تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.4.5

my love ep.4.5

Writer :Mahi
date:1391/06/26-16:32

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....واااااای چه قدر استقبال شد....بچه ها همین جور انرژی بدیییییییین....این پارت هم2تا یکیههههههههههههههه....چون دخملای خوفی بودییییییییییییییییین....بفرماااییییییییین داستاااااااااااااانننننننن.....
http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت4
ماریا گوشیشو درآورد و به ماریان زنگ زد....جواب نمیداد...ماریان به گوشیش نگاه کرد که داشت زنگ میخورد اما نمیتونست جواب بده....
خانوم کانگ به ماریان گفت:کار ترجمه رو خیلی خوب انجام میدی ...مخصوصا در مورد متن های تخصصی خیلی خوب میتونی لغات رو پیدا کنی...میتونی متن ها رو تو 5 روز تحویل بدی؟...
ماریان:بله...مشکلی ندارم....
خانوم کانگ لبخندی زد و قرارداد رو گذاشت جلوی ماریان...ماریان شروع کرد به خواندن قرارداد بعد اینکه تموم شد ...خودکار رو برداشت و قرارداد رو امضا کرد ....
مهی...وارد کمپانی شد تمام در و دیوار راهرو ها پر بود از عکس های گروه های مختلف...مصاحبه مهی شامل این میشد که باید تو شرایطی که از نظر نور ایجاد میکردن بهترین عکس ها رو بگیره...کارش 2 ساعت طول کشید ...عکس ها رو چک کردن ...از همه ی عکس ها راضی بودن...اما باید برای اینکه باهاش قرارداد ببندن از یه گروه معروف یا هنرمند عکس میگرفت ...مهی با خودش هی غر میزد و لعنت میفرستاد که چرا یه همچین شرط مزخرفی رو گذاشتن...به مهی 3 روز وقت دادن که عکس رو با کیفیت بالا بیاره ...
ماریان با مهی تماس گرفت مهی گوشی رو برداشت...
 با لحن بی حوصله ای:بله...
ماریان:سلام ...چرا بی حالی؟
مهی :ماریان بیخیال...چه کردی؟...
ماریان:هیچی کار رو گرفتم...تو چه کردی؟...
مهی:اااا...مبارکه خانوم....تبریک...من نه هنوز یه شرط مزخرف داره...
ماریان:چی؟..
مهی:باید از یه هنرمند یا یه گروه معروف یه عکس با یه کیفیت بالا بگیرم...
ماریان:ای بابا آخه این دیگه چه شرطیه؟!!!...
مهی:بیخی ماریا چی شد خبر داری؟...
ماریان :موقع مصاحبه زنگ زد نتونستم جواب بدم هر چی هم میگیرم انتن نمیده....
مهی:ای بابا ...هتل میبینمت منم سعی میکنم با ماریا تماس بگیرم...فعلا...
ماریان:باشه...فعلا...
مهی با ماریا تماس گرفت 3تا بوق که خورد برداشت...
ماریا:الو..
مهی:سلام کجایی؟...
ماریا:هتل...شما کجایین؟...
مهی:تو راهم من ماریان هم داره میاد...
ماریا:باشه بیاین دیگه...
مهی از تاکسی پیاده شد به در ورودی که رسید با صدای ماریان برگشت و دید داره میاد طرفش...با لبخند نگاش کرد مهی به ماریان سلام کرد و با هم به سمت آسانسور رفتن 30ثانیه بعد از آسانسور پیاده شدن ...به در اتاق که رسیدن ماریان رمز رو زد و وارد شدن دیدن ماریا خوابه...ماریا خیلی بامزه خوابیده بود خندشون گرفت...
ماریان گفت:چه خوشحال ...خوابیده....
مهی پوزخندی زد و گفت:آره..بذار بخوابه نیست که صبح اونجوری از خواب پاشده نیاز مبرمی به خواب داره...
