زد و سرشو به در چسبوند ...
جونگ مین:ماریا....ماریا....خانومی....خوابیدی؟....ماریا....ماریا جونم....من تنهام....گناه دارم....ماریا....
ماریا:ماریا و درد.....ساکت شو ....خوابم میاد....برو بخواب......(عزیزاننننننننننن....میانهههههههههههه....به دل نگیرید....بگم ماریا در واقعیت این نیست.....بچمون با ادبه........)
جونگ مین :بیا تو اتاق خودمون بخواب ....خواهش میکنم.....ماریا جونم.....
ماریا:میام با بطری ساکتت میکنما.....
جونگ مین دید هیچ راهی نداره ....همین جور پشت در نشست و سرش رو به در تکیه داد....همونجا خوابش برد.....صبح ماریا در رو باز کرد بره بیرون که جونگ مین افتاد تو اتاق....جونگ مین از درد دادی زد و بیدار شد پشت سرش
رو میمالید....ماریا هنگ کرده بود با صدای داد جونگ مین مهدیس و نیروانا با چشمهای نیمه باز پاشدن نشستن....
نیروانا:چتونه؟!!!چرا اول صبحی سر و صدا میکنین؟!!....ااااا....جونگ مین اینجا چه کار میکنی؟!!!!
مهدیس بلند شد نشست و دید جونگ مین ولو شده رو زمین و یه متکا بیرون در اتاقه....یه فکری کرد و زد زیر خنده....نیروانا هنگ کرده بود اونم  که دقت کرد و فهمید موضوع از چه قراره اونم زد زیر خنده....
نیروانا:آخی...
ماریا عصبانی شد رفت پیش جونگ مین و اونو بلند کرد سرشو گرفت تو بغلش و یه نگاه به دخترا انداخت...
ماریا:یااااااااااا...برین به خودتون بخندین ...عزیزم خوبی؟
جونگ مین که  از این دفاع ماریا خوشش اومده بود ...موقعیت رو واسه اینکه خودشو لوس کنه مناسب دید و لب و لوچه اش رو آویزون  کرد...نیروانا و مهدیس بدتر زدن زیر خنده ماریا که نمیدونست جونگ مین چیکار داره میکنه...با عصبانیت سر دخترا داد زد ...جونگ مین هی ابرو بالا میانداخت و وشکلک در میاورد...مهدیس از بس خندیده بود قرمز شده بود ...ماریا نمیخواست به مهدیس چیزی بگه ...احساس کرد سر جونگ مین بیش از حد تکون میخوره...یه نگاه انداخت دید داره شکلک در میاره....حرصش در اومد و یه پس گردنی نثارش کرد....
ماریا:من دارم...سر اینا داد میزنم...اونوقت تو...داری شکلک در میاری؟!!!!!!!!!!!..(حقت بود جونگی...)
نیروانا:ماریا...تو واقعا تو این 3 سال این شوهر به اصطلاح ستاره ملی  رو نشناختی؟!!....تو نمیتونی درک کنی که این موجود سودجو؟!!!
ماریا:تقصیر منه که بهش اعتماد دارم...خواهرم...
نیروانا:خب بخشیدیمت....تا شب قراره اینجا بمونیم؟!!!...من گشنمه....
ماریا:نه...حق الانصاف که خواهر خودمی...دخترا پیش به سوی صبحونه......پاشو بینم راه رو بستی....
جونگ مین:عزیزم...احساس نمیکنی من شوهرتم باید با لطافت بیشتری باهام صحبت کنی؟!!!!!!
ماریا:با کار الانت حتما...پانمیشی دیگه؟!!!!!
ماریا دید جونگ مین هیچ واکنشی نشون نمیده...از رو پاش رد شد و رفت...نیروانا هم همین کار رو کرد...جونگ مین دادش هوا رفته بود...مهدیس یه گوشه ایستاده بود و نگاه میکرد ...جونگ مین با دیدن مهدیس زد زیر خنده ...
جونگ مین:بیا تو هم رد شو دیگه...من که بزرگراهم...تو هم بیا دیگه...
مهدیس سرشو انداخت پایین و ریز ریز خندید...جونگ مین پاشد رفت و مهدیس هم پشت سرش رفت ...مهدیس رفت تو آشپزخونه و دید دخترا دارن صبحونه آماده میکنن اونم رفت کمکشون و میز رو چید...بعد صبحونه قرار شد دخترا مهدیس رو ببرن بگردونن ...قرار شد جونگ مین تو پیدا کردن خونه و کارای اداری اقامت به مهدیس کمک کنه و نیروانا تو کارای ثبت نام دانشگاهش...
