تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.6&7

my love ep.6&7

Writer :Mahi
date:1391/06/28-19:52

سلااام سلاااااااااااااام....خب باید به اطلاع برسونم...الان که دارین این پست رو میخوانید من نیستم....نتم قطع شده من با نت ملت اومدم که واستون داستان رو بذارم ....سها جون داستان رو ارسال به آینده میزنم همشو...بچه ها خدا وکیلی نظر بذارین....

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت 6
2روز از شروع کار ماریا و ماریان گذشته بود ...که مهی تونست یه خونه با یه موقعیت عالی پیدا کنه با دخترا تماس گرفت و آدرس رو بهشون داد تا اونا هم بیان ببینن ...دخترا هم پسندیدن و قرار داد رو بستن....با هتل تصویه کردن و اثاثیه خونه رو خریداری کردن و مستقر شدن....مهی از گرفتن کار کاملا نا امید شده بود ....به مرکز خرید رفته بود تا کمی واسه خونه خرید کنه....در حال خرید بود که یه چرخ دستی محکم به چرخش خورد و باعث شد چرخ رو پاش بیوفته .....از درد نمیتونست چشمهاشو باز کنه ....که احساس کرد چرخ از رو پاش برداشته شد...چشمهاشو باز کرد و دید 5 تا پسر با عینک و کلاه بالای سرشن...
یکی از پسرا با نگرانی گفت:خانوم حالتون خوبه؟...میتونین پاتون رو تکون بدین؟....
مهی لبخندی زد و گفت :بله ...ممنون ....
اومد بلند شه که چشمش از درد سیاهی رفت....پسر سریع گرفتش....زیر زانوهاشو گرفت و بلندش کرد....بقیه هم وسایلشو برداشتن....
گوشی ماریا شروع کرد به زنگ خوردن...به صفحه گوشی نگاه کرد مهی بود ....
جواب داد:سلام...چطوری؟!!...
با شنیدن صدای یه پسر خشکش زد ....
بعد چند لحظه:چی؟!!!...کدوم بیمارستان؟!!!!.....
ماریا سریع کاراشو جمع کرد و همون طور که به حالت دو داشت از دفتر خارج میشد محکم به جونگ مین برخورد کرد...
جونگ مین گفت:...کارت...
 ...بدون اینکه ککش هم بگزشه از کنارش رد شد ..
جونگ مین با ناراحتی:کارت ...داشتم.....
.در همون حال به ماریان زنگ زد و بهش خبر داد...10مین بعد به بیمارستان رسید و از اطلاعات شماره اتاق رو پرسید...سریع خودشو رسوند در رو که باز کرد دید مهی رو تخت خوابیده و پاش تو گچه...با نگرانی سمتش اومد که با صدای یه نفر برگشت...پسری قد بلند با موهای قهوه ای و صورت استخوانی...با یه لبخند خیلی جذاب جلو اومد ...
دستشو دراز کرد و گفت:سلام ...من لی جون هستم...
ماریا جواب لبخندش رو داد:سلام...من ماریا هستم...شما با من تماس گرفتید؟...
جون:بله...بابت دوستتون متاسفم...تقصیر دوست من بود که این اتفاق افتاد...
ماریا:اشکال نداره...پیش میاد...اوضاعش اینقدر خرابه که گچ گرفتن؟!!...
جون:جای نگرانی نیست...مو برداشته...باید 3 هفته تو گچ باشه...این شماره تماس منه...لطفا هر کاری داشتین تماس بگیرین....هر ساعتی که بود...24 ساعته روشنه...
ماریا:خیلی ممنون فکر نکنم کاری پیش بیاد....
جون داشت از در خارج میشد که گفت:در ضمن تمامی هزینه های بیمارستان پرداخت شده وسایل هم تو کمدن...خداحافظ...
ماریا:ممنون...نیاز نبود...خداحافظ....
ماریان 5 مین بعد رفتن جون رسید....
2روز از مرخص شدن مهی میگذشت تو این 2 روز ماریا و ماریان حسابی رو گچ پای مهی ...هنرنمایی کردن.....تا اینکه پسرا واسه ملاقات مهی اومدن....مهی با دیدن پسرا خوشحال شد...
جون با خوشرویی همیشگی جلو اومد و با لبخند:سلام....پات چطوره؟...
اما تا چشمش به هنر نمایی های گچ پای مهی خورد خنده اش گرفت.....
مهی که متوجه شده بود نگاهی به دخترا کرد و گفت:سلام....خوبه...شما ها چطورین؟....
ماریا اخمی کرد و گفت :میبینی که خوبن....آخه نابغه این سئوال داره؟!!!....
پسرا خندیدن....
ماریا گفت:مگه من دلقکم که میخندین؟!!!....
مهی:بس کن ماریا....
جون نگاهی به پسرا کرد و گفت:اینا دوستامن...تو این چند روز نشد معرفیشون کنم بهت....این  سئونگ هو...این  g.o...این تاندر.....این وروجک....همون موجودیه که این بلا رو سرت آورده...میر...
میر که حسابی خجالت کشیده بود...سرش پایین بود....
مهی که متوجه شده بود گفت:چرا اینجوری هی میکوبی تو سرش؟!!!...سرتو بیار بالا اشکال نداره....
میر با لحن مظلومی گفت:معذرت میخوام...
مهی لبخندی زد و گفت:ای بابا.......اشکال ندارههههههههه....
ماریان رو به جون گفت:و....شما؟!!!!....
جون لبخندی زد و گفت:من...لی جون.....
ماریا خندید و گفت:چه جالب همتون اسم مستعار دارین.....من ماریا هستم.....
ماریان:منم ماریان.......
پسرا با هم گفتن:خوشبختم.......
مهی  گفت:منم که میشناسین......مهی ...
میر با شیطنت به مهی گفت:میشه....رو گچ پات نقاشی کنم؟!!!!!
همه زدن زیر خنده جز ماریا......
ماریا سرشو به نشانه تاسف تکون داد و گفت:آخه خرس گنده.....با چرخها که بازی میکنی....الانم میخوای نقاشی بکشی ؟!!!!!....خجالت هم خوب چیزیه.......
میر دوباره لب و لوچه اش آویزون شد سرشو انداخت پایین.......
مهی خندید و گفت:ماریا از دست تو........حالا مجبوری اینجوری بگی ؟!!!!!...بچه مردم آب شد.....