با یادآوری صبح دخترا از خنده ولو شدن که یه متکا مستقیم خورد تو صورت مهی...ماریان دلشو گرفت و شروع کرد خندیدن که یه متکا هم نثار اون شد ...
ماریا با حرص گفت:خب که صبح منو خیس میکنین ها؟!!نشونتون میدم....
یه خیز برداشت دخترا هم پا به فرار گذاشتن ...بارون متکا و دمپایی بود که رو سرشون میبارید...به حدی بلند میخندیدن که دیوار صوتی رو شکونده بودن...با صدای در ساکت شدن...با هم به سمت در برگشتن...ماریا و ماریان به مهی با سر اشاره کردن که بره در رو باز کنه مهی هم با موهای ژولیده و کلی پر رو موهاش در رو باز کرد...مدیر هتل با دیدن مهی جا خورد خیلی خودشو کنترل کرد که نخنده با لحنی که معلوم بود به زور جدی...
 گفت:خانوم ...مشکلی هست؟....
ماریا که حوصله اش سر رفته بود...داد زد:مهییییییی...د بیا دیگه...تازه گرم شدم ...
مهی با داد ماریا یه چشمشو بست و گوشه لبشو گاز گرفت...
با خجالت به مدیر هتل گفت:نه..نه مشکلی نیست با...
ماریا مهی رو صدا زد مهی برگشت و دید یه متکا داره با سرعت نور به سمتش میاد جا خالی داد و متکا خورد تو صورت مدیر هتل....مهی از خنده منفجر شد سریع متکا رو برداشت ..
 گفت:ببخشید....
در رو بست.....
مهی رو به ماریا با داد گفت:خاک تو سرت ...طرف مدیر هتل بود...حالا با این کار...
.ماریا و ماریان ریختن سرش تا میخورد با متکا زدنش ...1 ساعت بعد ....لاشه متکا و کلی پر بود که اتاق رو پر کرده بود دخترا یه نگاه به اتاق انداختن انگار که بمب اتم منفجرش کرده بود ...ماریا میخواست بره دستشویی که گذری چشمش به خودش تو آیینه افتاد از خنده منفجر شد مهی و ماریان شبیه علامت سئوال شده بودن رفتن ببینن چشه که خودشونم به وضعیت ماریا دچار شدن ....ماریا در حالی که از خنده قرمز شده بود و اشکش در اومده بود...
 گفت:راستی مصاحبه هاتون چی شد؟...
ماریان گفت:من کار رو گرفتم...
ماریا چشماش برقی زد و گفت:بابا...تبرییییک !!شیرینیت کو وروجک؟....
ماریان خندید و گفت:شیرینی؟!!!مگه دکتر نگفت با این دندون مصنوعی هات شیرینی نخور؟!!!خودت به فکر نیستی من به فکرم ...واسه همین نخریدم...
ماریا گفت:میام میزنمتا....کی گفته من دندونام مصنوعیه....کاری نکن سن واقعیت رو رو کنما10000سالته یه عضو واقعی نداری همش مصنوعیه....
ماریان خندید و گفت:ببین کی داره این حرف رو میزنه خانوم ماموت 30000سالته ...
مهی از خنده قرمز شده بود بریده بریده گفت:ای بابا باز این دو تا مامان بزرگ به جون هم افتادن...بابا جلو من  خجالت بکشین ....حالا چی شده مگه؟!!!اصلا من میگم جفتتون ماموت و فسیلین....
ماریا و ماریان با هم گفتن:ساکت بچه...
ماریا به مهی گفت:یک کلام هم از زبون انسان اولیه هم شنیدیم....اخه بچه تو که منقرض شدی به کل باز ماموت و فسیل یادشون باقیه....
ماریان خنده اش گرفت و گفت:بیخیال ماریا...اینجوری نگو بهش یهو الان پودر میشه...بعدشم ما میدونیم خودش که نباید بفهمه قبلا مرده و الان تناسخ صورت گرفته....