2هفته بعد
 به اصرار نیروانا مهدیس هم تو دانشگاه نیروانا تو رشته پزشکی ثبت نام کرد...جونگ مین هم کارای اقامت مهدیس رو انجام داده بود و یه خونه ویلایی قشنگ با توجه به سرمایه اولیه واسه مهدیس خرید و قرار شد نیروانا هم با مهدیس زندگی کنه...تو این مدت پسرا و مهدیس با هم صمیمی شده بودن و پسرا تو اوقات بیکاریشون سعی میکردن مهدیس رو با کره آشنا کنن....
یه شب دخترا قرار گذاشتن برن بیرون و بگردن...به پیشنهاد نیروانا به بازار میونگ دانگ رفتن...شب همگی رفتن خونه ماریا....وارد که شدن جونگ مین داشت تلویزیون نگاه میکرد با اومدن دخترا خاموشش کرد و یه نگاه به ساعتش کرد و رو به دخترا با قیافه کاملا جدی....
جونگ مین:تا این وقت شب خانوما کجا تشریف داشتن؟!!!
ماریا:سلامت کو بی ادب؟!...بازم فضولی کردی؟!!!!
جونگ مین:اسم این فضولی نیست ....غیرته...بعدشم من بزرگترم شما باید سلام کنین...کجا بودین؟
ماریا:اههه...عزیزم من که میدونم چرا اینو میگی....
یه ظرف غذا گرفت جلو جونگ مین...جونگ مین هم ذوق کرد و ظرف رو گرفت و نشست...دخترا زدن زیر خنده....(بیچاره کیو اسمش بد در رفته...)
نیروانا:نگاه کن انگار نه انگار رگ غیرتش شده بود اندازه مچ دستش....نچ نچ نچ...اونی چی میکشی از دستش...مهدیس اونی...دیدی خواهرم حیف شد؟!!!!
مهدیس:ای بابا...ای بابا...
ماریا:یاااا...دور بر ندار ...اتفاقا شوهرم غیرت داره...خب گرسنه اش بود....
مهدیس:اونی...خودمونیما...چی میکشی از دستش...چطوری دووم آوردی؟!!!راز موفقیتت چیه؟
بعد یه دستشو آورد بالا و عین دوربین کرد و اون یکی دستشو مثل میکروفون و گرفت جلو ماریا....
ماریا:ایشون...رگ خوابش یکیش غذاس...یکیش هویج....با وجود این 2 عنصر مفید و کاربردی به راحتی میشه باهاش زندگی کرد...فقط 2 تا نکته هست...که هم در مورد جونگ مین صدق میکنه هم من...
-هیچ وقت از خواب بیدارشون نکن و عصبانیشون نکن....
همه کپ کردن و برگشتن چشمهاشون با دیدنش گرد شد....
پارت9
-چیه؟!!!چرا اینجوری نگاه میکنین؟!!!!!!آدم ندیدین؟!!!!!!!
ماریا:تو...اینجا چه کار میکنی؟!!!!
مهدیس:م...م...
-آخی هنگ کردن....ماریان اینا خوب میشن؟!!
ماریان خندید و گفت:فک نکنم مهی خیلی شک بزرگی بوده واسشون....ماریا اونی تو دیگه چرا هنگی؟
مهی:اوپا...خفه شدی....قورت بده...خواب نیست رویا هم نیست....
مهدیس:آاااا....آجی جونم....
مهدیس پرید بغل مهی و مهی خندید و بغلش کرد...
مهی:تحفه...2هفته ندیدمتا...وروجک....دلم تنگ شده بود....
مهدیس:اونی جونم....
مهی:اوهو چه پیشرفتی کرده خواهرم کره ایش....
ماریا:یااااااااااااااااااااااااااا.....میکشمتون....
دخترا:چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ماریا:کوفت......1 ساله تو  عتیقه رو ندیدم ....این مهی هم که فقط بلده سر بار بفرسته.....
دخترا زدن زیر خنده....ماریا رفت جلو و دخترا رو بغل کرد....
نیروانا:سلام....اونی....خوش اومدین....
دخترا:سلاااااااام....
ماریان:چه عجب یکی سلام کرد....
جونگ مین:باز شماها فارسی حرف زدین؟!!!!....1سال راحت شده بودما...این 3 تا کم بودن....حالا شدن 5 تا خدا ختم بخیر کنه....من دیگه  رسما بهم ظلم شد....
همه زدن زیر خنده و نشستن....2ساعت تمام داشتن میگفتن و میخندیدن....
مهی:خب...خب...خانوم دکتر ...چه کردی تو این 2 هفته؟
مهدیس:دکتر نیستم که در واقع هنوز نشدم...هیچی...به لطف اوپا و اونی...هم کارای اقامتم جور شد هم خونه خریدم...
مهی:ای جان....دستشون درد نکنه...شرمنده کردین....ممنون...
ماریا:خواهش میکنم عزیزم...
جونگ مین:کاری نکردیم....