بعد رو به میر ادامه داد:زمین سوراخ شد الان به نفت میرسی بسه.....گفتم که اشکال نداره........
جون به پشت میر زد و با لبخند نگاش کرد....
ماریان برای اینکه جو رو عوض کنه :راستی مهی .....از کمپانی تماس گرفتن گفتن اگر تا 2 روز دیگه چیزی تحویلشون ندی ...استخدام منتفی میشه........
مهی با تاسف سرشو انداخت پایین و با لحن ناراحتی گفت:از اولم امیدی نداشتم به گرفتن کار.....
ماریا خندید و گفت:آهای......مگه چی شده حالا که اینجوری ماتم گرفتی؟......درست میشه ...این نشد یه کار دیگه اصلا خودم به شرکت معرفیت میکنم......با اینکه از جونگ مین بدم میاد.....ولی صحبت میکنم باهاش...
ماریان:راست میگه ...منم میتونم صحبت کنم ....هر چی باشه من و تو رشته تحصیلیمون یکیه با هم ........
مهی نگاهی از سر قدر دانی به دخترا کرد و لبخند زد.......پسرا کاملا کنجکاو شده بودن ......
جون دیگه طاقت نیاورد و گفت:جریان چیه؟!!!!....به ما هم بگین ....به یه زبون دیگه حرف نزنین.......
مهی به جون لبخند زد و گفت:واسه کار تو یه کمپانی درخواست دادم ...مراحل اولیه رو هم قبول شدم....اما واسه استخدام یه شرط کاملا مزخرف داره....
پسرا با هم:چی؟!!!!!!!!
مهی:از اونجایی که درخواست عکاس شدن تو کمپانی dspرو دادم....برای استخدام باید از یه گروه معروف یا یه هنرمند عکس بگیرم و بفرستم.....
پسرا با شنیدن این حرف لبخندی رو لباشون نشست ....جون نگاهی به سئونگ هو کرد و اونم سرش رو به نشونه مثبت تکون داد.....
جون به مهی نگاه کرد و گفت:دیگه ناراحت نباش......کار رو میگیری......
دخترا با تعجب نگاهش کردن.....جون معطل نکرد و همراه پسرا ایستاد.....
با لحن مهربونی گفت:حدسمون درست بود که شما ما رو نمیشناسین......
پسرا همزمان با هم گفتن: ما mblaqهستیم......
دخترا کاملا شکه شدن.....شبیه همه نوع علامتی شده بودن.......
سئونگ هو با لبخند گفت:من لیدر گروه هستم.......
جون رو به ماریا گفت:ماریا....دوربین مهی رو بیار....
ماریا کاملا خشکش زده بود ....میر یه سیخونک بهش زد ...
ماریا به خودش اومد و گفت:هااااااااااا؟!!!!!!!....واسه چی؟!!!!!!!!
پسرا خندیدن ...جون گفت:برای اینکه ازمون عکس بگیره....زود باش...
مهی با یه لحنی که توش هم هیجان بود هم شرمندگی گفت:مجبور نیستین این کار و انجام بدین......
میر با شیطنت نگاهی به مهی انداخت و گفت:این باشه جبران خراب کاری من........
همه زدن زیر خنده.....ظرف 5 دقیقه مهی کلی عکس از پسرا گرفت .
تاندر به مهی گفت:خودتونم باهامون عکس بگیرین.....
دخترا یه نگاه به خودشون انداختن و با هم جیغ زدن:نههههههه.
پسرا گوشاشونو گرفتن.......بعد از هماهنگی دخترا خنده اشون گرفت....
g.oگفت:خوبین بابا......مهی زود باش دیگهههههه.......
مهی به ماریا گفت که پایه دوربین رو بیاره....مهی دوربین رو تنظیم کرد ....دخترا 2 طرف مهی نشستن و پسرا پشتشون ایستادن ...فلش دوربین روشن شد.....
حدود 2 هفته از شروع کار مهی توی کمپانی میگذشت....یه روز آقای کیم اومد سراغ مهی و برای اولین پروژه اش به طور رسمی قرار شد که ترتیب یه برنامه عکاسی برای گروه SS501رو بده 2 روز واسه انجام مقدمات بهش وقت دادن .....از اونجایی که مهی هیچ آشنایی با موسیقی کره و k-popنداشت و اینکه فقط MBLAQرو میشناخت ....از روی کنجکاوی به همون راهرویی رفت که واسه اولین بار به کمپانی واسه مصاحبه پا گذاشته بود ....پستر ها رو دونه دونه نگاه میکرد و سعی میکرد اسم هاشون رو به ذهن بسپاره تا اینکه به پستر SS501 رسید....اولین پسری که نظرش رو جلب کرد یه پسر با چال رو لپش بود.....
مهی:وای ...اینو ...تپلی...چه با مزه اس....که که که ....
همین جور در حال نگاه کردن به پستر بود که ناگهان خشک شد....رفت جلوتر تو صورت یه نفر تا اونجایی که میشد زوم کرد....هنگ کرده بود ....
مهی با تته پته گفت:پا...پارک...جونگ میییییییییییینننننننن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.........
از اونجایی که تقریبا جیغ زده بود چند نفر داشتن نگاهش میکردن......باورش نمیشد پارک جونگ مین یکی از اعضای SS501از همون بدو ورودشون به کره و شروع کارشون کنارشون بوده و باهاشون کل کل میکرده و اونا نشناخته بودنش.....
مهی اومد خونه و بدون سلام کردن رو به ماریا و ماریان گفت:ماریاااااااااااااااا........پارک ...جونگ مین.....
ماریا و ماریان که هنگ  کرده بودن که این چشه....ماریا با یه حالت تقریبا نگران و هنگ گفت:اولا سلام ...ثانیا چی؟!!!!!!! پارک جونگ مین چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چی شده؟!!!!!!
مهی گفت:ببخشید خب سلام.....پارک جونگ مین ....تو میدونستی اون ....عضو SS501 یکی از معروف ترین گروه های کره اس؟!!!!!!!!!
ماریا و ماریان با هم:چیییییییییییی؟!!!!!!!!!!!گروه معروف؟!!!!!!!!!!!!!
ماریان:مهیییییییی.....چی میگی؟!!!!!....از کجا فهمیدی تعریف کن.........
مهی جریان رو واسشون تعریف کرد ....ماریا که به کل از دست رفته بود....کاملا از رده مخش خارج شده بود...هیچی نمیگفت....
