تبلیغات
Iranian TripleS With SS501 Forever - my love ep.1.2.3

my love ep.1.2.3

Writer :Mahi
date:1391/06/25-12:22

سلااااااااااام بر دوست های گل خودم....خب اینجانب به درخواست سها جونم....از امروز داستانم رو میذارم ...این پارت رو 3 تا یکی کردم...از پارت های دیگه 2تا یکی میشه آخه خیلی داستان جلو....بنابراین ایجوری میشه....بفرمایین ادامه....بچه ها این اولین داستانمه پس خواهش میکنم با نظراتتون ساپورتم کنین.....
http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg


پارت 1

چشماشو باز کرد صدای مهماندار بود که در حال اعلام فرود در فرودگاه سئول بود....کش و قوسی به خودش داد 8ساعت تمام تو راه بود وسایلشو جمع کرد و آماده شد که از هواپیما پیاده شه به محض پیاده شدن دستهاشو باز کرد و هوای تازه رو وارد ریه هاش کرد از پله ها پایین اومد و به سمت قسمت تحویل بار رفت چرخی برداشتو منتظر شد تا شماره پرواز رو اعلام کنن تا باراشو تحویل بگیره بعد گذشت حدود 15 دقیقه شماره پرواز اعلام شد و ریل ها شروع به حرکت کردن از دور ساک ها و چمدون های خودشو تشخیص داد و همشونو برداشت روی چرخ گذاشت و به سمت سالن انتظار رفت از اونجایی که تنها اومده بود و آشنایی نداشت برای همین بدون معطلی مسیر خودشو به سمت خروجی پیش گرفت...تقریبا نزدیک در رسیده بود که با شنیدن اسم خودش خشکش زد برگشت و دور و ور رو نگاه کرد اما کسی رو ندید اومد به راهش ادامه بده که دستهایی رو رو شونه هاش احساس کرد با ترس برگشت و با چهره خندان یک دختر روبرو شد ....

دختر با لبخند گفت:سلام ...شما باید مهدیس باشین خواهر مهی ...من نیروانا هستم ....

مهدیس با تعجب داشت به نیروانا نگاه میکرد ....

مهدیس:سلام بله من مهدیس هستم شما منو و خواهرم رو از کجا میشناسید؟!!!!!

نیروانا با لبخند :من خواهر دوست خواهرتون هستم ماریا باید بشناسینش؟

مهدیس:ماریا؟!!!!!آهاااااا....حالا یادم اومد...ببخشید نشناختمتون....

نیروانا:خواهش میکنم خب حق داری نشناسی ....خب دیگه بریم که ماریا خونه منتظره ...

مهدیس:ماریا؟!!!مگه اونم اینجاس؟

نیروانا:آره ما با هم اومدیم کره...بریم تو راه با هم صحبت میکنیم...

مهدیس:راستی یه سئوال مهی بهتون گفت که دارم میام کره؟

نیروانا:آره مهی با ماریا هماهنگ کرد ...ماریا گفت ازت معذرت خواهی کنم(ماریااااااا....بلدی این کارو؟)واسه این که خودش نیومد شوهرش دیروز تازه از جیجو برگشته بود نمیتونست بیاد(آب هویج)....

مهدیس:گفتی شوهرش؟.....آها یادم اومد مهی گفته بود ماریا ازدواج کرده ...اسمشم گفته بودا ...پارک...پارک جونگ مین؟!!!درست گفتم؟

نیروانا:آره...پارک جونگ مین ...درست گفتی....ما بهش میگیم هویج ....

مهدیس:هه هه هه....هویج....خب نیروانا جون میشه منو ببرین seoul hotel؟

نیروانا:هتل؟!!!!!!!فک کردی واسه چی اومدم دنبالت ؟ میای خونه ماریا ...هتل چیه؟!!

مهدیس:نه اصلا امکان نداره....من میرم هتل اونجا بمون نیستم ....

مهدیس همین جور در حال غر زدن بود که نیروانا ماشین رو جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت ...