ماریان:حالا اینقدر ذوق نکن اوپا...منظورش ماریا بود....
نیروانا:ههههه...ایول...
ماریا:ماریان...شیرینیت کو؟!!!!!
ماریان:ها؟!!!!!!...آها....شیرینی....هم قندت میره بالا هم واسه دندون مصنوعی هات خوب نیست....
مهی:نکته خوبی بود...مهدیس مضرات شیرینی رو نام ببر  واسش ...
مهدیس و نیروانا میخندیدن...جونگ مین هم دوباره هنگ کرده بود...(چقدر کارمون زشته که فارسی حرف میزنیم...) اونم برای اینکه حرص دخترا رو در بیاره تلویزیون رو روشن کرد و  یکی از کانالای ژاپنی رو آورد و صداشو زیاد کرد...دخترا  یه نگاه اندر سفیه انداختن بهش...
ماریا:جونگ مین عزیزم...الان میخوای چی رو ثابت کنی؟!!!!!!
جونگ مین واسه اینکه آتیششو تند تر کنه زنگ زد به هیون و شروع کرد باهاش ژاپنی حرف زدن...مهی خنده اش گرفت و رو به دخترا کرد ...
مهی:بعضیا میخوان رو کم کنن ولش کنین...الان شرط میبندم...خیط میشه....
ماریا:مهی...اینا رو بیخی ...ماریان نپیچون ...بگو دیگه...
جونگ مین:یاااااااااا...با تو ام....هیونگ...هیونگ...ایییییییییییییششششششششششش...
دخترا زدن زیر خنده ...
مهی:اوپا هیون پیچوندت نه؟....که که که...
جونگ مین:تو از کجا میدونی جونور؟
مهی:بی ادب...اونی ادب یادش ندادی؟
جونگ مین:مهی گوشیت کو؟....
پاشد و دنبال مهی گذاشت....جونگ مین مدام خط و نشون میکشید...
ماریا:یاااااا...پارک جونگ مین...چیکار خواهرم داری؟
جونگ مین:این خواهر شما...مهی میکشمت....
مهی داشت واسش شکلک در میاورد...این حرص جونگ مین رو در میاورد ...دخترا از خنده منفجر شده بودن...
نیروانا:اونی...اونی...چیکار کردی؟
ماریان:هیچی...بهش هشدار دادم نکن ...گوش نداد...
ماریا:مگه چی کار کرده؟!!!!!!!
ماریان:هیچی دیگه کرم همیشگی زنگ زد هیون وقتی رسیدیم فرودگاه باهاش ریخت رو هم و قرار شد جونگ مین رو اذیت کنن...)باز شیطون شدم....که که که....)
ماریا:مهیییییییییییییییییییییییی....
اونم گذاشت دنبال مهی....دخترا هنگیده بودن همین طور در حال موش و گربه بازی بودن که...
زنگ در به صدا در اومد با تعجب ایستادن و به هم نگاه کردن....
ماریان:منتظر کسی هستین؟
ماریا و جونگ مین:نه!!!!!
نیروانا:100دفعه گفتم داد و بیداد نکنین ....حتما اومدن شکایت....
جونگ مین:نیروانا الکی جو نده بچه حتما اومدن تو رو ببرن دیوونه خونه راحت شیم....
نیروانا اومد جوابشو بده که ماریا داد زد...
ماریا:یاااااااااااا...بسه دیگه...
رفت ببینه کیه با دیدن صفحه خشکش زد...
ماریا:ااااا....اینا اینجا چه کار میکنن؟!!!!!!!!!(اونی جونم آخه چرا دنبال دلیل میگردی؟!!!!!!!)
همه باهم:کیه؟!!!!!!!!!!!
ماریا در رو باز کرد و پسرا با سر و صدا ریختن تو اونقدر هول بودن که کیو و هیون تو چارچوب در گیر کردن....همه با دیدن این صحنه خندشون گرفته بود ....نکته جالب این بود که هیچ کدومشون کم نمیاوردن و واسه رد شدن تقلا میکردن....بالاخره  با وساطت جونگ مین و یونگ سنگ کیو رضایت داد که بعد هیون بره داخل....
دخترا از بس خندیده بودن قرمز شده بودن...پسرا با دیدن مهی و ماریان ذوق کردن و شروع کردن داد و بیداد کردن....
هیونگ:وااااااای...ببین کیا اینجان.....یکی منو از خواب بیدار کنه...
جونگ مین یه پس گردنی نثار هیونگ کرد....(هوییییییییییییییییییییییییییجججججججججججج....چرا؟!!!!!!!!!!...ماریا جان دستش هرز شده ها....)....
هیونگ:آخخخخخخ...یاااااا...چرا میزنی؟
جونگ مین:خواستم بیدار شی...