اون روز گذشت و قرار شد روز عکاسی دخترا هم با مهی به کمپانی برن تا هم کارشو از نزدیک ببینن و هم اینکه SS501رو....(این قسمت رو اصلا فک نکنین که مشتاقن ها ....اصلا....)....بعد از کلی بدو بدو بالاخره همه چی واسه عکاسی آماده شد....مهی در حال تنظیم نهایی دوربین و نور بود که در استودیو باز شد 5 تا پسر شیک پوش و با قدای بلند وارد شدن...
مهی اول میخواست بره کله جونگ مین رو چون بهشون هیچی نگفته بود بکنه...ولی دلش نیومد...رفت جلو ...
مهی:سلام ....من مهی هستم و قراره امروز عکس های شما رو بگیرم....
پسرا با دیدن مهی هنگ کردن...جونگ مین یه بار دیگه تو صورت مهی زوم کرد و مطمئن شد که خودشه....
با همون خنده ی همیشگی گفت:ای باباااااا.....دستمون رو شد ......شناختنمون......گوش کن مهی رازمونو برملا نکنیا...
ماریا اومد جلو و گفت:سلام آقای رئیس ...بیخودی بهش توصیه ایمنی نکن ...رازتون فاش شدههههه....
پسرا خندیدن.....
جونگ مین :پس اون یکی کو؟!!!!!
ماریا:کی؟!...کدوم یکی؟!!
جونگ مین:ماریان  دیگه.....
ماریا :آهااااااااااااااا....اوناهاش.....ماریان...بیااااااااا....
ماریان تا رسید یه تو سری با روزنامه ای که دستش بود نثار جونگ مین کرد...همه زدن زیر خنده...
جونگ مین که قاط زده بود گفت:یااااااااااا....چته؟...چرا میزنی؟!!!!!!
ماریان:چون دلم میخواد ....واسه چی نگفتی که کی هستی؟.....حقتهههههههههههه.......
مهی:بسه دیگه لطفا برین آماده شین تا 5 دقیقه دیگه شروع میکنیم ....
کار عکاسی 1 ساعت طول کشید .تو اون 1 ساعت مهی از دست پسرا....مخصوصا جونگ مین کلافه شده بود و اگر دست خودش بود مینشست زمین موهاشو میکند.....روانیش کردن سر هر فیگور .....طوری که وقتی کار تموم شد مهی سریع رفت پیش دخترا سرشو گذاشت رو شونه ماریان.....دخترا تمام این 1 ساعت رو خندیده بودن...
ماریان در حالی که میخندید :خسته نباشی ...مهی....فک کنم 1000سال  پیرتر شدی....
مهی:واااااااااااااای.......نگوووووووووووووووو....آخ دلم میخواد ....کره رو سیاه پوش کنم....اهههههههههههه....
ماریا فقط میخندید....این رو مخ مهی بود....اومد حالشو جا بیاره که....(شانس آوردی.......)پسرا اومدن پیششون...جونگ مین با شیطنت تمام داشت به مهی نگاه میکرد....مهی هم نگاهشو خواند ...
مهی:بعدا به حسابت میرسم....
جونگ مین:دلت میاد ؟!!!!!!....ببین من یه ستاره ملی ام ...اگر نباشم نمیشه اصلا...
مهی پوزخندی زد و گفت:همیشه اینقدر اعتماد بنفست بالاس؟!!!!
جونگ مین با پررویی تمام سرشو تکون داد....همه به کل کل کردن این 2 تا میخندیدن...ماریان دید که جفتشون پررو ان ول کن نیستن ...
گفت:راستی ....آقای پارک جونگ مین خان...معرفی نمیکنی دوستهاتو؟!!!!!
جونگ مین:اااا...راست میگیا...چرا من بگم خودشون زبون دارن از مال من هم درازتر......
مهی:خوبه قبول داری فقط 6متر و نیم زبون داری....
جونگ مین ابروهاشو هی بالا مینداخت....پسرا برای اینکه بحث رو تموم کنن پادرمیونی کردن...یکیشون که چهره مصمم و جدی داشت اومد جلو و با خنده ...(داداشممممممم....این لیدر خانه هاااااااا)
گفت:سلام...من کیم هیون جونگ ...لیدر گروه هستم...
دخترا با یه لبخند سرشونو تکون دادن...یه پسر دیگه جلو اومد مهی تا دیدش ...
گفت:واااای ....این ...
همه از کار مهی خنده اشون گرفت...پسر خودشو معرفی کرد:من هئو یونگ سنگ هستم....
مهی خیلی خودشو کنترل کرده بود رفت جلو لپشو کشید گفت:تپلیییییییی....
دیگه همه ترکیدن از خنده....یه پسر دیگه اومد جلو و گفت:من کیم کیو جونگ هستم.....
جونگ مین به شوخی گفت:واسه کیو نمیخوای ابراز احساسات کنی؟!!!!!
مهی قرمز شد و سرشو انداخت پایین....
کیو جونگ:جونگ مین.....بس کن .....
یه پسر با یه صورت بچگونه اومد جلو و گفت:من کیم هیونگ جون هستم....
جونگ مین گفت:نینیییییییی....کی گفت حرف بزنی؟!!!!!!
هیونگ جون:مامان یونگ سنگ.....بعد زبون درازی کرد بهش...
دخترا یه نگاه به خودشون انداختن یه نگاه اندر سفیهی به پسرا....
ماریا:خدا شفاتون بده.....
ماریان و مهی:آمییییییینننننننننن.....
زدن زیر خنده......
3ماه بعد
جونگ مین در دفتر ماریا رو باز کرد ...ماریا داشت ماکت ها رو آماده میکرد..جونگ مین با دیدن ماریا که سر گرم کارش بود یه گوشه ایستاد و به ماریا نگاه کرد...لبخندی رو لبش نشست....از همون اول که ماریا رو دیده بود ازش خوشش اومده بود ..از شیطنت هاش خیلی خوشش میومد.....کاملا ماریا رو متفاوت میدونست......حس عجیبی نسبت بهش داشت اون دخترای زیادی دور و برش بودن اما ماریا...
ماریا متوجه شد کسی تو اتاقه سرشو بلند کرد و دید جونگ مین یه گوشه ایستاده و زل زده بهش....برای اینکه از اون حالت درش بیاره...
 بلند گفت:کاری دارین؟!!!!!!....
جونگ مین که با صدای ماریا به خودش اومده بود گفت:کار واسه تو نه من که رئیستم...اومدم سر کشی مشکلیه؟!!...