مهی جوش اورد و گفت :خیلی ممنونم از ماموت و فسیل گرام ....
بعد نگاهی به ماریا انداخت و گفت:د غلاف کن اون خرطومتو ....
دخترا زدن زیر خنده ...
ماریا رو به مهی گفت:تو مصاحبه ات رو چه کردی؟....
مهی با نا امیدی گفت:هیچی مراحل اولیه اش رو قبول شدم ولی ...
ماریا که کنجکاو بود گفت:ولی؟!!!...
مهی ادامه داد:یه شرط داره تا استخدام بشم...
ماریا با تعجب:شرط؟!!!...
مهی :آره باید از یه گروه معروف یا یه هنرمند عکس بگیرم ....
ماریا بادی به غبغبش انداخت ..
 گفت:بگیر....
مهی چشماش گرد شد و گفت:چی رو؟!!!...
ماریا پوزخندی زد و گفت:عکس دیگه...من یه معمارم ...معماری هم هنر پس نتیجه میگیریم من یه هنرمندم....
ماریان و مهی خندیدن ...
ماریا با حرص گفت:چتونه؟!!!هنرمند ندیده ها ...حالا که اینجوریه ...خودتو بکشی هم نمیذارم عکس بگیری....
مهی که قرمز شده بود گت:ماریا...عزیزم اعتماد بنفست کشته ما رو ....باهوش باید از یه هنرمند یا گروه کره ای عکس بگیرم ...نه موجود مریخی.....
دخترا زدن زیر خنده ....
ماریا گفت:پاشین پاشین جمع کنین خودتونو...یه در و بیرون بریم...بابا پوسیدیم تو هتل...
مهی که داشت پر ها رو از سرش میتکوند گفت:من پایه ام...اما خب بگو کجا بریم؟!!!....
ماریا فکری کرد و گفت:خب بریم کلوپ...موفقیت ماریان رو جشن بگیریم ....
مهی سری تکون داد و گفت:بریم...
ماریان که این وسط علامت تعجب شده بود گفت:چرا من خب؟این همه دلیل هست چرا من باید دلیل خوشگذرونی شما 2 تا باشم؟....
ماریا گفت:اهههههه باز ضد حال شدیا....خانومم چون شما تنها فردی هستی که کار رو گرفتی....
دخترا 15 مین بعد آماده شده بودن ...ماریا یه لی مشکی با یه بلوز سبز پوشید ...موهاشو صاف کرد و یه تل ساده به موهاش زد...ماریان یه تونیک صورتی با یه شلوار خاکستری پوشید ...موهاشو بالای سرش جمع کرد...مهی هم یه شلوار راسته مشکی با یه بلوز نقره ای پوشید...موهاشو سشوار کشید و گوشه چپ موشو 4 ردیف ریز بافت....دخترا آرایش ملایمی کردن و از اتاق بمب خورده خارج شدن ...از پذیرش درخواست تاکسی کردن....
15 مین بعد تاکسی جلوی در یه کلوپ ترمز زد ...دخترا پیاده شدن و وارد کلوپ شدن ...یه مرد به استقبالشون اومد و با خوشرویی اونها رو به سمت یه میز خالی برد ...دخترا با دیدن دخترا و پسرا که دیوانه وار در حال رقصیدن بودن یا مست بودن خندشون گرفت...دخترا گرم صحبت بودن ...ماریا جریان صبح رو واسه دخترا تعریف کرد...مهی و ماریان عین علامت تعجب شده بودن باورشون نمیشد یه نفر اینجوری حال ماریا رو گرفته و حریفش شده....گرم صحبت بودن که 5 تا پسر که عینک زده بودن سر میزشون نشستن.....دخترا هنگ کردن...
پارت5
ماریا که اصلا خوشش نیومده بود
گفت:وااا....این همه جا یک کاره اومدن اینجا....