 با سر به خونه اشاره کرد و گفت:اینقدر غر نزن مهدیس جای غر زدن پیاده شو....

مهدیس که دیگه نه راه پس داشت نه راه پیش از ماشین پیاده شد با هم وسایل رو از صندوق عقب برداشتن و به سمت در ورودی حرکت کردن نیروانا زنگ زد و بعد چند لحظه در باز شد ...حیاط خونه پر بود از گلهای مختلف و درخت های صنوبر...از دور مهدیس دید در باز شد و دو نفر بیرون اومدن ...نیروانا از همونجا شروع کرد دست تکون دادن مهدیس از این کار نیروانا خندش گرفته بود(مهدیس من با توجه به تجربم میگم واسه کارشون دنبال دلیل و منطق نباش)...از 4 تا پله بالا رفتن ...مهدیس به نشانه احترام خم شد و متقابلا جونگ مین و ماریا هم بهش احترام گذاشتن....

مهدیس:سلام...من مهدیس هستم...از دیدنتون خوشبختم...

ماریا:سلام ...خوبی ؟ بزرگ شدیا خوشگل شدی؟خوش اومدی مهدیس..

بعد رفت جلو و بغلش کرد ...

جونگ مین با همون لبخند همیشگیش جلو اومد ...مهدیس یهو خندش گرفت . رو شو اونور کرد....همه همین طور مونده بودن که مهدیس به چی میخنده که یه دفعه نیروانا هم زد زیرخنده ...

ماریا یکی زد پس سرش و گفت :چته تو چرا میخندی چی شده؟

نیروانا با سر اشاره به شلوار جونگ مین کرد ماریا برگشت و نگاه کرد که اونم ولو شد(همون جوری که اونروز تو یونی از خنده ولو شدی ...رنگی شده بودیم به من میخندی ها؟!!!!!)جونگ مین با دیدن اون وضعیت که همه از خنده منفجر شدن یه نگاه به خودش انداخت شلوار نپوشیده بود بلکه با یه شرت خرگوشی اومده بود بیرون ....از خجالت سرخ شد اما برای اینکه ضایع نشه همونجوری وایساد اونجا و...

 گفت:مگه چیه؟مد جدیده....

بعد هی پاهاشو جلو عقب میاورد....

 گفت:قشنگ نیست؟

همه یه جوری نا جور نگاهش کردن ماریا هی با چشم و ابرو بهش اشاره میکرد بهش زل میزد اما جونگ مین هیج عکس العملی از خودش نشون نمیداد ...

از کوره در رفت و بهش گفت:از رو هم نمیری که پررو ...