ماریا:نه آقای رئیس...اگر چشم چرونی ...سر کشیه ....حالا اگه تموم شده سر کشیتون برید بیرون لطفا .......
جونگ مین نمیخواست چیزی بگه که ناراحتش کنه واسه همین لبخند زد و یه پاکت از تو جیبش در آورد و  رفت سمتش پاکت رو با لبخند گرفت جلوش....
ماریا با تعجب گفت:این چیه؟!!!!!!...
جونگ مین با همون لبخند گفت:3 تا دعوت نامه واسه یه جشن که از طرف کمپانیه.....
ماریا با خونسردی:خب چرا به من میدی؟
جونگ مین:چون  میخوام ...تو و دخترا هم باشین.......
پاکت رو تو دستای ماریا گذاشت و قبل از اینکه ماریا حرفی بزنه رفت.....
ماریا هنگ بود ...چیزی نگفت...سرشو بالا انداخت و دوباره گرم کارش شد .....شب مهی خسته و هلاک اومد خونه....ماریا به استقبالش اومد....مهی پوزخندی زد میدونست که به خاطر پاکت توی دستش اومده دم در و گرنه مگه ماریا پا میشه....(عمراااااااااا...)
ماریا با ذوق:سلاااااااااااامممممممم...عکاس خسته........که که که...خوشم میاد میدونی ...دلیل کارامو....
مهی:سلااااااااامممممممممم....ها ها ها......خوبی جوجه معمار زشت؟.........(این لقب دختر خالمه....معماره...)
ماریا:یاااااااااااااااااااااااااا............تو آیینه خودتو ببین بعد حرف بزن.............
ماریان:سلاااااااااام مهی.......باز شروع کردین ....اون چیه ماریااااااااااااا؟!!!!!!!!!!
مهی:سلااااااااممممممممم........بده من بچه....فضولی موقوف......
ماریا خودشو به مظلومیت زد انگار که هویج شو ازش گرفته باشن با لب و لوچه آویزون ...
گفت:مهییییییییی.....بدددددددددددددددد........با هات قهللللللللللللمممممممممممم.......
مهی خندید و گفت:خبه حالا........فوضول چه .....بیااااااااا....اینا رو بگیر....
3 تا کارت گرفت جلوی ماریا...
ماریا:اینا چیه؟!!!!!!!!!!
مهی:کارت دعوت....
ماریا گرفتشونو یه نگاه بهشون کرد.....گفت:ای بابا .....6 تا میخوایم چه کنیم؟
مهی:بیسواد ....این 3 تاس...
ماریا:هههه ...جونگ مین 3 تا صبح آورد بهم داد....
مهی:ای پسره فوضول.....حالا من چی کار کنم؟!!!!!!!!
ماریان:تو پاکت چیز دیگه ای هست؟
مهی:آره 5 تا کارت دیگه هم هست...واسهMBLAQآوردم....
دخترا:اونا دیگه چرا؟!!!!!!!!!
مهی:چون اگر اونا نبودن من نمیتونستم کار رو بگیرم یه جورایی تشکر....
ماریا:آهااااااا.....
روز جشن دخترا هر کدوم سرش گرم کار خودش بود ....طبق معمول 1000جور لباس گرفتن جلوشون ...اما هیچ کدوم به دلشون نشست.....مهی که دیگه کلافه شده بود یه پیراهن نقره ای برداشت ...
 گفت:من دیگه بریدم همینو میپوشم...
دخترا یه نگاه به لباس انداختن و گفت:خوشگله...
مهی یه نگاه به لباس های دخترا انداخت و رفت یه پیراهن ساتن آبی که رو تاپش کار شده بود برداشت ...
 گفت: ماریان بیا اینو بپوش....
دخترا یه نگاه بهش انداختن و گفتن:خوبه...
ماریان گفت:فقط یه چی کم داره....
مهی:چی؟!!
ماریان:یه کت نیم تنه آبی...فک کنم دارم...تو هم یه حریر نقره ای رو دوشت بنداز...
مهی دوباره مشغول نگاه کردن لباسا شد که یه لباس سفید رنگ بین لباسای ماریا دید...برش داشت و نگاش کرد....ماریان ....لباس رو دید ..
 گفت:این چه خوشگله....
مهی:آره ....خیلی نازه...ماریا اینو بپوش...
ماریا لباس رو از دست مهی گرفت و گفت:عمرا...
دخترا با التماس نگاهش کردن...با هم گفتن:تو رو خدا......
ماریا:خیل خب باشه اینو میپوشم.....
دخترا:هورااااااااااااااااا....
مهمونی ساعت 7 شب بود ...دخترا آماده شده بودن ...همشون به حدی خوشگل شده بودن که خودشونم کیف میکردن....
ماریا موهاشو حالت داده بود و ساده جمعش کرده بود ....ماریان هم موهاشو فر کرده بود و یه قسمتش رو بسته بود و بقیه موهاش دورش بود...مهی موهاشو سشوار کشیده بود و باز گذاشته بود یه تل نگینی هم رو سرش گذاشته بود...آرایش ملایمی داشتن...ساعت 6:30از خونه زدن بیرون یه تاکسی گرفتن و به سمت محل جشن رفتن...
پسرا  دیگه از دست جونگ مین کلافه شده بودن....از بس که این ور اونور میرفت و هی ساعت رو نگاه میکرد بعد میومد با نگرانی میپرسید:میان یعنی؟!!!!....هیون دیگه به سیم اخر زد و جونگ مین رو گرفت نشوند....با وارد شدن هر گروهی کلی دختر و پسر دورش جمع میشد و سر و صدای زیادی راه میفتاد....پسرا دیگه واسشون عادی شده بود....تو فکر بودن که یه نفر زد رو شونه هیونگ...هیونگ سرشو بالا آورد دیدG.O...با لبخند بلند شد و باهاش دست داد...میر خودشو انداخت وسط ... گفت:سلام...هیونگ جون...هیونگ....
هیونگ:سلام....چطوری؟...
میر:خوبم.....
پسرا گرم صحبت بودن که جونگ مین بلند شد نگاهش به در ورودی بود اونا هم برگشتن نگاه کردن...با دیدن دخترا خشکشون زده بود....
میر:WOW
جون لبخندی زد...
دخترا داشتن از پله ها میومدن پایین که...3 تا پسر به استقبالشون اومدن....