هیون:بسه دیگه...سلام خانوما....چه عجب از این ورا راه گم کردین؟
مهی و ماریان:سلام...
مهی:باد زد خواهرمو پرت کرد کره منو ماریان هم گفتیم بیایم پسش بگیریم....
ماریان:فقط مهدیس نبود ماریا هم هست ...میخوایم پسش بگیریم....ببریم...
جونگ مین:متاسفم....مهدیس رو میخواین ببرین ببرین ...اما ماریا....صاحب داره....خونه داره ....زندگی داره یه شوهر خوشتیپ داره ...یه...
ماریا:برو بابا الکی دلت رو خوش نکن ...بریم؟
جونگ مین:کجا؟!!!!!!
ماریا:ایران دیگه...من برم وسایلمو جمع کنم....
داشت میرفت که جونگ مین بازوشو گرفت....
جونگ مین:یااااااااااا...با خودت چی فکر کردی؟!!!!!!!!!میدونی که از این حرف حتی شوخیش خوشم نمیاد.....بار آخرت باشه.....
ماریا هنگ کرده بود حتی فکرشم نمیکرد که اینقدر حساس باشه ...بقیه هم کاملا خشکشون زده بود باورشون نمیشد ....
ماریا از دادی که جونگ مین زده بود بغض گلوشو گرفته بود ولی ضعف نشون نداد...
ماریا:یااااااا....تو درمورد من چه فکری کردی؟....به چه جراتی سر من داد میزنی پارک جونگ مین؟!!!!!!!!!!!
جونگ مین:من هر وقت بخوام....سر هر کسی که بخوام داد میزنم....
نیروانا:یااااااااااااااااااا....حواستو جمع کن....تو حق نداری سر خواهر من داد بزنی....
ماریا:نیروانا....
نیروانا:نه ماریا.....ازم نخواه ساکت باشم....اون هیچ حقی نداره سرت داد بزنه....
جونگ مین:بچه جون هنوز نفهمیدی نباید تو کار بزرگترا دخالت کنی؟
نیروانا:من بچه نیستم....به اندازه کافی بزرگ شدم که بتونم دخالت کنم...
یونگ سنگ:نیروانا بسه...جونگ مین بس کن ماریا که حرفی نزد....
 جونگ مین:هیونگ بهتره این بچه رو ببری....
ماریا:هی جونگ مین خواهر من بچه نیست و اینکه من هیچ وقت اجازه نمیدم...چه با من چه با اطرافیانم بد صحبت کنی...
مهی:ای بابا ...الان این پاقدم ما بود؟!!!!!اصلا همتون بچه این...بشینین مامان بزرگ بهتون قاقالیلی بدم...آشتی کنین...
ماریان:مامان بزرگ خوبه قبول داری...
مهی صداشو عین پیرزن ها کرد ...
مهی:میبینی ننه...دیگه نمیشه انکارش کرد...مهدیس ننه اون بقچه منو بده...
همه ریسه رفته بودن از دست کارای مهی ...ماریا و جونگ مین با هم سرد بودن...هیون و هیونگ تمام مدت با مهی و مهدیس تبانی میکردن و شروع میکردن جنگولک بازی و اذیت کردن دیگران...به حدی شیطنت کردن که جونگ مین پاشد و دنبالشون گذاشت....
ماریان:خب دیگه بسه زیادی شیطونی کردین مهی بیا امانتی های این لشگر رو بدیم....
ماریا:امانتی؟
مهی:بلیییییی....امانتی....کلی پول بالای بار اضافه دادیم...
مهدیس:اواااااااااا....
نیروانا:اونی....منم امانتی دارم؟
ماریان:مهی ....این امانتی داره؟
مهی:زکی تمام بارها بساط این 2 تا خواهره ...
ماریا:حالا همچین میگه بساط هر کی ندونه فک میکنه یه چمدونه....
ماریان و مهی:هست....
هیون:چی هست؟!!!!!
مهی:بساط ماریا و نیروانا...
ماریا:مهی حرف الکی نزن....
ماریان:راست میگه....
هیونگ:یه چمدون؟!!!!!!!!
کیو:اغراقه....
هیون:مهی داری اذیت میکنی؟
مهی:نه ...چرا اذیت کنم....
جونگ مین:خب رو کن یه چمدون رو....
مهی:باشه...ولی حالا که باورنمیکنین میخوام شرط ببندیم...ماریان موافقی؟
ماریان:آره ...بالاخره باید پولی که تو فرودگاه دادیم جبران شه....
جونگ مین:قبول....سر چی؟
مهی:همه موافقین؟
هیون:آره ولی بگو سر چی؟
ماریان:بعدا نمیتونین زیرش بزنینا...
پسرا:باشه...قبول...
مهی و ماریان یه نگاه بهم انداختن و خندیدن…
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 


post : Story  My love