بعدهلش  داد داخل و گفت :برو یه چی بپوش آبرومو بردی ....
پارت 2
ماریا مهدیس رو به داخل راهنمایی کرد  دکوراسیون خونه تلفیقی از رنگ های سبز و آبی و سفید بود که هارمونی قشنگی رو تو خونه به وجود آورده بود ....جونگ مین از پله ها پایین اومد و به کمک نیروانا و مهدیس رفت که میخواستن وسایل مهدیس رو به اتاق مهمان ببرن ...اتاق مهمان طبقه دوم بود ...خونه ماریا 4 اتاق خواب داشت 1 اتاق کار...1اتاق مهمان...و2 اتاق خواب که یکیش واسه نیروانا بود و اون یکی برای ماریا و جونگ مین....جونگ مین در اتاق مهمان رو باز کرد اتاقی بزرگ با پنجره قدی که به روی حیاط باز میشد و دکوراسیون سفید و نقره ای داشت جونگ مین وسایل رو گوشه ای از اتاق گذاشت با لبخند قشنگی رو به مهدیس...
 گفت :خوش اومدی...یه کم استراحت کن و بعدش بیا که شام بخوریم....
مهدیس:ممنونم ...نیاز به استراحت نیست تو هواپیما خوابیدم لباسامو عوض کنم میام پایین...
لبخندی زد...
جونگ مین:هر جور راحتی ...و در اتاق رو بست....
مهدیس بعد 10 دقیقه به طبقه پایین اومد و دید ماریا داره با تلفن صحبت میکنه با دیدن مهدیس خندید ...
 گفت:آها ایناهاش خودش اومد ...مهدیس بیا مهی کچلم کرد ...
مهدیس همونجوری که گوشی رو میگرفت خندید ..
 گفت:به تو هم رحم نکرد پس ...نچ...نچ...نچ....الو ...
مهی:درد...من کی تو رو کچلت کردم که  میگی به تو هم رحم نکرد؟؟
مهدیس:علیک سلام مهی خانوم ...منم خوبم....پروازم عالی بود ....خسته هم نیستم...
مهی:سلااااااااااااااام.....خوبه خوبه حالا اینقدر حرف نزن آبرومو بردی جلو همه....دیس دیس ...زنگ زدم بگم کار من جور نشده تا 1 ماه دیگه نمیتونم بیام...
مهدیس:چی؟!!!!!!!اذیت نکن چرا؟!!!
مهی:چرا نداره خب ....کارام جور نشد ....بعدشم  در گیر کارای ماریان هم هستم باید کمکش کنم واسه نامزدیش یادت رفته؟
مهدیس:اما ...مهییییی.....خب من تو این 1 ماه چی کار کنم؟!!!!!
مهی:هیچی میری همه جای کره رو میبینی و با ماریا هم قرار شد برین دنبال خونه ...الکی هم مزاحمشون نشو خودت برو هتل ...کارای ماریان رو راه بندازم میام منم ....
مهدیس:جون مهی کاراتو زود جور ...
صدای آیفون بلند شد که توجه همه رو به خودش جلب کرد جونگ مین پاشد رفت تا در رو باز کنه مهی که پشت خط نگران شده بودهی اسم مهدیس رو صدا میکرد ...
مهدیس:ببخشید حواسم پرت شد مهی واسشون مهمون اومد کاری نداری؟
مهی:نه عزیزم برو مواظب خودت باش...خداحافظ
مهدیس:خداحافظ
در ورودی باز شد و 4تا پسر وارد سالن شدن که با دیدن جونگ مین سر و صدای زیادی به پا کرده بودن و تو سر و کله هم میزدن ...مهدیس از دیدن این صحنه شکه شده بود که نیروانا فهمید و سمتش رفت ..
گفت:مهدیس اینا دوستای جونگ مینن اعضای دابل اس.... ایشششششش.... حالا خوبه هر روز همدیگر رو میبینن و اینجور تو سر و کله هم میزنن....
 مهدیس خنده اش گرفته بود و ریز ریز میخندید ...
ماریا پسرا رو از جونگ مین جدا کرد و گفت:بابا چه خبرتونه؟خونه رو گذاشتین رو سرتون !!!جلو مهمونم آبروم رفت...
با گفتن این حرف سر پسرا به سمت مهدیس برگشت که همونجور هاج و واج داشت ماریا و پسرا رو نگاه میکرد هیون با چشم به جونگ مین اشاره کرد این کیه؟ ....
جونگ مین هم خندید و گفت:معرفی میکنم مهدیس خواهر مهی...
با آوردن اسم مهی...
 همه باهم:مهی؟!!!!!!
بعد نگاهی به مهدیس کردن ...مهدیس سرشو پایین انداخت اما سنگینی کلی نگاه رو احساس میکرد ...
کیو جونگ با لبخند گفت:خیلی شبیه مهی ...
بعد چشمکی زد و رو به ماریا گفت:از مهی سر تر و خوشگلتره...