پارت7
پسرا مخصوصا جونگ مین عصبانی شدن ....جونگ مین و جون اومدن برن جلو که سونگهو و هیون مانع اونها شدن...
جونگ مین با عصبانیت:هیون چرا جلومو گرفتی؟!!
جون:راست میگه...چتونه؟!!
هیون:جفتتون آروم باشین...حواستون باشه که کلی خبرنگار اینجا هست ....زیر ذربین ایم ...
دخترا با بهت داشتن به اون 3تا پسر نگاه میکردن ....از طرفی هم دنبال SS501وMBLAQمیگشتن....مهی میر رو دید با آرنجش ضربه ای به ماریا زد...
ماریا:چیه؟
مهی:اوناهاشن
ماریا:کیا؟!!
مهی:درد...عمه من....پسرا دیگه...
ماریا:آهااااا....خب بریم پیششون....
مهی:آخه...من به تو باهوش چی بگم؟!!!!!!....این 3 تا بز مشنگ رو چه کنیم؟!!!!
ماریان:چی میگین شماها؟!!!!...بریم دیگه....قراره دربون باشیم؟
مهی:خوشبحالشون میشه....پسرا اونجان ...چطوری این 3تا رو بپیچونیم؟....اصلا ازشون خوشم نمیاد ....ایییییییییی....
ماریا:منم ....چی ان اینا....وای وای....به styleمن نمیخورن....(اینجا هم فارسیت نمیااااد....)
ماریان:خب حالا ....آخه کاری داره با اعتماد بنفس تمام و با بی محلی بهشون از کنارشون رد میشیم...
مهی:ok...اما اگر 3 پیچ شدن؟!!!!
ماریان:با بطری میریم تو کارشون....
ماریا:چی شد؟!!!!!!کسی اسم بطری آورد؟
مهی:آره...بریم؟
ماریا و ماریان :بریم....
دخترا با قدمای یکسان حرکت کردن و بی توجه به اون 3تا پسر داشتن از کنارشون رد میشدن که ...یکی از پسرا بازوی مهی رو گرفت...جون حسابی قاطی کرده بود...جونگ مین هم دست کمی از جون نداشت....جون اومد بره که سونگهو و میر گرفتنش...مهی یه نگاه به دست پسره رو بازوش انداخت و دستشو عقب کشید....داشتن به راهشون ادامه میدادن که...به خودشون اومدن دیدن اون 3 تا بازوهاشونو گرفتن...دخترا اومدن حسابشونو برسن که یکی یه مشت تو صورت پسرا خورد...دخترا دیدن کیو...جونگ مین...جون...با عصبانیت دارن اون 3 تا رو نگاه میکنن...دخترا کاملا هنگ بودن و به هم نگاه میکردن با نگاهشون با هم حرف میزدن...اون 3 تا پسر اومدن جواب این کارشونو بدن که بادی گارد ها مانعشون شدن و اونا رو از جشن خارج کردن...کاملا ترس و شرم رو میشد از نگاه دخترا فهمید...پسرا نگاهی به دخترا انداختن و با لبخند دستشونو گرفتن و بردن پیش بقیه....
هیون:سلام....بعضیا چه شیک شدن...(شیک بودیم....رو نمیکردیم ریا نشه....داداش)
دخترا هنوز سرشون پایین بود ...خوب میدونستن که پسرا با کار امشبشون حسابی تو درد سرن...جونگ مین نمیتونست تحمل کنه که دخترا اینقدر دمق باشن واسه همین کیف دستی ماریا رو کش رفت و درش رو باز کرد شروع کرد گشتن....(پسر بد.....ااااا....ببندش شاید سر بریده توش بود...شاید....خانوما....بقیه دعوای من ....واگذار میشه به خود ماریا....ماریا....گیوتینم دم دست ....اگر به کارت نمیاد ساطور بدم...)...ماریا از این کار جونگ مین حسابی از کوره در رفته بود...
ماریا:یااااا....داری چیکار میکنی پسش بده....میگم ....یااااا...پارک جونگ مین....
قصد داشت ازش به زور بگیره اما جونگ مین هی کیف رو بالاتر میبرد...دخترا با دیدن کار اون 2 تا زدن زیر خنده...
مهی:ماریا...بیام قلاب بگیرم؟....
پسرا با دیدن دخترا که میخندیدن و طلسم رو شکسته بودن نگاهی بهم انداختن و زدن زیر خنده....(حالا شدیم ....همون شیطونای همیشگی...وای داشتم دق میکردم...)
ماریا دیگه کم مونده بود اشکش در بیاد ....جونگ مین هم شورش رو در نیاورد و کیف رو بهش داد...(آفرین...)بعد با همون لبخند همیشگیش  رو به دخترا...
جونگ مین:ببینم شما ها سلام بلد نیستین ؟!!!!!!....نچ نچ نچ....انگار نه انگار بزرگتریم....
مهی خندید و گفت:چرا ما بلدیم....منتها باید فرد قابلشو پیدا کنیم...(خانوما....میخوام فقط حالشو بگیرم...وگرنه اینا....وااااااای عشقن......)
دخترا خندیدن ...پسرا یه ذره نزدیک انفجار بودن...
دخترا با هم:سلام....
ماریان:اینجا نترکین....
مهی:قصد مزاح بود....sorry....(ااا...به منم سرایت کرد...)
پسرا خندیدن...
میر:خانوما شما مطمئن اید خودتونین؟!!
دخترا یه نگاه به هم انداختن با هم گفتن:چطور؟!!!!!!
تاندر:آخه خوشگل شدین....(خوشگل بودیم...آقااااااا)
تاندر لبخندی زد ....
هیون:خوشگل بودن ....خوشگل تر شدن....(هوووووووو....تاندر اوپا دماغت سوخت....بوش اومد....که که که....)
دخترا سرشونو انداختن پایین و ریز ریز خندیدن....
جون:مهی...اوضاع کارت چطوره راضی هستی؟!!
مهی:آره ...کارم رو دوست دارم ...فقط بعضی وقتها یه چند سال پیر میشم...
یه نگاه به جونگ مین انداخت...ادامه داد:اونم وقتهایی که میخوام از این جونور عکس بگیرم...
همه زدن زیر خنده...جونگ مین قیافه مظلومی به خودش گرفت و سرشو کج کرد ...
جونگ مین:مهی....دلت میاد؟....من به این آرومی....آخه چرا؟!!!!!!منی که اینقدر آقام....