بعد با بیخیالی شروع کرد به تعریف کردن ....
فلش بک چند لحظه قبل:
جونگ مین و پسرا وارد کلوپ شدن ...همشون عینک زده بودن همونطور که داشتن چشم مینداختن که جا پیدا کنن ...جونگ مین چشمش به ماریا افتاد ...پوزخندی زد ...میخواستن برن که دید چند تا پسر مست دارن میرن سمت میز دخترا ...سریع دست دوستشو گرفت و رفتن پیش دخترا نشستن....
زمان حال:
ماریان و مهی داشتن سر به سر ماریا میذاشتن ...
ماریا که کلافه شده بود گفت:اهههههههه...بابا شما هم سوژه گیر آوردین ....حالا خوبه کار خاصی نکرده ...بعدشم کسی تا حالا نتونسته حریف من بشه یا حالمو بگیره.....
جونگ مین که تمام مدت زیر چشمی دخترا رو میپایید از قصد بلند بلند زد زیر خنده....پسرا با تعجب نگاهش کردن...
ماریان گفت:ببخشید مشکلی هست؟...
مهی:ولش کن ماریان قصد جلب توجه داره....
ماریا برای اینکه جو رو عوض کنه گفت:مهی ...راستی مصاحبه تو چطوری بود؟.....
مهی که با عصبانیت پسرا رو نگاه میکرد ...
رو به ماریا گفت:مصاحبه من؟....هیچی...باید تو شرایط نور پردازی مختلف از یه سوژه عکس میگرفتم...اونم با بهترین کیفیت....
جونگ مین که از بی محلی دخترا عصبی شده بود به عمد بلند شروع کرد به صحبت با پسرا....دخترا دیگه از کوره در رفتن...
ماریا با عصبانیت و به داد گفت:ببخشید میشه پاشی بری؟!!!!.....یک بار غیر مستقیم بهتون گفتیم که برین...
جونگ مین:مگه من کرم که داد میزنی؟!!!...صداتو بیار پایین....کوری نمیبینی همه جا پره؟!!!....
ماریا:ظاهرا کری که اینجور بلند حرف میزنی....کور هم خودتی....آفتاب بدم خدمتتون؟!!!....
جونگ مین:مواظب حرف دهنت باش ....ماریا...
ماریا با شنیدن اسم خودش چشماش ده تا شد وخشکش زد ...مهی و ماریان و پسرا هم علامت سئوال و تعجب شده بودن...
ماریا بریده ...بریده گفت:ش...شما؟!!!!!...
جونگ مین عینکشو در آورد و نگاش کرد ....ماریا خشکش زد ....بعد سریع به خودش اومد و با عصبانیت ...
گفت:تو اینجا چه کار میکنی؟!!!...
جونگ مین:تو چیه بی ادب؟!!...بعدشم خودت اینجا چه کار میکنی؟....
ماریا:به تو ربطی نداره....بعدشم به من درس اخلاق نده........
مهی با تعجب گفت:ماریا میشناسیش؟!!!!!!!.....
ماریا:متاسفانه...این همون پسره پارک جونگ مین !!!!....
مهی و ماریان با تعجب به جونگ مین نگاه کردن و با هم گفتن:چییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!اینههههههه؟!!!!!!!!!...
ماریا با نفرت:آرههههههه......
مهی و ماریان زدن زیر خنده...همه با تعجب نگاشون کردن ...مهی دستشو دراز کرد سمت جونگ مین ...اون هم باهاش دست داد ....
مهی:ایول ...خیلی کارت درسته فکرشم نمیکردم بتونی حال ماریا رو بگیری باورم نمیشه 1 نفر بالاخره پیدا شد .....
جونگ مین زد زیر خنده.....پسرا کاملا هنگ بودن.....جریان رو نمیدونستن ....مهی نشست ماریان هم متقابلا با جونگ مین دست داد....ماریا که باورش نمیشد ...اونا طرف جونگ مین رو بگیرن....نفری یه پس گردنی به دخترا زد ...آخ شون رفت هوا....