ماریا با شنیدن این حرف خندش گرفت  و گفت :آهای دوست منو مسخره نکن ...کجا شبیه همن مهی بهتره  ...
کیو جونگ زبون درازی کرد و اومد به مهدیس سلام کنه که ...
هیونگ پیش دستی کرد:سلام من کیم هیونگ جون هستم کوچیک ترین عضو گروه از آشناییتون خوشبختم...
بعد با مهدیس دست داد ...مهدیس که از این حرکت هیونگ که کیو رو هل داده بود تا خودش زود تر سلام کنه خنده اش گرفته بود ....واسه همین ..
بریده بریده گفت:خو..شبخ..تم ...
جونگ مین که دید اوضاع واسه دلقک بازی عالیه گفت:خب بسه دیگه هیونگ ول کن دستشو شکوندی دستشو....مهدیس اینا که میبینی اینجا خاندان تیرکس ها هستن ...منم یه خرگوش کوچولوی بی نوام که بینشون گیر افتادم...این هیون جونگ ماموت ترین تیرکس خاندانه ....
هیون هی داشت به جونگ مین چشم غره میرفت ...
جونگ مین هم ضایعش کرد گفت:تیرکس بزرگ اینجوری نگام نکن من خوردنی نیستم بذار برم هویج بخورم چاق بشم چله بشم بعد بخور منو ...این مامان تیرکس یونگ سنگ...عاشق اینه و عکس انداختن از خودشه ...
بعد اروم طوری که مهدیس فقط بشنوه گفت:خودشیفته اس ...
مهدیس از خنده ترکید...
 یونگ سنگ گفت:چی گفتی بهش هویج پلاسیده؟
جونگ مین گفت: رازتو گفتم بهش تپلی ...این کیو جونگ جارو برقی تیرکس 3000 ...از بس که میخوره و همیشه گشنه اس و اینکه اگر 2ساعت تو خونه تنهاش بذاری حتی یه دونه برنج هم پیدا نمیکنی...
کیو جونگ:هییییییییی پارک جونگ مین.....
جونگ مین اهمیتی نداد و دستشو انداخت دور گردن هیونگ ..
 گفت :اینم....بزار ببینم تو....چه اسمی به تو میخوره؟!!!!...
نیروانا که حوصله اش سر رفته بود گفت:هی پارک جونگ مین...
جونگ مین:هیییسسسس صدات رو مخه...تمرکزمو بهم نزن...
نیروانا:هاهاهاها ...تمرکز؟!!!! مگه تو تمرکز هم میکنی؟
جونگ مین:اگه تمرکز نداشتم که با خواهر تو ازدواج نمیکردم که!!....
نیروانا اومد جوابشو بده که...
 یونگ سنگ جلو دهنشو گرفت و گفت:باز شما دو تا شروع کردین ...بس کنین دیگه ...
جونگ مین :ولش کن خودش دوست داره کل کل کنه ...
ماریا:خفه شید جفتتون...صداتونو نشنوم اه ...مهدیس جان شرمنده ام ...اینا موندم چطوری نکشتن همو؟
مهدیس:نه بابا این چه حرفیه...
بعد واسه اینکه بحث رو عوض کنه...
مهدیس:آقای پارک اسمی رو که میخواستین پیدا کردین؟
جونگ مین:اولا آقای پارک نه ....اوپا صدام کن ...بعدشم ....
بعد به هیونگ نگاه کرد و با یه خنده موذیانه گفت:این اویراپتور(تخم دزد)...
همه با شنیدن این اسم از خنده ترکیدن حتی نیروانا ...ماریا هم که خیلی داشت زور میزد خودشو جدی نشون بده ...دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده(همون مدلی که یونی میخندیدی)...این وسط هیونگ مونده بود چرا همه دارن میخندن...
کلافه شد و داد زد:هی چتونه ؟!!!!!به منم بگین....
کیو جونگ همونطور که میخندید و دستش رو دلش بود گفت:اویراپتور ....یعنی تخم دزد....
هیونگ عصبانی شد و رو به جونگ مین:هی پارک جونگ مین خودتو مرده حساب کن.....
بعد افتاد دنبال جونگ مین ...دور تا دور پذیرائی رو دنبالش کرد همه با دیدن اونا از خنده منفجر شده بودن  ....جونگ مین عین اسب از رو وسایل میپرید و به هیونگ زبون درازی میکرد ...هیونگ هم مدام خط و نشون میکشید ....جونگ مین اومد از کنار هیون رد شه که هیون گرفتش و نگهش داشت ...
هیون:خب که ما خانواده تیرکسیم؟واسه ما اسم میزاری؟خب خرگوش کوچولو الان به حسابت میرسیم...
جونگ مین در حال تقلا بود که فرار کنه ...که پسرا ریختن سرش تا تونستن قلقلکش دادن....