مهی نذاشت حرشو ادامه بده و گفت:خبه خبه ...برو واسه یه نفر دیگه گربه شرک شو ....هر کی جز من بگه یه چیزی....پاشو جمع کن خودتو....هر کی ندونه فکر میکنه چه آدم مظلومی هستی.....
هیون:راست میگه جونگ مین ....خودتم خوب میدونی چه بلاهایی سر این بیچاره موقع عکاسی میاری....
جونگ مین:ای بابا حالا که اینجوریه.....من دیگه ساکت میشم واسه همیشه....(اوپاااااا....میانههههههههههههههههه)
بعد روشو اونور کرد ...همه زدن زیر خنده...مهی لبخندی زد و واسه اینکه از دلش در بیاره دوربینشو در آورد و به جونگ مین  گفت:بگو سیب....
...
مهی:بگو کیمچی....
...
مهی:پنیر...
...
مهی:هویج...
جونگ مین ذوق کرد و گفت:هویییییییجججججج!!!!!!!!!!!!.....
همه از طرز هویج گفتن جونگ مین و فیگورش ریسه رفته بودن....ماریان کاملا قرمز شده بود...
ماریان:اینقدر هویج دوست داری؟!!!!
جونگ مین با دیدن خنده ماریا انگار دنیا رو بهش داده بودن...
جونگ مین:آره...سرش با کسی شوخی ندارم...
ماریان نگاهی به ماریا انداخت:بیا ماریا یکی عین خودت پیدا شد....
سونگهو به پهلوی هیون زد ...هیون برگشت و نگاهش کرد...
هیون:هوم....چی شده؟
سونگهو:میگم چیزی بین این 2تاس؟!!
هیون:کیا؟!!!!!!
سونگهو:جونگی و ماریا...
هیون یه نگاه بهشون انداخت و گفت:نمیدونم...اما جونگی از وقتی با ماریا آشنا شده عوض شده...
سونگهو پوزخندی زد و سرش رو تکون داد...
میر:مهی... میای بریم برقصیم؟!!!!
جون همچین برگشت و نگاهش کرد که میر سرشو پایین انداخت...(الهی بگردم....داداشمو....)
مهی:آره...بیا بریم....(یه یه یه....)
حالا همون نگاه داشت به سمت مهی شلیک میشد...(چیههههههههههه؟!!!!!!!)
مهی:چیه؟!!!!چرا نیگا میکنی؟!!!...
میر:بیا بریم...
بعد در حالی که دست مهی رو گرفته بود به جون چشمک زد...جون نفس عمیقی کشید و خندید....
هیون:سوال کمونه کرد ....چیزی بین اون 2 تاس؟!!!
سونگهو:کیا دقیقا؟!!!(چرا آخه میزنین کوچه علی چپ....)
هیون:جون و مهی....
سونگهو خندید و گفت:ما ماجرا داریم....فک نکنم چطور؟!
هیون:آخه وقتی میر گفت بریم برقصیم...نگاه جون به میر خیلی ناجور بود...
سونگهو:چطوری بود؟
هیون:کم مونده بود از میخ طویله آویزونش کنه...چه ماجرایی؟!!!
سونگهو خندید و گفت:طولانیه...
هیون:راستی شما ها چطوری با هم آشنا شدین؟
ماریان:یه تصادف...
کیوو هیونگ باهم:تصادف؟!!!!!!
تاندر:آره...
هیونگ:زود تعریف کنین....
g.o:بهتره خود مهی و میر بیان تعریف کنن....
ماریا:آره ...آخه ماجرا بین مهی و میر....
جون:چه زود گذشت....
یونگ سنگ و کیو:اوووووووو....
سونگهو:نه نه....فکر بد نکنین....
ماریان:راست میگه....حاشیه دار نکنین....خواهرم رو....
همه زدن زیر خنده....مهی با خنده اومد پیش ماریا و بلند زد زیر خنده....پسرا نگاه کردن دیدن میر نیست....
جون با نگرانی:پس میر کو؟!!!!خوردیش؟!!(جانمممممممممممم؟!!!!!!)چی شده؟!!...چرا میخندی؟!!!
مهی:داشتیم ....داشتیم میرقصیدیم....یهو ...یهو....بلند زد زیر خنده....
ماریا:یاا...میگی چی شده یا چاقو زیر گلوت بزارم؟
مهی:داشتیم میرقصیدیم که...
میر:جرات داری بگو....
همه برگشتن دیدن میر قرمز شده ....مهی بلندتر زد زیر خنده....
میر:بخند...بخند...دارم برات....
جون:چی شده ؟!بابا دق مرگ شدیم....تو بگو این که افتاده رو دنده خنده...
میر:ولش کنین....
سونگهو:میگی یا نه؟!!!...یا تو بگو یا بزار مهی بگه....
جونگ مین:مردم از فضولی....
ماریان:مهی میگی یا آتیشت بزنم؟!!!!
ماریا:فندک دارما.....
مهی:نه....میگم....داشتیم میرقصیدیم یه دختره پاشنه کفشش شکست...تعادلشو از دست داد اومد نزاره بیوفته....کمر  میر رو گرفت....مهی زد زیر خنده....
میر:مهی جونت رو دوست داری؟....میام میزنمتا....
جون:اوهوی......حواستو جمع کن....(عجب غیرتییییییییی....)
یونگ سنگ:بگو مهی....(چشم داداشی تپلییییییییییی....)
مهی:دختره خورد زمین همانا....شلوار میر هم همانا که از پاش افتاد....(خاک عالم.....داداشم لاغر شده خب...)
همه زدن زیر خنده.....دخترا ولو شده بودن....
جون :آخی میر....آبروت رفت....
تاندر:این نشونه ی لاغر شدنه....
g.o:باید تقویتت کنم....(بله وقتی به داداشم غذا نمیدیییییی....همین میشههههه.....)
مهی:کاش آبروش رفته بود....دیگه نباید اصلا بخوانه....
سونگهو:چی شده م....واااااااااااااااااااای..........
یک آن فیوز پسرا پرید و به میر نگاه کردن....
میر:نه...نه...اونی که فکر میکنین نیست....
g.o:پس چیه؟!!!!
مهی:سوژه...لباس زیرش بود....تیمون و پومبا بود...(از اونجایی که میدونید میر علاقه وافری به انیمیشن شیر شاه و شخص شخیص تیمون داره....)
مهی بدتر از قبل زد زیر خنده....بقیه به حدی خندیده بودن که قرمز شده بودن....
میر:مهی....دیگه زنده ات نمیزارم.....