ماریان:چته؟!!!!!چرا میزنی؟!!آزار داری؟!!!!
مهی در حالی که گردنشو میمالید:ماریان غیب گفتیا....بی انصاف چرا اینقدر محکم زدی؟!!!...
ماریا:چون آدم فروشین....
مهی و ماریان زدن زیر خنده....ماریا اومد جوابشونو بده که آهنگ مورد علاقه اش پخش شد(round&round-(us5ذوق کرد...میخواست بره باهاش برقصه ولی پسرا راه رو بسته بودن...
با تندی گفت:پاشین...
پسرا هیچ واکنشی نشون ندادن واسه همین بدون اینکه حرفش رو تکرار کنه از رو میز رفت و به عمد از رو پای جونگ مین رد شد ....داد جونگ مین بلند شد...پسرا از خنده منفجر شدن...ماریا رفت وسط و شروع کرد رقصیدن ...چند لحظه بعد ماریان و مهی هم رفتن وسط و پا به پای ماریا شروع کردن رقصیدن...به حدی قشنگ و هماهنگ میرقصیدن که همه داشتن نگاشون میکردن ...آهنگ که تموم شد همه تشویقشون کردن...ماریا و دخترا برگشتن سرجاشون ...پسرا از ترس بلافاصله از جاشون پاشدن و راه رو باز کردن...اما ماریا از رو میز رفت و سر جاش نشست...دخترا پشت بندش دو طرف ماریا نشستن...پسرا که ضایع شده بودن نشستن...
جونگ مین رو به ماریا گفت:امروز خیلی احمقانه رفتار کردی....
ماریا:احمقانه چرا؟!!...تو گفتی کارام ضعیفه ...بعد با ترحم گفتی...باید یه شانس بهش بدیم....
جونگ مین لبخندی زد و گفت:فکر میکردم ناراحت شده باشی...من داشتم شوخی میکردم...حالا چرا شماره ات رو نذاشتی ؟!!!....
ماریا:دلیلی نداشت بزارم...حالا چی شده مگه؟!!!....
جونگ مین :پدرم میخواد استخدامت کنه ...فردا حتما بیا شرکت....
ماریا:بازم ترحم؟!!!....
جونگ مین :احمق نباش دختر ...کارات حرف نداره....اگه شرکت معماری مثل تو داشته باشه سهام شرکت بالا میره ....
ماریا:چه ساعتی؟....
جونگ مین:ساعت 9 برو شرکت...
ماریا:باشه...
مهی:خب خب ...میبینم که 2 نفر کار رو گرفتن....فقط من موندم...
بعد با ناراحتی سرشو انداخت پایین...
ماریان:ای بابا....تو هم میگیری کار رو ....
ماریا:راست میگه مهی....کنف نکن دیگه ما رو .....
پسرا با شروع شدن یه اهنگ بلند شدن رفتن ...
جونگ مین به ماریا گفت:فقط تو بلد نیستی خوب برقصی..
.بعد چشمکی زد و رفت....
ماریا که کفری شده بود گفت:پاشین ...پاشین بریم....
دخترا بدون حساب کردن اومدن بیرون....
ماریان:چرا نذاشتی حساب کنیم؟!!!.....
ماریا:بزار اون بچه پررو حساب کنه....
مهی حسابی تو فکر بود....
ماریان:مهی....پکری؟!!...چی شده؟....
مهی:پکر نیستم تو فکرم....
ماریان:چه فکری؟....
مهی:قیافه این پسره جونگ مین خیلی آشنا بود واسم....
ماریا:ای بابا ....باز پسر خوشگل دیدی؟!!!...خل شدی؟!!!...
مهی:دیوونه....جدی میگم....یعنی کجا دیدمش؟!!!.....