پارت3
جونگ مین بعد اینکه پسرا حسابی حالشو جا آوردن در حالی که از خنده قرمز شده بود ...
رو به مهدیس گفت:راستی مهدیس ما حواسمون نیست ...تو چرا صدات در نمیاد ؟!!!گرسنه نیستی؟
 ماریا با شنیدن این حرف انگار ترانسش سوخت گفت:واااااای ...شرمنده ام مهدیس ..شام حاضره..نیروانا پاشو بریم میز رو بچینیم...
ماریا و نیروانا با هم رفتن آشپزخونه...مهدیس نگاه های سنگین کسی رو رو خودش احساس میکرد سرشو بالا آورد دید هیون جونگ زل زده بهش...همیشه از نگاه های هیون میترسید چون مهی بهش گفته بود که نگاه های هیون خیلی عمیقه برای اینکه نگاه ها ادامه پیدا نکنه پاشد رفت اشپز خونه کمک ماریا و نیروانا...
بعد اینکه مهدیس رفت...
 کیو جونگ گفت:خدایی خوشگله ..بر عکس مهی که گندم گون و مو مشکیه این سفید و بوره تازه چشاشم رنگیه...
هیون به پهلو کیو جونگ زد و گفت:خوبه حالا واسه اولین بار مهدیس رو میبینی ...چرا این 2 تا خواهر رو مقایسه میکنی؟..مهی رو الان تقریبا 1 ساله ندیدیم...
کاش جای مهدیس خود مهی میومد....
فلش بک 3سال قبل:
مهی گوشیشو در آورد و شماره ماریا رو گرفت...بعد 3تا بوق ماریا برداشت:الو...
مهی:سلااااااااام بر ماریا....چطوری؟...
ماریا:سلااااااااام مرسی تو چطوری؟...البته خوبی که داری با من حرف میزنی دیگه....که که که....بگو  کارتو عجله دارم...دارم اسکیس میکشم...
مهی:خبه حالا ...با ماریان پاشین بیاین آتلیه کارتون دارم...زود باشین منتظرم...
ماریا:ماریان که میدونی سرش به ترجمه هاش گرمه...منم که تحویل دارم...باید تا پس فردا طرحامو با ماکتمو تحویل بدم...
مهی:ای بابا ...حالا که اینجوریه...
ماریا:چی باز چیه مثلا میخوای چیکار کنی؟!!!!!!...جور میکنم میایم تا 1 ساعت دیگه....
مهی:عاشقتم....ماریا پس با ماریان هماهنگ کن....منتظرم...بای....
ماریا:ok من ردیفش میکنم...فعلا....
مهی تو اون 1 ساعت آروم و قرار نداشت...تا اینکه ماریا و ماریان اومدن....
مهی:سلاااااااااااااااااام....
ماریا و ماریان با هم:سلام....درد میکشیمت...مهی وای به حالت بی دلیل اومده باشیم اینجا....
مهی شبیه همه نوع علامتی شده بود...
مهی:بابا بیاین بعد حمله کنین...ارزششو داره که اومدین نترسین...
ماریا:خب بگو گوش میدیم....
مهی:یادتونه یه سری از نمونه کارامونو تو یه سایت گذاشتیم واسه کاریابی؟....
ماریا و ماریان با سر تصدیق کرد و گفتن:همون سایت کاریابی کره ای؟...
مهی:آره...
ماریان :خب؟!!!!!!...
مهی:3تا پیشنهاد کار داریم.....باید...
ماریا و ماریان نذاشتن حرفشو بزنه:چیییییییییییی؟!!!!!!!!!
ماریا:وای خدا جون تا کی باید کره باشیم؟مصاحبه ها کی هستن حالا؟
مهی:پاسپورتامون با ویزا هامون که ردیفن مونده بلیط که اونم هر موقع بگین ردیفش میکنم...
ماریا گفت:من پس فردا تحویل دارم ...واسه هفته دیگه ردیفش کن...نظر تو چیه ماریان؟...