افتاد دنبال مهی ....حالا میر بدو مهی بدو ....میر هی واسه مهی خط و نشون میکشید....(آخه داداشم چرا میدویی ....خسته میشیا ....آخه عصبانی شدن نداره....حقیقت رو گفتم و روحیه کودکانه و سرخوشت رو به نمایش گذاشتم....)
پسرا از خنده ولو شده بودن....آرایش چشم دخترا از بس خندیده بودن داشت میریخت ...دخترا کیفاشونو برداشتن و رفتن دستشوئی...مهی دید دخترا دارن میرن ...از رو میز کیفشو کش رفت و به دو رفت پیش دخترا میر اومد بره دنبالش که جون و تاندر گرفتنش....
هیون:به گروه خونیت نمیخوره....تیمون؟!!!!!!!!.....
پسرا خندیدن....
میر:هیون جونگ هیونگ....خواهش میکنم....آخ مهی....دستم بهت نرسه...
جون:یااا....دست بهش بزنیا.....مردی...
میر:آخه...
جون:آخه بی آخه....
یونگ سنگ:کجا رفتن اینا؟!!!(ای جااان....تپلییییییییییی...میایم طاقت داشته باش....)
کیو:خب معلومه....خانوما معمولا کجا میرن؟!!!
جونگ مین:پسرا ....دارن میان....
دخترا اومدن پیش پسرا مهی از ترس میر رفت پیش هیون ایستاد....با شروع شدن یه آهنگ جونگ مین دستشو سمت ماریا گرفت....
ماریا:چیه؟هنوزم 2000وون رو میخوای ؟من که تصویه کردم باهات....
جونگ مین لبخندی زد و گفت:نه ...اون بدهی پاس شده...افتخار رقص میدین؟!
ماریا:من از اینجور افتخارا به هر کسی نمیدم...
جونگ مین:من هر کسی ام؟!!!!!به عنوان رئیست بهت دستور میدم....
ماریان و مهی:ماریا لوس نشو دیگهههههه.....(کاش فندک دم دست بود...)
ماریا:چون خواهرام گفتنا....
دستشو تو دست جونگ مین گذاشتو رفتن وسط میدون رقص....آهنگ قشنگی بود....شروع کردن رقصیدن...جونگ مین سرش کنار سر ماریا بود...از اینکه با ماریا داشت میرقصید خیلی خوشحال بود....مهی و ماریان داشتن نقشه میکشیدن که چطوری ماریا رو وقتی رفتن خونه اذیت کنن که...
 هیون پرسید:مهی جریان آشنایی تو با MBLAQچیه؟
مهی خندید و به میر نگاه کرد ...جریان رو واسه پسرا تعریف کرد ...میر بعضی وقتها شروع میکرد مدام از خودش دفاع کردن....
جونگ مین و ماریا در حال رقصیدن بودن ...جونگ مین سرش رو به گوش ماریا نزدیک کرد ...
 گفت:ماریا ...میخوام چیزی بهت بگم....
ماریا:بگو...فقط لطفا بهم بگو که اضافه حقوق دارم یا ترفیع میگیرم...
جونگ مین خندید و در گوشش گفت:چیزی که میخوام بگم از اضافه حقوق یا ترفیع مهم تر و ارزشمند تره...(میخوای سهام شرکت رو به نامش بزنییی؟!!!!!!!)
ماریا:چی؟!!!
جونگ مین خودشو از ماریا جدا کرد و تو چشماش نگاه کرد معصومیت و پاکی رو تو چشماش میتونست ببینه...لبخندی زد ...
جونگ مین:ازت میخوام تا زمانی که حرفهام تموم نشده چیزی نگی...باشه؟(oh my ….)
ماریا:باشه...(کم نمیارههههههههه....امکان ندارهههههه...)
جونگ مین:ماریا اولین باری که تو رو دیدم رو یادته...تو دفتر کار پدرم بود...اون برخوردها و کل کل ها ...جرو بحث ها حتی اون شب توی اون کلاب که از رو پام رد شدی...همه و همه خاطره اس...الان 4 ماه از آشناییمون میگذره...شاید فک کنی دارم دوباره اذیتت میکنم یا سر به سرت میذارم....ماریا نمیدونم از کی و چطوری شد که تمام لحظه هایی که با تو بودم برام با ارزش شدن و اینجا....دستش رو رو قلبش گذاشت و ادامه داد:حک شدن...با یادآوریشون تند تند میزنه و نا آروم میشه...
ماریا اومد چیزی بگه اما جونگ مین انگشتشو رو لبای ماریا گذاشت....(دیدین گفتمممممممممممم...)
جونگ مین:هیچی ...نگو فقط گوش کن...از همون بار اول که دیدمت از کارات ...رفتارت...طرز حرف زدنت...طرز لباس پوشیدنت....حتی صدات و خنده هات خوشم اومد....تا قبل از آشنایی با تو حتی فکر نمیکردم...که خنده های یه نفر تا چه حد میتونه تو دل یک نفر رسوخ کنه و باعث خوشحالی بشه و ناراحتی یه فرد قلبشو به درد بیاره...ماریا این همه گفتم که بتونم ...این رو بگم..."ماریا...دوستت دارم...."(................؟!!!!!!!!!)........
ماریا اشک تو چشمهاش جمع شده بود باورش نمیشد که پارک جونگ مین داره همچین حرفایی رو بهش میزنه...تمام این مدت فکر میکرد فقط خودش نسبت به جونگ مین حس خاصی داره...قطره های اشک از چشمهاش جاری شدن...جونگ مین با دستش اشک های ماریا رو پاک کرد ...(ماریاااااااا....ای شیطون رو نکرده بودیییییییی....کلک....)
جونگ مین:دیگه هیچ وقت نمیخوام این اشک ها رو ببینم...هیچ وقت...
ماریا:جونگ مین....من...
اما جونگ مین نذاشت حرفش رو بزنه و بغلش کرد...ماریا احساس آرامشی تمام وجودشو فرا گرفت....جونگ مین پیشونی ماریا رو بوسید و تو چشمهای ماریا نگاه کرد...لبخندی زد و جلوی ماریا زانو زد...