روز بعد دخترا بیدار شدن و حاضر شدن..قرار شد بعد صبحونه مهی بره دنبال خونه بگرده دخترا هم برن سر کار........
ماریا وارد دفتر شد...به جای خانوم چو با جونگ مین روبرو شد که چهره ی جدی به خودش گرفته بود و به میز منشی تکیه داده بود...
ماریا کاملا جدی گفت:ای بابا ...صبح اول صبح چه گناهی کردم که باید با تو رو برو شم؟!!!!...
جونگ مین تکیه اش رو از میز گرفت و اومد جلو ماریا ایستاد و دستشو دراز کرد....
ماریا:چیه؟!!چته؟!!!...
جونگ مین:2000وون...
ماریا با چشمهای گرد شده  نگاهش کرد ...
جونگ مین با همون لحن تکرار کرد:2000وون...رد کن بیاد...
ماریا دستشو پس زد و گفت:واسه چی اونوقت؟...
جونگ مین پوزخندی زد و گفت:پول میزتون....زود باش....
ماریا با خونسردی :از حقوقم کم کن...آقای پارک جونگ مین....
اومد بره که جونگ مین چسبوندش به دیوار و راهشو با دستاش بست....صورتش 3 سانتی متر با ماریا فاصله داشت...نفسهای گرمش که از شدت عصبانیت بود به صورت ماریا میخورد...
با لحنی عصبی گفت:چرا دیشب رفتین؟!!....بعدشم از کجا مطمئنی استخدام بشی؟...
ماریا با خونسردی گفت:فکر نکنم اجازه رفت و امدمون به کسی مربوط بشه....در ضمن تو نمیخوای استخدامم کنی؟....
جونگ مین اومد جوابشو بده که...خانوم چو اومد داخل...با دیدن ماریا و جونگ مین تو اون وضعیت ...عذر خواهی کرد و از در بیرون رفت...ماریا یه سیلی جانانه نثار جونگ مین کرد و هلش داد عقب...به سمت در اتاق آقای پارک رفت و در زد ...رفت داخل...آقای پارک با دیدن ماریا لبخندی زد و با دستش به ماریا اشاره کرد که بشینه...ماریا به نشانه احترام خم شد و سلام کرد...
آقای پارک با خوشرویی:سلام...جونگ مین وقتی بهم گفت که دیشب دیدتون...خوشحال شدم ...
ماریا:بابت رفتار دیروزم ...معذرت میخوام...
آقای پارک:اشکال نداره ...این جونگ مین عادت داره همه رو اذیت کنه....اما تو دلش هیچی نیست...
ماریا لبخندی زد....آقای پارک قرار داد رو جلوی ماریا گذاشت...ماریا شروع به خواندنش کرد....وقتی به قسمت حقوق رسید رو به آقای پارک...
 گفت:میشه ازتون بخوام ماه اول 2000وون از حقوقم کم کنین؟...
آقای پارک با تعجب نگاهش کرد و گفت:چرا؟!!...
ماریا:بدهی من به پسرتونه...
بعد قرار داد رو امضا کرد و به آقای پارک تحویل داد....
آقای پارک بعد از بررسی  گفت:از امروز میتونی کارت رو شروع کنی....جونگ مین دفترت رو نشونت میده...
ماریا تشکر کرد و خارج شد....جونگ مین در حال روزنامه خواندن بود که با اومدن ماریا اونو کنار گذاشت...
با یه لبخند موذیانه به سمت ماریا رفت و دستش رو جلوی ماریا دراز کرد :2000وون....
ماریا:از پدرت خواستم از اولین حقوقم کم کنه...حالا لطفا محل کارم رو نشونم بده....
جونگ مین با شنیدن این حرف چهره اش تو هم رفت و سریع از کنار ماریا رد شد و رفت پیش پدرش....چند لحظه بعد بیرون اومد و با سر به ماریا اشاره کرد که دنبالش بیاد …



post : Story  My love