ماریان:خوبه واسه هفته دیگه بردیفش...
اون یه هفته مثل برق گذشت...دخترا بعد کلی شنیدن نصیحت و موعظه و توصیه...سوار هواپیما شدن از بس فکرشون درگیر کارایی بود که باید به محض رسیدن به سئول انجام میدادن بود ...بدون هیچ شیطنت و بازیگوشی نشسته بودن...2ساعت از پرواز گذشته بود که خوابشون برد....با صدای مهماندار که داشت صداشون میکرد مهی بیدار شد...
مهماندار با لبخند:لطفا کمربندتونو ببندید تا چند لحظه دیگه فرود میایم...
مهی:ممنون...
رو به ماریا و ماریان کرد ماریان رو یه تکون داد و صداش کرد بیدار شد...مهی و ماریان تو این فکر بودن که چطوری ماریا رو بیدار کنن که در کمال ناباوری دیدن ماریا که شبیه علامت سئوال داره نگاشون میکنه....هواپیما بعد 8ساعت پرواز بالاخره فرود اومد...وسایلشونو برداشتن و بی سر و صدا (به جان خودم سرمون یه جا خورده بوده...ما و سکوت محاله...)از هواپیما خارج شدن...با هم به سمت قسمت تحویل بار رفتن...چمدون هاشونو برداشتن و تاکسی گرفتن به سئول هتل رفتن....هر کدوم از دخترا باید برای مصاحبه های کاری که فردا قرار بود داشته باشن آماده میشدن ماریا طرح هایی رو که برای شرکت معماری آماده کرده بود رو چک میکرد و اگرنیازی به اصلاح داشتن اصلاحش میکرد...ماریان متن های تخصص ترجمه شده اش رو دوباره کنترل میکرد...مهی هم با دوربینش ور میرفت...ماریا با وجود استرس و جو سنگین شروع کرد به سر به سر گذاشتن و دلقک بازی ...لباساشونو آماده کردن و خوابیدن...صبح مهی و ماریان ساعت 6 از خواب بیدار شدن مدام ایده و نظر میدادن که ماریا رو چطور بیدار کنن...چون میدونستن بیدار کردنش پروژه ای یه واسه خودش رفتن کاراشونو کردن ماریان یه تاپ سفید با یه کت و شلوار مشکی پوشید...موهاشو صاف کرد و باز گذاشت...مهی یه شلوار لی آبی با یه بلوز سورمه ای پوشید و موهاشو صاف کرد وبالا سرش بست یه کلاه نقاب دار هم سرش گذاشت و موهاشو از پشتش بیرون آورد ...ماریان و مهی آرایش ملایمی کردن و به سمت ماریا رفتن..
ماریان:مهی...میگما چطوری بیدارش کنیم؟...
مهی:نمیدونم فهمیدی به منم بگو...
ماریان فکری کرد و گوشیشو درآورد شماره ماریا رو گرفت بوق میخورد ولی هیچ صدای زنگ یا ویبره ای نمیومد...ماریان رفت بالا سر ماریا و دید گوشیش رو دراور و کنارش یه یادداشت:ها ها ها ...این حقه قدیمی شده ...
ماریان یادداشت رو مچاله کرد و با عصبانیت گفت:ای جونور...مهی چه کنیمش؟!!!...
مهی پوزخندی زد و به ماریان گفت:من دستشو میگیرم تو پاشو ...
ماریان:چی کار میخوای بکنی؟!!!!!!...
مهی:میفهمی....
دست و پای ماریا رو گرفتن با هم بردنش تو حموم  آروم گذاشتنش تو وان حمام ...ماریان که نقشه ی مهی رو فهمیده بود گفت:مهی سنگ کوب میکنه ...
مهی:نه حواسم هست آب ولرم بعدشم از پاهاش شروع میکنم که نترسه....