همه نگاه ها به ماریا و جونگ مین معطوف شد....پسرا شوکه شده بودن...مهی و ماریان هنگ کرده بودن....مدام به هم نگاه میکردن...نور پروژکتور روی ماریا و جونگ مین تمرکز کرد...جونگ مین از تو جیبش جعبه کوچک سرمه ای مخملی بیرون آورد...درش رو باز کرد و اون رو رو به ماریا گرفت...ماریا به حلقه ظریف و ساده ای در عین حال شیک که تو جعبه بود نگاه کرد....دیگه نمیتونست جلوی اشکهاشو بگیره....جونگ مین تمام جراتشو جمع کرد و بدون در نظر گرفتن موقعیت و حضور کلی دوربین و تماشاچی به چشمهای خیس ماریا نگاه کرد ...صادقانه و صریح با لحنی محکم و مردونه...
جونگمین:ماریا...بامن ازدواج میکنی؟.....(جییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغ....ماریااااااااا....بیا جمع کن منو اگر خودت نیاز به کمک ماریان نداری........)
سکوت وحشتناکی توی سالن حکم فرما بود همه نفسها حبس شده بود....چشمها به ماریا دوخته شده بود و منتظر جوابی از ماریا بودن....
مهی و ماریان داشتن گریه میکردن...(نامرد...مگه قرار نبود اون وسط مسط ها ازدواج کنی...چرا زودتر ازدواج کردی...حالا دیگه شیطونی نمیتونی بکنی....بعدا من و ماریان و مهسا به حسابت میرسیم....)جون سعی داشت با گرفتن دست مهی آرومش کنه اما خودش بدتر بود....
جونگ مین با یه لبخند خیلی قشنگ به ماریا نگاه کرد....(کوفتت شه...)نمیتونست چیزی بگه...نمیخواست که جونگ مین الان که کاملا تو اوج بود با ازدواجش باعث حاشیه و کلی اختلاف و کینه بشه....(اونییییییی خودمییییییییی....)...فقط به چشمهای جونگ مین نگاه میکرد که خالصانه داشتن التماس ماریا میکردن...(اییی جااااان داداشم....ماریا گناه دارههههههه)....ماریا اشکش جاری شد.....(بیا بغلم اونیییی)...با دستهای لرزونش دستهای جونگ مین رو گرفت و تو چشمهاش نگاه کرد....با بغض به جونگمین گفت....
ماریا:جونگ مین ....من ....نمیتونم....
جونگ مین حلقه های اشکی که تو چشمش جمع شده بود با شنیدن حرف ماریا جاری شدن....
جونگ مین:چرا؟!!...ماریا...بهم بگو...
ماریا:چون...چون...
دیگه نتونست تحمل کنه و سریع از سالن خارج شد...جونگ مین برای مدتی همونجا زانو زده بود و گریه میکرد....به حلقه ای که تو دستش بود نگاه میکرد....که دستی رو شونه اش احساس کرد برگشت و دید که هیون با یه لبخند قشنگ ایستاده و داره نگاش میکنه ...پسرا کمکش کردن و بلندش کردن...هیون اومد چیزی بگه...ولی جونگ مین هم از سالن خارج شد....مهی و ماریان با دیدن این وضع نمیتونستن ماریا رو تنها بزارن واسه همین کیف ماریا و وسایل خودشونو برداشتن اومدن برن که پسرا مانع شدن....
هیون:بزارین تنها باشن...
سونگهو:بهترین کار اینه که به جفتشون فرصت بدیم...
مهی:اما....ماریا...
جون:مطمئن باش میتونه از پسش بربیاد قوی تر از اونیه که فکرشو میکنی...
ماریان و مهی چیزی نگفتن و نشستن....خیلی نگران بودن...
جونگ مین تو محوطه داشت دنبال ماریا میگشت و مدام اسمشو صدا میکرد...تمام محوطه رو دنبالش گشت تا اینکه دید یه نفر زیر یه درخت بید نشسته....تو اون تاریکی تونست ماریا رو تشخیص بده...به سمتش رفت و کنارش زانو زد و با گریه...
جونگ مین:ماریا...فقط بهم بگو چرا؟!!!!
ماریا سرش رو بین دو دستش گرفته بود و داشت گریه میکرد...این دفعه جونگ مین با صدای بلندتری ....
جونگ مین:چرااااااا؟!!!!!...د حرف بزن....
دستهای ماریا رو از رو صورتش برداشت و سرش رو بالا آورد با دیدن چشمهای ماریا قلبش فسرده شد...ماریا دیگه نتونست طاقت بیاره و خودشو بین بازوهای جونگ مین پنهون کرد و بلند زد زیر گریه...جونگ مین ماریا رو به آغوش کشید و سرش رو بوسید و نوازشش کرد سعی داشت آرومش کنه....
ماریا با هق هق:جونگ مین ...متاسفم...
جونگ مین:واسه چی متاسفی؟!!
ماریا چیزی نگفت...جونگ مین صورت ماریا رو بالا آورد و با حالتی که ناراحتی  درش موج میزد ...
جونگ مین:چرا...ماریا....چرا طردم میکنی؟!!(ساعت 3 صبحه مغزم هنگه اگر املاش غلطه شرمنده....)
ماریا  تو چشمهای جونگ مین نگاه کرد و گفت:به خاطر اینکه دوست ندارم ...موقعیتت به خطر بیوفته نمیخوام طرفدار هاتو از دست بدی...
جونگ مین نذاشت به حرفش ادامه بده و گوشه لب ماریا رو بوسید...
جونگ مین:برای من تو مهم تری...(خدا بده شانس...)لبخندی زد و گفت:ماریا...با من ازدواج میکنی؟...
ماریا سرش رو از رو شونه برداشت و سرش رو پایین انداخت....
جونگ مین سر ماریا رو بالا آورد و گفت:جواب بده...
ماریا:میدونی این کارت چه عواقبی داره؟!!
جونگ مین:همش رو به جون میخرم...
ماریا:من آشپز خوبی نیستما.....خونه داریم هم صفره...
جونگ مین با شنیدن این حرف خوشحال شد و برقی تو چشمهاش پدیدار شد...ماریا رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید....
جونگ مین:یاااا...باشه قبول.... پس باید من تمام حقوقمو بدم رستوران؟....
ماریا تو آغوش جونگ مین لبخندی زد ...
جونگ مین:عذاب وجدان نگیر من آشپز خوبیم...در ضمن پول غذاهارو از حقوقت کم میکنم...
ماریا خندید...جونگ مین حلقه رو از تو جیبش در آورد و تو دست چپ ماریا انداخت....(هوراااااااااا...اونی جونم عروس شد....چوکاهه...


post : Story  My love