آب ولرم رو درست کرد و گرفت رو پاش ...3دقیقه به همین روال گذشت ماریا یه وول خورد و با نگرانی چشمهاشو باز کرد مهی رو که دید داد زد:ای مرده شورتو ببرن مرض داری؟!!!(هوووووی عین خرس قطبی میخوابی بهت لطف کردم بیدارت کردم که خواب نمونی پررو...)
مهی و ماریان از لحنش خندشون گرفت....
مهی:نچ نچ نچ ...به جای اینکه الان بخوای آتیشمون بزنی ...پاشو جمع کن خودتو دیر میرسیا!!!!...
ماریا شوکه شد به هول پرسید:ساعت چنده؟!!!...
.ماریان:یه ربع به 7 پاشو دیرت نشه...
ماریا یه نگاه به دخترا کرد که حاضر بودن ...سرشو تکون داد به نشانه تایید....10 مین بعد ماریا هم حاضر شده بود ...یه پیراهن کرم با گلهای ریز قهوه ای که پایین دامنش کار شده بود و تا بالای زانوش میرسید...موهاشو اتو کشید و یه تل قهوه ای ساده گذاشت رو سرش ...یه ارایش ملایم هم کرد....دخترا جلو آیینه ایستادن و خودشونو دیدن همشون عالی شده بودن ....
ماریا با دیدن کلاه مهی بهش گفت:کلاهتو بردار قشنگ تر میشه ...
ماریان هم دقت کرد و گفت:راست میگه برش دار ...
مهی کلاهشو برداشت و آستینهای بلوزشو تا زد ....
مهی:قرارتون ساعت چنده؟...
ماریا:مال من 9....
ماریان:واسه منم 9...
مهی:خوبه پس وقت داریم بریم صبحونه بخوریم...
ماریا انگار که دنیا رو بهش داده باشن ذوق کرد و بالا پایین پرید....ماریان و مهی از خنده منفجر شدن...وسایلشونو برداشتن و رفتن رستوران هتل سر صبحونه داشتن به یادداشت ماریا میخندیدن ....ساعت 8:30از پذیرش هتل درخواست 3تا تاکسی کردن بعد 5 دقیقه 3 تا تاکسی جلوی در هتل منتظر دخترا بودن...دخترا واسه هم آرزوی موفقیت کردن و از هم جدا شدن ...ماریا به سمت شرکت معماری رفت...ماریان دارالترجمه...مهی  ساختمان dsp....
ماریا از تاکسی جلوی در شرکت پیاده شد ...با وجود تمام استرسی که داشت وارد ساختمان شد دکوراسیون داخلی لابی شرکت از همون بدو ورود خیره کننده بود ...ماریا به سمت پذیرش رفت و طبقه ای که اتاق رئیس درش قرار داشت رو پرسید به سمت آسانسور رفت دکمه رو زد 10 ثانیه بعد درب آسانسور باز شد وارد شد و عدد 5رو زد 30 ثانیه بعد در باز شد از آسانسور پیاده شد و به سمت اتاق رئیس رفت...وارد شد و با خانومی رو به رو شد که پشت میز نشسته بود ..
ماریا با لبخند:سلام...ماریا هستم برای مصاحبه اومدم...
منشی لبخندی زد و گفت:سلام...چو هستم ..آقای پارک جلسه دارن ...میتونید منتظر بمونید...
ماریا:ممنون...
 10دقیقه گذشت خانم چو رفت بیرون ماریا داشت با گوشیش بازی میکرد که یه پسره میاد تو و مثل گاو سرشو انداخت پایین میخواست بره داخل که ...
ماریا گفت:کجا آقا؟...
پسر:داخل دیگه...
ماریا:آقای پارک جلسه دارن باید صبر کنین...
پسر:دارن که دارن...یه نگاهی به ماریا انداخت و گفت:منشی جدیدی شما؟..
ماریا:نخیر ...با ایشون قرار ملاقات دارم...
پسر پوز خندی زد وبدون توجه به اخطار ماریا میخواست بره داخل که ماریا جلوش ایستاد و دستاشو باز کرد و با عصبانیت گفت:گفتم جلسه دارن نمیفهمی؟!!!...
پسر:دارن که دارن برو کنار کار دارم...
ماریا:من زودتر اومدم من اول باید برم...
پسر:خب برو...
ماریا:الان که نمیشه...کری؟!!!میگم جلسه دارن ..
.پسر ماریا رو کنار زد و گفت:خوب جلسه که تموم شد برو ....
ماریا:آهای ...نفهم میگم جلسه دارن...
پسره که کلافه شده بود دستای ماریا رو گرفت و به دیوار چسبوندش....اومد سرش داد بزنه که در اتاق باز شد و یه نفر اومد بیرون رو به پسر...
 گفت:کجایی پسر بیا تو پدرت منتظره...
.پسر نگاهی به ماریا انداخت و دستاشو ول کرد در حالی که میرفت داخل زبونشو درآورد بیرون و نگاهی پیروزمندانه به ماریا انداخت و در اتاق رو بست....ماریا شبیه علامت سئوال شده بود از طرفی هم از کار پسره حرصش گرفته بود سر جاش نشست...10 مین بعد خانوم چو اومد ...بلافاصله جلسه هم تموم شد در باز شد و یه عده از اتاق خارج شدن 2دقیقه بعد خانوم چو به ماریا گفت که میتونه بره داخل...ماریا از جاش بلند شد و وسایلشو برداشت به سمت در اتاق رفت...در زد و وارد شد....به محض وارد شدن پسر رو دید که کنار آقای پارک نشسته و داره میخنده با دیدن ماریا چهره ی جدی به خودش گرفت...ماریا هم به آقای پارک احترام گذاشت و خودشو معرفی کرد..
ماریا:سلام...ماریا هستم...
آقای پارک لبخندی زد و با دستش اشاره کرد که بشینه...ماریا نشست...
 آقای پارک:خب خانوم ماریا خوش اومدین ...من نمونه کاراتون رو توی سایت دیدم خیلی دست اسکیس کشیتون قویه و تمیز آفرین...
ماریا لبخندی زد و سرشو پایین انداخت..
.آقای پارک:نمونه کار آوردی با خودت؟...
ماریا:بله ...
سریع بلند شد و طرح هاشو با احترام روی میز گذاشت ...زیر چشمی به پسره هم نگاه میکرد....آقای پارک که متوجه نگاه های ماریا شده بود دستشو رو شونه پسر گذاشت ...
 گفت:این پسر من .....پارک جونگ مین...ماریا چشمهاش 10 تا شد ...جونگ مین بی اهمیت به طرح ها نگاه کرد ... گفت:خیلی پیش پا افتاده و ساده ...
بعد سرشو به نشانه تاسف تکون داد...ماریا به حدی عصبانی شده بود که دستهاشو مشت کرده بود و فشار میداد....
اقای پارک:جونگ مین ایراد نگیر کارش خوبه ....
جونگ مین:پدر...کارشم که خوب باشه...نگاهی به ماریا کرد که از عصبانیت در حال فشردن دستش بود ...لبخندی زد و گفت:یه شانس بهش بدیم تا بتونه خودشو ثابت کنه...
ماریا سرشو بالا آورد نمیدونست چی بگه...اما از یه طرف حس خوبی نداشت و فکر میکرد جونگ مین داره اذیتش میکنه واسه همین گفت:میتونم طرحامو جمع کنم و برم؟ظاهرا خوشتون نیومده...اما بوی ترحم میاد...و منم نیازی به ترحم ندارم...
وسایلشو جمع کرد و بدون اینکه حرفی بزنه یا منتظر بشه کسی چیزی بگه از اتاق خارج شد...



post : My love  Story